نومیدی
خاستم فقط ی چیزی بنویسم...
ن ک بخام متفاوت باشه...
ن ک خودمو برکشم برا کسی یا چیزی...
ن ک جلب تنفر و ترحم کرده باشم...
ن ک این حالت فرو کنم تو چشما...
ن ک چینش کلمات رو جذاب و جالب تحمیل کنم...
ن ک از غم و درهم شکستگی بگم....
ن ک بخام چیزیو تغییر بدم....
ن ک بخام خودمو عوض کنم....
ن ک اگر قبلا عادت داشتم خودمو تحقیر کنم الان بازم ادامه بدم...
ن ک چیزیو اثبات کنم...
ن ک ب تشریح حالت ساکن و بهت زوه ای بپردازم ک کس ویگه ای در جای دیگه ای ب جاش اشک میریزه...
ن ک بخام ب این نوشته و این احساس نظم بدم و مفهوم رو منتقل کنم....
ن ک خودم رو در مسیری قرار بدم ک دیگران تحقیرم کنن...
ن ک نومیدی رو نقاشی کنم...رسم کنم...مجسمه بتراشم...فیلم بسازم...مساله حل کنم...
ن ک از مسیر کثیفی حرف بزنم ک اصلا ب این دنیا ربطی نداره....مفهومی ک جدا از واقعیت علم و تجربس...
و جایی دیگر قسمتی از ما داره در اون مسیر قدم میزنه....مسیری ک نمیدونم انتخاب شده یا اجبار....
فقط میدونم این چندسال زندگی اینجایی ما فقط تحت تاثیر اون هست...
این ک اینجا شانست چقده برای فرار از جنون...
این ک چقد همه چی رو غلتکه...چقد ب خدا اعتقاد داری...چقد میخندی...چرا بی هیچ دلیلی گرفته ای...چرا از زمین و زمان میباره...
چ اب....
چ اتش...
ب مسیر پشت این واقعیت خنده دار دکوری مربوطه....
کاش کسی بود ک اونجا در اون مسیر افسارم رو می کشید...
ن ک بخام از محتوم بودن همه کس...همه چیز...و همه نگاه ها حرف بزنم...
فقط نوشتم....قطع ب یقین...نادرست...
ن ک بخام متفاوت باشه...
ن ک خودمو برکشم برا کسی یا چیزی...
ن ک جلب تنفر و ترحم کرده باشم...
ن ک این حالت فرو کنم تو چشما...
ن ک چینش کلمات رو جذاب و جالب تحمیل کنم...
ن ک از غم و درهم شکستگی بگم....
ن ک بخام چیزیو تغییر بدم....
ن ک بخام خودمو عوض کنم....
ن ک اگر قبلا عادت داشتم خودمو تحقیر کنم الان بازم ادامه بدم...
ن ک چیزیو اثبات کنم...
ن ک ب تشریح حالت ساکن و بهت زوه ای بپردازم ک کس ویگه ای در جای دیگه ای ب جاش اشک میریزه...
ن ک بخام ب این نوشته و این احساس نظم بدم و مفهوم رو منتقل کنم....
ن ک خودم رو در مسیری قرار بدم ک دیگران تحقیرم کنن...
ن ک نومیدی رو نقاشی کنم...رسم کنم...مجسمه بتراشم...فیلم بسازم...مساله حل کنم...
ن ک از مسیر کثیفی حرف بزنم ک اصلا ب این دنیا ربطی نداره....مفهومی ک جدا از واقعیت علم و تجربس...
و جایی دیگر قسمتی از ما داره در اون مسیر قدم میزنه....مسیری ک نمیدونم انتخاب شده یا اجبار....
فقط میدونم این چندسال زندگی اینجایی ما فقط تحت تاثیر اون هست...
این ک اینجا شانست چقده برای فرار از جنون...
این ک چقد همه چی رو غلتکه...چقد ب خدا اعتقاد داری...چقد میخندی...چرا بی هیچ دلیلی گرفته ای...چرا از زمین و زمان میباره...
چ اب....
چ اتش...
ب مسیر پشت این واقعیت خنده دار دکوری مربوطه....
کاش کسی بود ک اونجا در اون مسیر افسارم رو می کشید...
ن ک بخام از محتوم بودن همه کس...همه چیز...و همه نگاه ها حرف بزنم...
فقط نوشتم....قطع ب یقین...نادرست...
- ۲۲.۴k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط