I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁵⁶
بلند شدم و به تخت تکیه دادم
+باشه..چیزی شد بهم بگو..راستی استاد لی گفت تا نیم ساعت دیگه بریم دور اتیش
-مرسی تهته
+خواهش میکنم
و رفت..هروقت میره احساس میکنم یه چیزی کم میشه
رفتم دستشویی..
بعد از انجام کارهای لازم،صورتم رو شستم و اومدم بیرون
روی تخت نشستم و خیلی کم میکاپ کردم
لباسمو عوض کردم..و رفتم توی هال
پسرا به علاوه ی سوهو نشسته بودن..به دیوار تکیه دادم
+چتون شده؟چرا انقدر ساکتید؟
سوهو بلند شد..اومد سمتم و دستمو گرفت و با خودش کشید...منو برد نزدیک اشپزخونه
+چیکار میکنی؟
دستمو از دستش کشیدم
سوهو:جای تو توی اشپزخونهاس..چرا باید اینجا باشی؟ها؟(داد)
-جای من توی اشپزخونهاس؟
سوهو:اره
-یعنی باید براتون غذا بپزم؟منظورت اینه که زنا باید فقط غذا درست کنن؟
سوهو:اره دیگه
دست سوهو رو گرفتم..بردمش توی اشپزخونه
کارد رو برداشتم
سوهو:میخوای چیکار کنی؟(ترسیده)
-خودت گفتی جای زنا توی اشپزخونهاس..منم میخوام بپزمت
و چاقو رو دقیقا کنار دستش زدم...انقدر نزدیک که اگر تکون میخورد دستش بریده میشد
با ترس به چاقو نگاه کرد..و بعد به من
-یه بار دیگه این حرفو بزنی..کاری میکنم مادرت گوشت خودتو بخوره
و از اشپزخونه زدم بیرون..سوهو واقعا دیوونهاس
چطوری یهو همچین کاری کرد؟
تهیونگ با دهن باز بهم نگاه میکرد..البته پسرا دست کمی از تهیونگ نداشتن
جونگکوک:نتیجه گیری..نیلسو از این حرف متنفر است و ما تا چند دقیقه ی قبل،شاهد یک قتل بودیم
همه زدیم زیر خنده
از کلبه خارج شدیم..استاد به همراه چندتا از بچه ها نشسته بودن..ما هم نشستم
یک ساعت گذشته بود..استاد گاهی درمورد پروژه و گاهی درمورد اینکه چطوری باهم کنار بیایم صحبت کرد
استاد:و باهم با خشونت رفتاد نکنید
تهیونگ خندهاش گرفت ولی قایم کرد
استاد:و اصلا از چاقو برای بازی استفاده نکنید
اینبار پسرا هم خندشون گرفته بود
و بالاخره لیا وارد شد..لباسش قشنگ بود!ولی جلوی استاد نه
جوری که استاد سعی میکرد به لیا نگاه نکنه تا معذب نشه
استاد ۲۰ دقیقه بعد کلاس رو تموم کرد
مستقیم رفتم توی اتاقم..تحمل دیدن سوهو رو نداشتم
خودمو روی تختم پرت کردم..زیر دلم یکم تیر کشید
اهمیتی ندادم..دردش بدتر شد..بازم اهمیتی ندادم
ناخداگاه نگاهم رفت سمت تقویم..شت حالا یادم اومد چرا کمر و دلم درد میکنه
کم کم خوابم برد...
چشمام رو باز کردم..هوا ابی بود و تازه داشت صبحانه میشد
دلم میخواست بخوابم،ولی خوابم نمیبرد
لباسم هنوز همون لباس بود
در رو باز کردم..جونگکوک داشت قهوه میخورد
رفتم کنارش..لبخندی زد و گفت:
جونگکوک:سلام
-سلام..منم قهوه میخوام..کجا برداشتی؟
یه لیوان قهوه از روی میز برداشت و سمتم گرفت
ازش گرفتم..بعد از یه قلوپ،جونگکوک حرفی زد که قهوه توی گلوم پرید
جونگکوک:...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو
اسلاید سه:لباس لیا]
Part⁵⁶
بلند شدم و به تخت تکیه دادم
+باشه..چیزی شد بهم بگو..راستی استاد لی گفت تا نیم ساعت دیگه بریم دور اتیش
-مرسی تهته
+خواهش میکنم
و رفت..هروقت میره احساس میکنم یه چیزی کم میشه
رفتم دستشویی..
بعد از انجام کارهای لازم،صورتم رو شستم و اومدم بیرون
روی تخت نشستم و خیلی کم میکاپ کردم
لباسمو عوض کردم..و رفتم توی هال
پسرا به علاوه ی سوهو نشسته بودن..به دیوار تکیه دادم
+چتون شده؟چرا انقدر ساکتید؟
سوهو بلند شد..اومد سمتم و دستمو گرفت و با خودش کشید...منو برد نزدیک اشپزخونه
+چیکار میکنی؟
دستمو از دستش کشیدم
سوهو:جای تو توی اشپزخونهاس..چرا باید اینجا باشی؟ها؟(داد)
-جای من توی اشپزخونهاس؟
سوهو:اره
-یعنی باید براتون غذا بپزم؟منظورت اینه که زنا باید فقط غذا درست کنن؟
سوهو:اره دیگه
دست سوهو رو گرفتم..بردمش توی اشپزخونه
کارد رو برداشتم
سوهو:میخوای چیکار کنی؟(ترسیده)
-خودت گفتی جای زنا توی اشپزخونهاس..منم میخوام بپزمت
و چاقو رو دقیقا کنار دستش زدم...انقدر نزدیک که اگر تکون میخورد دستش بریده میشد
با ترس به چاقو نگاه کرد..و بعد به من
-یه بار دیگه این حرفو بزنی..کاری میکنم مادرت گوشت خودتو بخوره
و از اشپزخونه زدم بیرون..سوهو واقعا دیوونهاس
چطوری یهو همچین کاری کرد؟
تهیونگ با دهن باز بهم نگاه میکرد..البته پسرا دست کمی از تهیونگ نداشتن
جونگکوک:نتیجه گیری..نیلسو از این حرف متنفر است و ما تا چند دقیقه ی قبل،شاهد یک قتل بودیم
همه زدیم زیر خنده
از کلبه خارج شدیم..استاد به همراه چندتا از بچه ها نشسته بودن..ما هم نشستم
یک ساعت گذشته بود..استاد گاهی درمورد پروژه و گاهی درمورد اینکه چطوری باهم کنار بیایم صحبت کرد
استاد:و باهم با خشونت رفتاد نکنید
تهیونگ خندهاش گرفت ولی قایم کرد
استاد:و اصلا از چاقو برای بازی استفاده نکنید
اینبار پسرا هم خندشون گرفته بود
و بالاخره لیا وارد شد..لباسش قشنگ بود!ولی جلوی استاد نه
جوری که استاد سعی میکرد به لیا نگاه نکنه تا معذب نشه
استاد ۲۰ دقیقه بعد کلاس رو تموم کرد
مستقیم رفتم توی اتاقم..تحمل دیدن سوهو رو نداشتم
خودمو روی تختم پرت کردم..زیر دلم یکم تیر کشید
اهمیتی ندادم..دردش بدتر شد..بازم اهمیتی ندادم
ناخداگاه نگاهم رفت سمت تقویم..شت حالا یادم اومد چرا کمر و دلم درد میکنه
کم کم خوابم برد...
چشمام رو باز کردم..هوا ابی بود و تازه داشت صبحانه میشد
دلم میخواست بخوابم،ولی خوابم نمیبرد
لباسم هنوز همون لباس بود
در رو باز کردم..جونگکوک داشت قهوه میخورد
رفتم کنارش..لبخندی زد و گفت:
جونگکوک:سلام
-سلام..منم قهوه میخوام..کجا برداشتی؟
یه لیوان قهوه از روی میز برداشت و سمتم گرفت
ازش گرفتم..بعد از یه قلوپ،جونگکوک حرفی زد که قهوه توی گلوم پرید
جونگکوک:...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو
اسلاید سه:لباس لیا]
- ۸۲۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط