#گل رز و خار
#گل رز و خار
پارت ۱
((المیرا))
در اتاقم نشسته بودم و منتظر وقت ناهار بودم
به شدت گرسنه بودم و ساعت نزدیک ۱۱ بود
من به ساعت خیره شده بودم و عقربه ها را نگاه میکردم
تا اینکه ریسا وارد میشود( او خدمتکارم است )
منم سریع سرم را به سمت در میبرم
او با سینی کلوچه ها می آید
_ سلام بانو ، چرا اینطوری نشستید؟
_ چطوری ؟
_ یه صندلی وسط اتاق و خب شما هم اشتباه روش نشستید
_ ول کن الان وقت درس دادن به من نیس، وقت ناهار کی هست؟
_ یک ساعت دیگه و پدرتون قراره از قصر برگرده
_ مگه امروز در املاک نبود ؟
پدرم یک املاک بزرگ دارد و به دلیل درباری بودنش اعتبار زیادی دارد
او زمین و خونه های زیادی دارد
_ نه امروز ایشون به قصر رفتن
_ برای چی؟
_بنده اطلاعی ندارم ، وقتی برگشتن ازشون بپرسین
_ خب یه کلوچه بده بخورم !
_ برای شما اوردم هرچقدر میخواید بخورید
_ مرسی گشنمه بود
و یکی را از سینی برمیدارم و سریع گاز میزنم
مزه ی کاکائو رو حس میکنم
به شدت خوشمزه است
_________________
(لرد وانسکی، پدر المیرا )
_سرورم من میخواهم یه کاری برایم انجام دهید
_ در مورد معامله صحبت میکنی؟
_ بله میخواهم که برادر شما با دختر من ازدواج کنه و میدونم
که شما یک جادوگر هستید برعکس برادرتون (پادشاه)
_خب ؟
_ میخوام کاری کنید برادرتان عاشق دختر من بشه
_ اممممممم ولی میدونی که منم باید یا سودی ببرم درسته؟
_زنین و ملک میخواهید ؟
_نه خودم دارم ، شما یه دختر دیگه دارین درسته؟
_ بله ولی خواهشا بگید که با اون کاری ندارید
_ من میخواهم اون به مدت ۱۰ سال مال من باشه
_ وایستا یعنی چی ؟
_ این مداد رو بگیر این جادویی هست و روی مچ دست دخترت با این یه قلب بکش و توش رو پر کن اینطوری من ارباب اون میشم و اون برای من میشه ! نظرت چیه ؟ من یک عشق ابدی ایجاد میکنم و تو دخترتون بهم میدی
_باشه قبوله
_ بیا مداد رو بگیر
مداد رو میگیرم و مرخص میشوم
واییییییییییی من چه کار کرده ام؟
دارم از قصر برمیگردم
چطوری باید به دخترم بگم که چیکار کردم
او به زودی میخواهد نامزد کند ولی من دارم همه چیز را خراب میکنم
باید اول قلب را روی مچ دستش بکشم
اما چطور ؟
واییییی من چه کار کردم
پارت ۱
((المیرا))
در اتاقم نشسته بودم و منتظر وقت ناهار بودم
به شدت گرسنه بودم و ساعت نزدیک ۱۱ بود
من به ساعت خیره شده بودم و عقربه ها را نگاه میکردم
تا اینکه ریسا وارد میشود( او خدمتکارم است )
منم سریع سرم را به سمت در میبرم
او با سینی کلوچه ها می آید
_ سلام بانو ، چرا اینطوری نشستید؟
_ چطوری ؟
_ یه صندلی وسط اتاق و خب شما هم اشتباه روش نشستید
_ ول کن الان وقت درس دادن به من نیس، وقت ناهار کی هست؟
_ یک ساعت دیگه و پدرتون قراره از قصر برگرده
_ مگه امروز در املاک نبود ؟
پدرم یک املاک بزرگ دارد و به دلیل درباری بودنش اعتبار زیادی دارد
او زمین و خونه های زیادی دارد
_ نه امروز ایشون به قصر رفتن
_ برای چی؟
_بنده اطلاعی ندارم ، وقتی برگشتن ازشون بپرسین
_ خب یه کلوچه بده بخورم !
_ برای شما اوردم هرچقدر میخواید بخورید
_ مرسی گشنمه بود
و یکی را از سینی برمیدارم و سریع گاز میزنم
مزه ی کاکائو رو حس میکنم
به شدت خوشمزه است
_________________
(لرد وانسکی، پدر المیرا )
_سرورم من میخواهم یه کاری برایم انجام دهید
_ در مورد معامله صحبت میکنی؟
_ بله میخواهم که برادر شما با دختر من ازدواج کنه و میدونم
که شما یک جادوگر هستید برعکس برادرتون (پادشاه)
_خب ؟
_ میخوام کاری کنید برادرتان عاشق دختر من بشه
_ اممممممم ولی میدونی که منم باید یا سودی ببرم درسته؟
_زنین و ملک میخواهید ؟
_نه خودم دارم ، شما یه دختر دیگه دارین درسته؟
_ بله ولی خواهشا بگید که با اون کاری ندارید
_ من میخواهم اون به مدت ۱۰ سال مال من باشه
_ وایستا یعنی چی ؟
_ این مداد رو بگیر این جادویی هست و روی مچ دست دخترت با این یه قلب بکش و توش رو پر کن اینطوری من ارباب اون میشم و اون برای من میشه ! نظرت چیه ؟ من یک عشق ابدی ایجاد میکنم و تو دخترتون بهم میدی
_باشه قبوله
_ بیا مداد رو بگیر
مداد رو میگیرم و مرخص میشوم
واییییییییییی من چه کار کرده ام؟
دارم از قصر برمیگردم
چطوری باید به دخترم بگم که چیکار کردم
او به زودی میخواهد نامزد کند ولی من دارم همه چیز را خراب میکنم
باید اول قلب را روی مچ دستش بکشم
اما چطور ؟
واییییی من چه کار کردم
- ۵.۷k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط