عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 36
بعد از اینکه پیش المایت رفتم در مورد اون پرسیدم المایت از من پرسید ک
المایت؛ تو اون اتاق رو دیدی؟! چطوری؟.
میدوریا: اام خب داشتم به خونه نگاخ میکردم و دیدم اون اتاق رو دیگه رفتم داخلش و استاد گفتش که بیا بیرون تا ادامه تمرین رو انجام بدیم
المایت: اونجا چطور بود؟!!
ـــ بوی عطر چمن تر با خاک مخلوط شده بود انگار فضای دلنشینی داشته که حالا دیگه اون گرما رو نداره حس خنده میداد که درد زیادی به همراه خودش داره
ـــ خب من میدونم چرا اون چیزی بت تو نگفته چون تو شبیه به اونی
ـــ شبیه به اونم؟! یعنی چی؟!
ـــ استادت وایسو چرا به اون میگی استاد به من میگی المایت؟؟!!!! ¡!!
ـــ الان واقعا این مهمه؟!
ـــ برو از خودش بپرس دیگه کاری به من نداره
(از اتاق میره بیرون)
ایبابا برایچی همه امروز نصفه نیمه یه دلیلی واسه خودشون میارن میپیچونن
باکوگو رو میبینه
ای لعنت بهش چرا الان که اخه اعصابم خورده؟!
بدو بدو هنوز ندیدتت
باکوگو: ای میدوریا
پارت 36
بعد از اینکه پیش المایت رفتم در مورد اون پرسیدم المایت از من پرسید ک
المایت؛ تو اون اتاق رو دیدی؟! چطوری؟.
میدوریا: اام خب داشتم به خونه نگاخ میکردم و دیدم اون اتاق رو دیگه رفتم داخلش و استاد گفتش که بیا بیرون تا ادامه تمرین رو انجام بدیم
المایت: اونجا چطور بود؟!!
ـــ بوی عطر چمن تر با خاک مخلوط شده بود انگار فضای دلنشینی داشته که حالا دیگه اون گرما رو نداره حس خنده میداد که درد زیادی به همراه خودش داره
ـــ خب من میدونم چرا اون چیزی بت تو نگفته چون تو شبیه به اونی
ـــ شبیه به اونم؟! یعنی چی؟!
ـــ استادت وایسو چرا به اون میگی استاد به من میگی المایت؟؟!!!! ¡!!
ـــ الان واقعا این مهمه؟!
ـــ برو از خودش بپرس دیگه کاری به من نداره
(از اتاق میره بیرون)
ایبابا برایچی همه امروز نصفه نیمه یه دلیلی واسه خودشون میارن میپیچونن
باکوگو رو میبینه
ای لعنت بهش چرا الان که اخه اعصابم خورده؟!
بدو بدو هنوز ندیدتت
باکوگو: ای میدوریا
- ۳۰۰
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط