روزی می‌رسد

روزی می‌رسد
که باید زیر خودمان
یک خط سیاه بکشیم
و حساب‌کتاب کنیم.
لحظه‌هایی که می‌شد شاد باشیم.
لحظه‌هایی که می‌شد زیبا باشیم.
لحظه‌هایی که می‌شد بی‌نظیر باشیم.
بارها و بارها
کوه‌ها و درخت‌ها و رودخانه‌هایی را ملاقات کردیم
[یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زنده‌اند؟]
جمع همه‌ی این‌ها می‌شود آینده‌ای طلایی
که قبلاً زندگی‌اش کرده‌ایم.
زنی که دوستش داشتیم
به اضافه‌ی همان زن
که دوست‌مان نداشت
می‌شود صفر.
حاصل یک‌چهارم زندگی که به تحصیل گذشت
می‌شود میلیون‌ها کلمه‌ی پوشالی
که حالا از سکه افتاده‌اند.
و نهایتاً یک تقدیر
به اضافه‌ی یک تقدیر دیگر [این یکی از کجا آمد؟]
می‌شود دو.[یکی را می‌نویسیم و یکی را نگه می‌داریم
کسی چه می‌داند، شاید دنیای دیگری هم در کار باشد]
دیدگاه ها (۳)

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم  فقط زیبایی های زندگی ا...

در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشت...

ﺋﻪ ﻭ ﮐﺎﺗﺎﻧﻪ ﯼ ﺑﯿﺮﺕ ﺩﻩ ﮐﻪ ﻡ ﭘﺮﭘﺮ ﺋﻪ ﺑﻢ ﻟﻪ ﮔﺮﯾﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻻﻡ ﺑﻪ ﺟﮕﻪ...

ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ... ...

#در_باب_زندگیدل‌مان می‌خواهد آدم‌ها را بشناسیم، از گریزِ وحش...

زندگی، نه در دویدن برای رسیدن به مقصد، که در کیفیتِ قدم‌هایی...

بزرگترین اشتباه زندگی ام ؛آنجا بود که فکر کردم اگر کاری با ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط