پارت ۳۹ (پارت اخر:))
پارت ۳۹ (پارت اخر:))
قلب سیاه
اون شب، وقتی سهیونگ بالاخره با خرس قهوهایش خوابش برد، ا/ت و کوک روی مبل نشسته بودن. هوا تاریک بود و فقط نور کمِ آباژور گوشهی سالن، اتاق رو روشن میکرد. سکوتی عجیب بینشون بود؛ از اون سکوتهایی که بیشتر از هزار تا جمله حرف توشه.
کوک بالاخره سکوتو شکست. با یه نگاه شیطونگونه و صدایی آروم گفت:
کوک: خب، مامان سهیونگ... بریم سر موضوعی که پسرت محترمانه مطرحش کرد؟
ا/ت با چشمای گرد شده نگاهش کرد:
ا/ت: تو واقعاً جدی بودی؟! فقط واسه اینکه سهیونگ دلش یه خواهر یا برادر میخواد؟
کوک با لبخند، دست ا/ت رو گرفت:
کوک: نه فقط بهخاطر اون... بهخاطر اینکه تو رو دیدم با سهیونگ... دیدم چقدر مادر خوبی هستی. و راستش... دلم میخواد یهبار دیگه اون حسو تجربه کنیم... با هم.
ا/ت سرش رو پایین انداخت. لبخند محوی گوشهی لبش نشست، ولی انگار چیزی توی دلش سنگینی میکرد.
ا/ت: ولی کوک... زندگیمون تازه آروم شده. بالاخره بعد اون همه دردسر و اتفاقات، داریم نفس میکشیم. نمیترسی دوباره یه چیزی بهم بریزه؟
کوک جدی شد. نگاهش عمیق شد.
کوک: میترسم... ولی بیشتر از اون، از این میترسم که یه روز دیر بشه. ما یاد گرفتیم که زندگی منتظر نمیمونه...
ا/ت مکث کرد، بعد با نگاهی که معلوم بود هزار تا فکر پشتشه، گفت:
ا/ت: قول بده اگه این تصمیمو گرفتیم، هرچی شد، پشت من باشی... مثل همیشه.
کوک بلند شد، ا/ت رو بغل کرد و آروم توی گوشش گفت:
کوک: من نه فقط پشتتم... کنارت، جلوت، هر جا که لازم باشه... فقط تو بگو.
ا/ت آهی کشید. همون لحظه صدای سهیونگ از اتاقش اومد:
سهیونگ (با صدای خوابآلود): من اسم خواهرمو انتخاب کردم... میذاریمش "یونا"...
کوک و ا/ت با تعجب همدیگه رو نگاه کردن و با خنده پنهونی، پچپچکنان گفتن:
هر دو: انگار تصمیمگیری با ما نبود از اولشم......
#سناریو
قلب سیاه
اون شب، وقتی سهیونگ بالاخره با خرس قهوهایش خوابش برد، ا/ت و کوک روی مبل نشسته بودن. هوا تاریک بود و فقط نور کمِ آباژور گوشهی سالن، اتاق رو روشن میکرد. سکوتی عجیب بینشون بود؛ از اون سکوتهایی که بیشتر از هزار تا جمله حرف توشه.
کوک بالاخره سکوتو شکست. با یه نگاه شیطونگونه و صدایی آروم گفت:
کوک: خب، مامان سهیونگ... بریم سر موضوعی که پسرت محترمانه مطرحش کرد؟
ا/ت با چشمای گرد شده نگاهش کرد:
ا/ت: تو واقعاً جدی بودی؟! فقط واسه اینکه سهیونگ دلش یه خواهر یا برادر میخواد؟
کوک با لبخند، دست ا/ت رو گرفت:
کوک: نه فقط بهخاطر اون... بهخاطر اینکه تو رو دیدم با سهیونگ... دیدم چقدر مادر خوبی هستی. و راستش... دلم میخواد یهبار دیگه اون حسو تجربه کنیم... با هم.
ا/ت سرش رو پایین انداخت. لبخند محوی گوشهی لبش نشست، ولی انگار چیزی توی دلش سنگینی میکرد.
ا/ت: ولی کوک... زندگیمون تازه آروم شده. بالاخره بعد اون همه دردسر و اتفاقات، داریم نفس میکشیم. نمیترسی دوباره یه چیزی بهم بریزه؟
کوک جدی شد. نگاهش عمیق شد.
کوک: میترسم... ولی بیشتر از اون، از این میترسم که یه روز دیر بشه. ما یاد گرفتیم که زندگی منتظر نمیمونه...
ا/ت مکث کرد، بعد با نگاهی که معلوم بود هزار تا فکر پشتشه، گفت:
ا/ت: قول بده اگه این تصمیمو گرفتیم، هرچی شد، پشت من باشی... مثل همیشه.
کوک بلند شد، ا/ت رو بغل کرد و آروم توی گوشش گفت:
کوک: من نه فقط پشتتم... کنارت، جلوت، هر جا که لازم باشه... فقط تو بگو.
ا/ت آهی کشید. همون لحظه صدای سهیونگ از اتاقش اومد:
سهیونگ (با صدای خوابآلود): من اسم خواهرمو انتخاب کردم... میذاریمش "یونا"...
کوک و ا/ت با تعجب همدیگه رو نگاه کردن و با خنده پنهونی، پچپچکنان گفتن:
هر دو: انگار تصمیمگیری با ما نبود از اولشم......
#سناریو
- ۱۳.۱k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط