.. ...:

.. ...:
سکسکه ام گرفته بود . . .
گفتم مرا بترسان . . . !
دستانم را رها کرد . . .
نفسم بند آمد . . .
دیدگاه ها (۱)

از بس خوابت را دیده ام دیگر نمی گویم “خوابم می‌‌آید” می‌گوی...

چه ساده قلبمان رادو دستی چسبیده ایمکه مبادا کسی آن رابدزدد و...

همیشهدر ناگهانی ترین لحظه، عزیزترین دارایی مان از دست می رود...

شدم عینگروه خونےOمنفےحالِ همه رو خوب میکنم ولےفقط یه نفر میت...

به سر زلف تسلی نتوان كرد مرا دست گستاخ مرا بند قبا می‌بايد#ب...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

گفتی بغلم کن که به آغوش تو سرمست ترینمگفتم تو بخواهی همه ی ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط