تکپارتی
تکپارتی
موضوع:(وقتی خواهر برادر تنی هستیم و اون عاشقمون میشه)
فلیکس/ا.ت
همیشه میدونستم که عشق ممنوعه یکی از شیرین ترین عشق هاست اما هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم که یروزی خودم درگیرش بشم..!
دقیقا چند سال بعد از اینکه بدنیا اومد و تونست صحبت کنه، منو برادر خودش خطاب کرد.
کی فکرشو میکرد یروزی همچین اتفاقی بیفته؟
یا اصن همچین چیزی ممکن بود؟
آیا تو این دنیا کسی بود که...
~~~~~~~~
تو دنیای خواهر برادری همچیز شیرین و قشنگ بود..
درسته حتی همون دعوا ها و جر و بحث ها..!
ا.ت یه دختر ۱۸ سال بود که یه برادر بزرگتر داشت به اسم فلیکس.
اون دونفر هم مثل بقیه خواهر برادر ها بودن اما تنها چیزی که اونارو نسبت به بقیه متفاوت میکرد، نه قلبشون بود نه افکارشون..بلکه نوع نگاهشون بود!
از وقتی که ا.ت ۱۸ سالش شد و درس و مدرسه رو بوسید و گذاشت کنار همچیز تغییر کرد..
وقتی بچه بود میدید که برادر بزرگترش چقدر خوب باهاش رفتار میکنه، میدید که همیشه مراقبش هست و هواشو داره. اما اون هیچ وقت فکر نمیکرد کسی که تکیه گاهش بود یروزی نگاهش نسبت بهش عوض بشه..!
هنوزم یادشه که برادرش اون روز چقدر قشنگ و با لطافت اسمش رو صدا زد و ازش خواست بره پیشش..
یادشه که وقتی رفت پیش برادرش، اون با سختی و مکث بین حرفاش بلاخره بهش گفت که چقدر دوسش داره..!
اما اگه شما فکر میکنید اون جملهٔ «دوست دارم.» فقط یه جملهٔ معمولی بود، باید بگم که به طور کامل اشتباه کردید.
شاید اون جمله تو رابطه خواهر برادری از نظر خیلی ها نشونه محبته اما از نظر کسی که دچار عشق ممنوعه شده، به هیچ عنوان یه جمله معمولی به حساب نمیاد!
اگه تا الان متوجه اصل داستان نشدید بزارید کمی بهتر براتون بگم..
«فلش بک به چند روز قبل»
توی اتاقش نشسته بود و مشغول کتاب خوندن که یهو با شنیدن صدای برادر عزیزش به خودش اومد و بعد از بستن کتاب و گذاشتن روی تخت از اتاق بیرون رفت.
وارد اتاق برادرش شد و با چشماش دنبالش گشت و زمانی که اونو تو تراس اتاقش دید با قدم های آروم به سمتش رفت..
ا.ت: فلیکس؟
با شنیدن اسمش سرش رو برگردوند و با خواهرش مواجه شد..
فلیکس: اوه بلاخره اومدی؟ بیا بشین.
درحالی که با دست به صندلی کنارش اشاره میکرد خواهرش رو به نشستن دعوت میکرد..
ا.ت: چیزی شده که گفتی بیام؟
فلیکس: آره باید یچیزی رو بهت بگم..!
ا.ت چیزی نگفت و فقط با چشمای درشت و کنجکاوش به برادرش نگاه کرد و منتظر موند..
فلیکس: درمورد عشق های ممنوعه تاحالا چیزی شنیدی..یا چیزی خوندی؟
ا.ت: عشق های ممنوعه؟
-اره قبلا یه چندتا رمان درموردش خونده بودم و الآنم دارم یه کتاب جدید درمورد همون عشق ممنوعه رو میخونم.
فلیکس: خوبه...
فلیکس نگاهی به آسمون کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد..
فلیکس: میدونی که عشق های ممنوعه چقدر دردناکن؟
-میدونی زمانی که یکی عاشق یکی دیگه میشه اما هیچ جوره نمیتونه بهش برسه چقدر دردناکه؟
ا.ت: خب میدونی من فکر میکنم بستگی به نوع ممنوعه بودن عشقشون هم داره..
-مثلا رومئو و ژولیت چون خانواده هاشون باهم دشمن بودن هیچ وقت نتونستن طعم عشق واقعی رو کنار هم بچشن و در آخر هرجفتشون مردن یا مثلا گیویور و لانسلوت اوناهم نمیتونستن باهم باشن چون در این صورت پادشاهی شاه آرتور نابود میشد.
فلیکس با ناباوری تمام به چهره خواهرش که همچنان غرق در توضیح داستان ها بود خیره شد..
برای بار هزارم تو زندگیش قسم خورد که اون دختر یه الههست..!
اون دختر زیبایی چشمگیری داشت که هر کسی رو محو خودش میکرد، اما چیزی که توجه فلیکس رو جلب کرده بود چهره زیبای اون نبود بلکه قلب پاک و معصومش بود که بعد از این ملاقات قطعا خورد میشد..
فلیکس: تاحالا کتابی درمورد عشق بین خواهر برادر تنی نخوندی؟
ا.ت با شنیدن این حرف یکم شوکه شد بعد بلافاصله خندش گرفت..
ا.ت: فلیکس این اصن ممکن نیست. خواهر برادرای تنی هیچ وقت نمیتونن عاشق هم بشن، این موضوع اصن از لحاظ علمی و ژنتیک و اخلاقی قابل قبول و باور نیست!
اون پسر لبخند تلخی زد بعد گفت..
فلیکس: بیا یکاری کنیم ا.ت..از همین امروز شروع کنیم به نوشتن یه داستان درمورد عشق ممنوعه بین خواهر و برادر تنی.
ا.ت: چرا باید همچین کاری کنیم؟ من که اصن نوشتن بلند نیستم اگرم بلد باشم این موضوع یکم زیادی پیچیده و سخته!
فلیکس از جاش بلند شد و درحالی که از تراس بیرون میرفت گفت..
موضوع:(وقتی خواهر برادر تنی هستیم و اون عاشقمون میشه)
فلیکس/ا.ت
همیشه میدونستم که عشق ممنوعه یکی از شیرین ترین عشق هاست اما هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم که یروزی خودم درگیرش بشم..!
دقیقا چند سال بعد از اینکه بدنیا اومد و تونست صحبت کنه، منو برادر خودش خطاب کرد.
کی فکرشو میکرد یروزی همچین اتفاقی بیفته؟
یا اصن همچین چیزی ممکن بود؟
آیا تو این دنیا کسی بود که...
~~~~~~~~
تو دنیای خواهر برادری همچیز شیرین و قشنگ بود..
درسته حتی همون دعوا ها و جر و بحث ها..!
ا.ت یه دختر ۱۸ سال بود که یه برادر بزرگتر داشت به اسم فلیکس.
اون دونفر هم مثل بقیه خواهر برادر ها بودن اما تنها چیزی که اونارو نسبت به بقیه متفاوت میکرد، نه قلبشون بود نه افکارشون..بلکه نوع نگاهشون بود!
از وقتی که ا.ت ۱۸ سالش شد و درس و مدرسه رو بوسید و گذاشت کنار همچیز تغییر کرد..
وقتی بچه بود میدید که برادر بزرگترش چقدر خوب باهاش رفتار میکنه، میدید که همیشه مراقبش هست و هواشو داره. اما اون هیچ وقت فکر نمیکرد کسی که تکیه گاهش بود یروزی نگاهش نسبت بهش عوض بشه..!
هنوزم یادشه که برادرش اون روز چقدر قشنگ و با لطافت اسمش رو صدا زد و ازش خواست بره پیشش..
یادشه که وقتی رفت پیش برادرش، اون با سختی و مکث بین حرفاش بلاخره بهش گفت که چقدر دوسش داره..!
اما اگه شما فکر میکنید اون جملهٔ «دوست دارم.» فقط یه جملهٔ معمولی بود، باید بگم که به طور کامل اشتباه کردید.
شاید اون جمله تو رابطه خواهر برادری از نظر خیلی ها نشونه محبته اما از نظر کسی که دچار عشق ممنوعه شده، به هیچ عنوان یه جمله معمولی به حساب نمیاد!
اگه تا الان متوجه اصل داستان نشدید بزارید کمی بهتر براتون بگم..
«فلش بک به چند روز قبل»
توی اتاقش نشسته بود و مشغول کتاب خوندن که یهو با شنیدن صدای برادر عزیزش به خودش اومد و بعد از بستن کتاب و گذاشتن روی تخت از اتاق بیرون رفت.
وارد اتاق برادرش شد و با چشماش دنبالش گشت و زمانی که اونو تو تراس اتاقش دید با قدم های آروم به سمتش رفت..
ا.ت: فلیکس؟
با شنیدن اسمش سرش رو برگردوند و با خواهرش مواجه شد..
فلیکس: اوه بلاخره اومدی؟ بیا بشین.
درحالی که با دست به صندلی کنارش اشاره میکرد خواهرش رو به نشستن دعوت میکرد..
ا.ت: چیزی شده که گفتی بیام؟
فلیکس: آره باید یچیزی رو بهت بگم..!
ا.ت چیزی نگفت و فقط با چشمای درشت و کنجکاوش به برادرش نگاه کرد و منتظر موند..
فلیکس: درمورد عشق های ممنوعه تاحالا چیزی شنیدی..یا چیزی خوندی؟
ا.ت: عشق های ممنوعه؟
-اره قبلا یه چندتا رمان درموردش خونده بودم و الآنم دارم یه کتاب جدید درمورد همون عشق ممنوعه رو میخونم.
فلیکس: خوبه...
فلیکس نگاهی به آسمون کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد..
فلیکس: میدونی که عشق های ممنوعه چقدر دردناکن؟
-میدونی زمانی که یکی عاشق یکی دیگه میشه اما هیچ جوره نمیتونه بهش برسه چقدر دردناکه؟
ا.ت: خب میدونی من فکر میکنم بستگی به نوع ممنوعه بودن عشقشون هم داره..
-مثلا رومئو و ژولیت چون خانواده هاشون باهم دشمن بودن هیچ وقت نتونستن طعم عشق واقعی رو کنار هم بچشن و در آخر هرجفتشون مردن یا مثلا گیویور و لانسلوت اوناهم نمیتونستن باهم باشن چون در این صورت پادشاهی شاه آرتور نابود میشد.
فلیکس با ناباوری تمام به چهره خواهرش که همچنان غرق در توضیح داستان ها بود خیره شد..
برای بار هزارم تو زندگیش قسم خورد که اون دختر یه الههست..!
اون دختر زیبایی چشمگیری داشت که هر کسی رو محو خودش میکرد، اما چیزی که توجه فلیکس رو جلب کرده بود چهره زیبای اون نبود بلکه قلب پاک و معصومش بود که بعد از این ملاقات قطعا خورد میشد..
فلیکس: تاحالا کتابی درمورد عشق بین خواهر برادر تنی نخوندی؟
ا.ت با شنیدن این حرف یکم شوکه شد بعد بلافاصله خندش گرفت..
ا.ت: فلیکس این اصن ممکن نیست. خواهر برادرای تنی هیچ وقت نمیتونن عاشق هم بشن، این موضوع اصن از لحاظ علمی و ژنتیک و اخلاقی قابل قبول و باور نیست!
اون پسر لبخند تلخی زد بعد گفت..
فلیکس: بیا یکاری کنیم ا.ت..از همین امروز شروع کنیم به نوشتن یه داستان درمورد عشق ممنوعه بین خواهر و برادر تنی.
ا.ت: چرا باید همچین کاری کنیم؟ من که اصن نوشتن بلند نیستم اگرم بلد باشم این موضوع یکم زیادی پیچیده و سخته!
فلیکس از جاش بلند شد و درحالی که از تراس بیرون میرفت گفت..
- ۴۸۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط