عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۷۲
تهیونگ در کسری از ثانیه جو رو عوض کرد و با لحن خبیث گفت : چه جورم همون دقیقه که خجالتی میخندیدی فهمیدم منو دست کم نگیر
مین جی خندید و با دو انگشت ضربه آرامی روی لب تهیونگ زد ..مردش با صدا بلند خندید سپس هر دو دست هایش را دور پهلو هایش گذاشت : مین جی میخواهی دختر بشه یا پسر
مین جی لبش را گزید : امممم نمیدونم خوب .. فقد سالم باشه و مهم تر از همه - پسر روبه رو اش قلبش لرزید و به چهره همسرش نگاه کرد شاید میترسید که اسمی از مریضی اش بیاد - خود خود خود .. شبیه باباش بشه .. در نهایت و در آخر این تهیونگ بود که از ته قلبش خندید و با ذوق پهلو های مین جی را سمت خودش نزدیک کرد و محکم بغلش گرفت . با احساس و آرامش سرش را روی شانه مین جی کشید و سر شانه اش را بوسید دیگری این تهیونگ بود که اصلا متوجه عشق قلبش نبود او درون گودال مین جی گیر کرده بود یک گودال پر از عشق ....
........
جیمین همانند وارد بالکن شد سپس شال آبی رنگ را دور شانه های میونشی کشید و با عشق از پشت به آغوشش گرفت دخترک ای که افکارش پس زده شد تنها با دیدن شوهرش یک لبخند بیحالی زد : نخوابیدی ؟ .. خیلی یهویی پرسید جیمین چانه اش را روی شانه میونشی گذاشت سپس نفس عمیقی کشید و آروم گفت : مگه بدون تو خوابم میاد ؟ کی دیدی بدون تو بخوابم ..
میونشی نفس عمیقی کشید سپس دستش را روی دست جیمین گذاشت .. شوهرش همانند با آرامش گفت : حتی یه لحظه هم صحنه امروز از جلو چشمام کنار نمیره
پارت ۲۷۲
تهیونگ در کسری از ثانیه جو رو عوض کرد و با لحن خبیث گفت : چه جورم همون دقیقه که خجالتی میخندیدی فهمیدم منو دست کم نگیر
مین جی خندید و با دو انگشت ضربه آرامی روی لب تهیونگ زد ..مردش با صدا بلند خندید سپس هر دو دست هایش را دور پهلو هایش گذاشت : مین جی میخواهی دختر بشه یا پسر
مین جی لبش را گزید : امممم نمیدونم خوب .. فقد سالم باشه و مهم تر از همه - پسر روبه رو اش قلبش لرزید و به چهره همسرش نگاه کرد شاید میترسید که اسمی از مریضی اش بیاد - خود خود خود .. شبیه باباش بشه .. در نهایت و در آخر این تهیونگ بود که از ته قلبش خندید و با ذوق پهلو های مین جی را سمت خودش نزدیک کرد و محکم بغلش گرفت . با احساس و آرامش سرش را روی شانه مین جی کشید و سر شانه اش را بوسید دیگری این تهیونگ بود که اصلا متوجه عشق قلبش نبود او درون گودال مین جی گیر کرده بود یک گودال پر از عشق ....
........
جیمین همانند وارد بالکن شد سپس شال آبی رنگ را دور شانه های میونشی کشید و با عشق از پشت به آغوشش گرفت دخترک ای که افکارش پس زده شد تنها با دیدن شوهرش یک لبخند بیحالی زد : نخوابیدی ؟ .. خیلی یهویی پرسید جیمین چانه اش را روی شانه میونشی گذاشت سپس نفس عمیقی کشید و آروم گفت : مگه بدون تو خوابم میاد ؟ کی دیدی بدون تو بخوابم ..
میونشی نفس عمیقی کشید سپس دستش را روی دست جیمین گذاشت .. شوهرش همانند با آرامش گفت : حتی یه لحظه هم صحنه امروز از جلو چشمام کنار نمیره
- ۱.۰k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط