خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۱۲
_تو دقیقا چته؟!؟!؟!
+همین الان گمشو پایین!!!!!
_منظورت چیه؟
+میگم پیاده شووو!
از ماشین پیاده شدم، اونم همینطور.
انگار خیلی عصبی بود اما هرچی فکر میکردم نمیدونستم دلیل عصبانیتش چیه! من که کاری نکردم!
مچ دستمو محکم کشید
_آاخ کوکی داره دردم میاد..
فشار دستش رو بیشتر کرد
_جونگکوک داره دردم میگیره! ولم کن!!!!
منو محکم کشوند تو خونه و در رو بست
اعضا تو سالن بودن و تازه متوجه من شدن
نامجون: جونگکوک وانیا اینجا چیکار میکنه؟!
جونگکوک: ....
جیمین: چجوری اومده اینجا؟؟
جونگکوک: ....
تهیونگ: چرا دستشو اینجوری گرفتی؟؟
جونگکوک: به شما هیچ ربطی نداره!
ته: منظورت چیه؟؟؟ کوک؟؟؟ کجا میری؟؟؟ جونگکوککک؟؟؟
منو تا اتاق خودش کشوند کشوند برد.
درشو باز کرد و منو محکم انداخت رو تخت
+آه!
دره اتاقشو قفل کرد و با خشم بهم خیره شد..
+جونگکوک اینکارا چیه؟؟ در رو چرا قفل کردی؟؟
_بهت چسبید؟!
+چی؟
_طعم لباش
+معلوم هست داری چی میگی؟؟
_اِه.. بهت بر خورد؟..
+من متوجه ی حرفات نمیشم!
_عیبی نداره! یک کاری میکنم متوجه بشی!
با قدم های بلندش بهم نزدیک شد
ناخودآگاه خودمو کشیدم عقب
_هه.. چیشده ترسیدی؟!
+م..من هیچکاری نکردم!
_الکی برا من آبغوره نگیر!
+باور کن نمیدونم چیشده!!
با چشمای اشکیم زل زدم بهش
_الکی گریه نکن!
+م..من..
_گفتم صداتو ببر!!!!!
از فریادش همه ی وجودم لرزید!
یکی محکم در رو کوبید
جیمین: جونگکوک اون تو چخبره؟؟؟؟؟
ته: در رو باز کن!!!
یه نفس عمیق کشید و موهاشو داد عقب!
انگشت اشاره شو آورد سمتم و با لحن تندی گفت
+هنوز کارم باهات تموم نشده!
با عجله رفت سمت در و قفلشو باز کرد
اعضا با شتاب وارد شدن
نامجون: اینجا چخبره جونگکوک؟؟؟؟
کوک: مشکلی نیست!
شوگا: یعنی چی؟؟ تن وانیا داره مثه بید میلرزه!
کوک: خب؟
تهیونگ به این خونسردیه کوک بهش توپید
ته: یعنی چی خب؟؟ چیکارش کردی؟؟؟؟
کوک: چرا باید جواب بدم؟
جیمین یقه ی کوک رو گرفت و چسبوندش به دیوار
جیم: مچشو کبود کردی بی همه چیز!!!!!!
هوپ: جیمین ولش کن!
ته: معلوم نیست چی خورده به سرش!!!
جیم: اگه بلایی بدتر از این سرش میوردی چی؟؟؟؟؟ معلوم هست چه مرگته؟؟؟؟
از ترس اینکه دوباره دلیلی بشم برای جدایی دوستیه چند ساله ی اعضا از جام بلند شدم.
+ت..تقصیره م..من بود
اعضا با تعجب برگشتن سمتم
+سرزنشاش نکنید..! حق داره اینکارو باهام بکنه
جین: یعنی چی؟ مگه چیکار کردی؟
با ترس به صورتای متعجبشون خیره شدم.. من چیکار کردم؟..
با استرس تو سرم دنباله بهونه گشتم
+می..میخواستم برگردم ایران!
....
.
.
.
.
.
.
_تو دقیقا چته؟!؟!؟!
+همین الان گمشو پایین!!!!!
_منظورت چیه؟
+میگم پیاده شووو!
از ماشین پیاده شدم، اونم همینطور.
انگار خیلی عصبی بود اما هرچی فکر میکردم نمیدونستم دلیل عصبانیتش چیه! من که کاری نکردم!
مچ دستمو محکم کشید
_آاخ کوکی داره دردم میاد..
فشار دستش رو بیشتر کرد
_جونگکوک داره دردم میگیره! ولم کن!!!!
منو محکم کشوند تو خونه و در رو بست
اعضا تو سالن بودن و تازه متوجه من شدن
نامجون: جونگکوک وانیا اینجا چیکار میکنه؟!
جونگکوک: ....
جیمین: چجوری اومده اینجا؟؟
جونگکوک: ....
تهیونگ: چرا دستشو اینجوری گرفتی؟؟
جونگکوک: به شما هیچ ربطی نداره!
ته: منظورت چیه؟؟؟ کوک؟؟؟ کجا میری؟؟؟ جونگکوککک؟؟؟
منو تا اتاق خودش کشوند کشوند برد.
درشو باز کرد و منو محکم انداخت رو تخت
+آه!
دره اتاقشو قفل کرد و با خشم بهم خیره شد..
+جونگکوک اینکارا چیه؟؟ در رو چرا قفل کردی؟؟
_بهت چسبید؟!
+چی؟
_طعم لباش
+معلوم هست داری چی میگی؟؟
_اِه.. بهت بر خورد؟..
+من متوجه ی حرفات نمیشم!
_عیبی نداره! یک کاری میکنم متوجه بشی!
با قدم های بلندش بهم نزدیک شد
ناخودآگاه خودمو کشیدم عقب
_هه.. چیشده ترسیدی؟!
+م..من هیچکاری نکردم!
_الکی برا من آبغوره نگیر!
+باور کن نمیدونم چیشده!!
با چشمای اشکیم زل زدم بهش
_الکی گریه نکن!
+م..من..
_گفتم صداتو ببر!!!!!
از فریادش همه ی وجودم لرزید!
یکی محکم در رو کوبید
جیمین: جونگکوک اون تو چخبره؟؟؟؟؟
ته: در رو باز کن!!!
یه نفس عمیق کشید و موهاشو داد عقب!
انگشت اشاره شو آورد سمتم و با لحن تندی گفت
+هنوز کارم باهات تموم نشده!
با عجله رفت سمت در و قفلشو باز کرد
اعضا با شتاب وارد شدن
نامجون: اینجا چخبره جونگکوک؟؟؟؟
کوک: مشکلی نیست!
شوگا: یعنی چی؟؟ تن وانیا داره مثه بید میلرزه!
کوک: خب؟
تهیونگ به این خونسردیه کوک بهش توپید
ته: یعنی چی خب؟؟ چیکارش کردی؟؟؟؟
کوک: چرا باید جواب بدم؟
جیمین یقه ی کوک رو گرفت و چسبوندش به دیوار
جیم: مچشو کبود کردی بی همه چیز!!!!!!
هوپ: جیمین ولش کن!
ته: معلوم نیست چی خورده به سرش!!!
جیم: اگه بلایی بدتر از این سرش میوردی چی؟؟؟؟؟ معلوم هست چه مرگته؟؟؟؟
از ترس اینکه دوباره دلیلی بشم برای جدایی دوستیه چند ساله ی اعضا از جام بلند شدم.
+ت..تقصیره م..من بود
اعضا با تعجب برگشتن سمتم
+سرزنشاش نکنید..! حق داره اینکارو باهام بکنه
جین: یعنی چی؟ مگه چیکار کردی؟
با ترس به صورتای متعجبشون خیره شدم.. من چیکار کردم؟..
با استرس تو سرم دنباله بهونه گشتم
+می..میخواستم برگردم ایران!
....
.
.
.
.
.
.
- ۱۵.۷k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط