دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p¹⁴
جونگکوک:باسر درد خيلى بدى از خواب بلند شدم، سوزش بدى كف دستم احساس كردم يه نگاه به كف دستم انداختم يه تيكه شيشه رفته بود تو دستم درش اوردم و يه نگاه به اطرافم انداختم، اتفاقاى ديشب مثل يه فيلم از جلو چشمام رد شدن، از جام بلند شدم هنوز سرم درد ميكرد، ديشب روكامل يادم بود و بلاهايى كه سر اون دختره ى عوضى آورده بودم اصلا از كارم پشيمون نبودم، مطمئن بودم يه جايى قايم شده از دستم، اگه بازرفته باشه پيش اون پسره اينبار ديگه هيچكدومشونو زنده نميذارم ، رفتم سمت اتاقم تا يه دوش بگيرم و بعد بگردم دنبال ا/ت هنوزكارم باهاش تموم نشده بود، دوش گرفتنم يک ربع طول كشيد، بعد از بیرون اومدنم راه افتادم سمت اتاق ا/ت، به آرومى درشو بازكردم رو تخت نبود يه نگاه سرسرى دوباره به اتاق انداختم خبرى ازش نبود، ميخواستم از اتاق بيرون برم كه يه صداى فين فين خيلى ضعيف توجهمو جلب كرد برگشتم تو اتاق كه ببينم صدا از كجا مياد كه ا/ت رو ديدم پشت در اتاق درحالى كه زانوهاشو بغل كرده بود گريه ميكرد، داشت ميلرزيد، زخم رو گردنش و خوناى خشک شده ى اطراف زخمش ميگفت كه حتى دوشم نگرفته بعد اتفاقاى ديشب، دراتاقو بستم
مچ دستشو گرفتم و بلندش كردم هيچ توجهى بهم نميكرد بردمش سمت حموم ميخواستم زخمشو تميز كنم، در حمومو بستم ورفتم سمتش هنوزم هيچ واكنش خاصى نشون نميداد، دوشو باز كردم آبو تنظيم كردم و با لباساش بردمش زير دوش همچنان داشت گريه ميكرد و ميلرزيد، دستم رفت سمت زخمش با دوتا انگشتاى اشاره و شستم زخمشو اروم تميز كردم، چشماشو بسته بود فكر كنم درد داشت زخمشو كه تميز كردم، دستم رفت سمت لباساش، دستشو گذاشت رو دستم واجازه نداد وگفت:خودم بقيه شو انجام ميدم تو برو بيرون، با اين وضعيت روحيش ايده ی خوبى نبود كه تنهاش بذارم واسه همين با سردترين حالت چهره م گفتم:پیشتم پس لباساتو دربيار، بالاخره بهم نگاه كرد چشماش خيس بودن و قرمز، با بغضى كه تو صداش بود گفت:
ا/ت:نكنه ميترسى يه بلايى سر خودم بيارم؟ فكر نميكردم نگران بودنم بلد باشى، نميدونم چم شده بود اما سرد بودنم دست خودم نبود اون لحظ هيچ احساسى نداشتم
جونگكوک:نگرانت نيستم اما ميخوام لذت كشتنت با خودم باشه تا اينكه خودت اينكارو بكنى صداى شكستن قلبشو به وضوح شنيدم، براى چند ثانيه چشماش پر از نفرت شد، ولى بعد دوباره خيسى چشماش جاى اون تنفرو گرفت، بعد ازاينكه لباساشو دراوردم ودوش گرفت، لباساى تميز تنش كردم و بردمش سمت تخت درازكشيد، پتوروكشيدم روش، هنوزداشت گريه ميكرد وهيچ توجهى بهم نميكرد..
جونگكوک:استراحت كن بعد ناهار ميام كلى باهات حرف دارم، هنوز بهم نگفتى ديشب تا اون وقت شب كجا بودى...اولين قدمو برداشتم كه ازاتاق بيرون برم صداى ضعيفشو شنيدم..
ا/ت:ديشب بدون اينكه اجازه بدى توضيحى بدم خودت كل داستانو بريدى ودوختى و اون بلا ها رو سرم آوردى الان ميخواى چيو توضيح بدم ها؟ مگه حرفامو باور ميكنى؟
جونگکوک:بدون اينكه برگردم سمتش با جديت گفتم،
جونگكوک:ميخوام تو چشمام زل بزنى و بگى ديشب چه قدر عوضى بودى، همین!
ا/ت:من هيج كار اشتباهى نكردم، دارى فقط يک طرفه قضاوت ميكنى
جونككوک:(ازعصبانيت دستامو مشت كردم) داشتم باز كنترلمو از دست ميدادم يه نفس عميق كشيدم وگفتم:خيله خب، ميخوام حرفاتو بشنوم اگه بفهمم كه زود قضاوت كردم مطمئن باش يجورى ديشبو جبران ميكنم، اما اگه ثابت بشه حق با من بوده، اون پسره رو ميارم جلوى چشمات ميكشم و بعدش خودتو...!
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p¹⁴
جونگکوک:باسر درد خيلى بدى از خواب بلند شدم، سوزش بدى كف دستم احساس كردم يه نگاه به كف دستم انداختم يه تيكه شيشه رفته بود تو دستم درش اوردم و يه نگاه به اطرافم انداختم، اتفاقاى ديشب مثل يه فيلم از جلو چشمام رد شدن، از جام بلند شدم هنوز سرم درد ميكرد، ديشب روكامل يادم بود و بلاهايى كه سر اون دختره ى عوضى آورده بودم اصلا از كارم پشيمون نبودم، مطمئن بودم يه جايى قايم شده از دستم، اگه بازرفته باشه پيش اون پسره اينبار ديگه هيچكدومشونو زنده نميذارم ، رفتم سمت اتاقم تا يه دوش بگيرم و بعد بگردم دنبال ا/ت هنوزكارم باهاش تموم نشده بود، دوش گرفتنم يک ربع طول كشيد، بعد از بیرون اومدنم راه افتادم سمت اتاق ا/ت، به آرومى درشو بازكردم رو تخت نبود يه نگاه سرسرى دوباره به اتاق انداختم خبرى ازش نبود، ميخواستم از اتاق بيرون برم كه يه صداى فين فين خيلى ضعيف توجهمو جلب كرد برگشتم تو اتاق كه ببينم صدا از كجا مياد كه ا/ت رو ديدم پشت در اتاق درحالى كه زانوهاشو بغل كرده بود گريه ميكرد، داشت ميلرزيد، زخم رو گردنش و خوناى خشک شده ى اطراف زخمش ميگفت كه حتى دوشم نگرفته بعد اتفاقاى ديشب، دراتاقو بستم
مچ دستشو گرفتم و بلندش كردم هيچ توجهى بهم نميكرد بردمش سمت حموم ميخواستم زخمشو تميز كنم، در حمومو بستم ورفتم سمتش هنوزم هيچ واكنش خاصى نشون نميداد، دوشو باز كردم آبو تنظيم كردم و با لباساش بردمش زير دوش همچنان داشت گريه ميكرد و ميلرزيد، دستم رفت سمت زخمش با دوتا انگشتاى اشاره و شستم زخمشو اروم تميز كردم، چشماشو بسته بود فكر كنم درد داشت زخمشو كه تميز كردم، دستم رفت سمت لباساش، دستشو گذاشت رو دستم واجازه نداد وگفت:خودم بقيه شو انجام ميدم تو برو بيرون، با اين وضعيت روحيش ايده ی خوبى نبود كه تنهاش بذارم واسه همين با سردترين حالت چهره م گفتم:پیشتم پس لباساتو دربيار، بالاخره بهم نگاه كرد چشماش خيس بودن و قرمز، با بغضى كه تو صداش بود گفت:
ا/ت:نكنه ميترسى يه بلايى سر خودم بيارم؟ فكر نميكردم نگران بودنم بلد باشى، نميدونم چم شده بود اما سرد بودنم دست خودم نبود اون لحظ هيچ احساسى نداشتم
جونگكوک:نگرانت نيستم اما ميخوام لذت كشتنت با خودم باشه تا اينكه خودت اينكارو بكنى صداى شكستن قلبشو به وضوح شنيدم، براى چند ثانيه چشماش پر از نفرت شد، ولى بعد دوباره خيسى چشماش جاى اون تنفرو گرفت، بعد ازاينكه لباساشو دراوردم ودوش گرفت، لباساى تميز تنش كردم و بردمش سمت تخت درازكشيد، پتوروكشيدم روش، هنوزداشت گريه ميكرد وهيچ توجهى بهم نميكرد..
جونگكوک:استراحت كن بعد ناهار ميام كلى باهات حرف دارم، هنوز بهم نگفتى ديشب تا اون وقت شب كجا بودى...اولين قدمو برداشتم كه ازاتاق بيرون برم صداى ضعيفشو شنيدم..
ا/ت:ديشب بدون اينكه اجازه بدى توضيحى بدم خودت كل داستانو بريدى ودوختى و اون بلا ها رو سرم آوردى الان ميخواى چيو توضيح بدم ها؟ مگه حرفامو باور ميكنى؟
جونگکوک:بدون اينكه برگردم سمتش با جديت گفتم،
جونگكوک:ميخوام تو چشمام زل بزنى و بگى ديشب چه قدر عوضى بودى، همین!
ا/ت:من هيج كار اشتباهى نكردم، دارى فقط يک طرفه قضاوت ميكنى
جونككوک:(ازعصبانيت دستامو مشت كردم) داشتم باز كنترلمو از دست ميدادم يه نفس عميق كشيدم وگفتم:خيله خب، ميخوام حرفاتو بشنوم اگه بفهمم كه زود قضاوت كردم مطمئن باش يجورى ديشبو جبران ميكنم، اما اگه ثابت بشه حق با من بوده، اون پسره رو ميارم جلوى چشمات ميكشم و بعدش خودتو...!
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۱۵۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط