ستاره و ماه
۲ ستاره و ۳ ماه
(فکر کنم دیگه منظورمو از اسم رمان فهمیدین اگه فهمیدین تو کامنتا بگین🫶🏻)
پارت ۲۱
آیسا: اینجا چه خبره
دنیل و دمیتریوس با هم :به تو ربطی نداره
آیسا:راست میگی ها اصن به من چه من که اومدم لباس معمولی رو بپوشم برم تا بقیه شناشون تموم میشه قدم بزنم
*لباسش رو پوشید و داشت میرفت که*
دنیل:صبر کن
آیسا:چیه
دنیل:میتونی به زخمام نگاهی بندازی
آیسا:او حتما
(و زخمای دنیل رو چسب و باند زد و دمیتریوس همونجوری با حالت اخم نگاهشون میکرد)*آیسا رفت پایین*
دامیان:آنیا باید بریم دیگه
آنیا: نه من میمونم
دامیان: انیا لج نکن دیگه
آنیا:نه من نمیام
و یهو دامیان پرنسسی بغلش کرد
آنیا🍅هی چکار میکنی
دامیان: گفتم لج نکن تقصیر خودت بود
(و بردش تا طبقه خودشون)
آنیا بزارم زمین دیگه
دامیان:باشه
*بکی هم از تو دوربین که بغل رو نشون میداد اون موقع اشو عکس گرفت *
(ببخشید اگه جریان بکی کمی اغراق شده ولی بکیه دیگه😂🤷🏻♀️)
آیسا:عه اومدین؟من داشتم میومدم پیشتون
آنیا:نه اومدیم دیگه
که دامیان یهو دمیتریوس و دنیل رو دید
دامیان: چی شده اینجا چه خبره نگین هم کار این دخترس
دمیتریوس: آروم باش چیزی نیست
دامیان:چیزی نیست و چی همین الانم خون ریزی داری دنیل هم که انقد زخم داشته شده چسبی(😂
دامیان روبه ایسا کرد:توضیح بده (با داد)
آیسا: چیو
دامیان:وضع اینا رو بازم تو به این روز انداختی شون
ایسا:نخیرم من اومدم دیدم هردوشون زخمین انگار دعوا کرده بودن بعدشم دنیل ازم خواست که براش چسب بزنم همین حالا هم برو خودت ببین چی شده و انقد به من پیله نکن
آنیا:هی خواهر من انقدم خشن نیست اون بارم میخواست ببوستش که اونجوری شد
دامیان🍅[آنیا چقد خواهرشو دوست داره نمیدونستم] :باشه ببخشید آیسا
دامیان:حالا دنیل دمیتریوس یکیتون توضیح بده
دنیل:هیچی دعوامون شد فقط همین
دمیتریوس:آره همینطوره
دامیان:خب سر چی دعواتون شد؟
(فکر کنم دیگه منظورمو از اسم رمان فهمیدین اگه فهمیدین تو کامنتا بگین🫶🏻)
پارت ۲۱
آیسا: اینجا چه خبره
دنیل و دمیتریوس با هم :به تو ربطی نداره
آیسا:راست میگی ها اصن به من چه من که اومدم لباس معمولی رو بپوشم برم تا بقیه شناشون تموم میشه قدم بزنم
*لباسش رو پوشید و داشت میرفت که*
دنیل:صبر کن
آیسا:چیه
دنیل:میتونی به زخمام نگاهی بندازی
آیسا:او حتما
(و زخمای دنیل رو چسب و باند زد و دمیتریوس همونجوری با حالت اخم نگاهشون میکرد)*آیسا رفت پایین*
دامیان:آنیا باید بریم دیگه
آنیا: نه من میمونم
دامیان: انیا لج نکن دیگه
آنیا:نه من نمیام
و یهو دامیان پرنسسی بغلش کرد
آنیا🍅هی چکار میکنی
دامیان: گفتم لج نکن تقصیر خودت بود
(و بردش تا طبقه خودشون)
آنیا بزارم زمین دیگه
دامیان:باشه
*بکی هم از تو دوربین که بغل رو نشون میداد اون موقع اشو عکس گرفت *
(ببخشید اگه جریان بکی کمی اغراق شده ولی بکیه دیگه😂🤷🏻♀️)
آیسا:عه اومدین؟من داشتم میومدم پیشتون
آنیا:نه اومدیم دیگه
که دامیان یهو دمیتریوس و دنیل رو دید
دامیان: چی شده اینجا چه خبره نگین هم کار این دخترس
دمیتریوس: آروم باش چیزی نیست
دامیان:چیزی نیست و چی همین الانم خون ریزی داری دنیل هم که انقد زخم داشته شده چسبی(😂
دامیان روبه ایسا کرد:توضیح بده (با داد)
آیسا: چیو
دامیان:وضع اینا رو بازم تو به این روز انداختی شون
ایسا:نخیرم من اومدم دیدم هردوشون زخمین انگار دعوا کرده بودن بعدشم دنیل ازم خواست که براش چسب بزنم همین حالا هم برو خودت ببین چی شده و انقد به من پیله نکن
آنیا:هی خواهر من انقدم خشن نیست اون بارم میخواست ببوستش که اونجوری شد
دامیان🍅[آنیا چقد خواهرشو دوست داره نمیدونستم] :باشه ببخشید آیسا
دامیان:حالا دنیل دمیتریوس یکیتون توضیح بده
دنیل:هیچی دعوامون شد فقط همین
دمیتریوس:آره همینطوره
دامیان:خب سر چی دعواتون شد؟
- ۷۴۲
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط