رمانعشق مثلثی
رمان؟عشق مثلثی
پارت؟8
(اسپانیا=ساعت 9:48 AM)
*از پله ها پایین رفتم،هیچ کس نبود،حتی بجای سنا اجوما توی اشپزخونه بود،بدون سروصدا از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق سنا شدم*
ا/ت:سنا..سنا(اروم)
سنا:هوم؟(خوابالو)
ا/ت:بیدار شو..(اروم)
سنا:یکم دیگه(خوابالو)
ا/ت:سنا من باید فرار کنم..مامانت توی اشپزخونست..نمیتونم فرار کنم(اروم)
سنا:(میشینه روی تخت)تو میخواستی بزنی زیر قولمون؟
ا/ت:چی؟
سنا:میخواستی بدون من فرار کنی..در حالی که قول دادی..
ا/ت:نه..اینطوری نیست..لطفا بد برداشت نکن..
سنا:چرا همین طوریه
*سنا بلند شد،لباس کارش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون،منم از اتاق رفتم بیرون،وارد اتاق خودم شدم،از کمد تیشرت آبی کم رنگ لش و شلوار کارگو اب پرنگ رو پوشیدم،موهای رو بالا سرم به صورت گوجه بستم و دو تا شاخه پایین اوردم(همون سوسکی😂)،از پله ها داشتم پایین میرفتم که خوردم به یکی،داشتم میوفتادم که من رو گرفت*
جیمین:حالت خوبه؟
ا/ت:اقای پارک(ذوق)
جیمین:قیافت خیلی اشناست
ا/ت:سلام به کافه رستوران کارن خوش اومدید،چی میل دارید؟
جیمین:وای..باورم نمیشه خودتی(خنده)
ا/ت:(خنده)
جیمین:من باید ی چیزی از توی اتاق یونگی بردارم..مشکلی که نیست؟
ا/ت:نه حتما..راحت باشید..
*اقای پارک رفت توی اتاق،بعد از چند دقیقه اومد،وقتی اومد پایین من رو دوباره دید*
جیمین:راستی..تو چرا اینجایی؟
ا/ت:ام..اقای مین میگن من از الان به بعد دوست دخترشونم..در حالی که من دوست ندارم..
جیمین:باشه..من باید برم..
ا/ت:حتما..روز خوبی داشته باشید..
*اقای پارک رفت،از پله ها رفتم بالا،رفتم توی بالکن،روی زمین نشستم تا من رو نشناسه،وای..خیلی این مرد خوشتیپه،حتی بی اعصاب هم نیست،اخه جوجووووووو(حقچیحثچثحصک😭🎀)اما ی چیزی خیلی عجیب بود،چرا از دیوار خونه پرید؟تعجب کردم...بعد از اینکه رفت رفتم داخل اتاق و روی تخت دراز کشیدم،اون لحظه خیلی خوب بود*
جیمین:حالت خوبه؟
جیمین:وای..باورم نمیشه خودتی(خنده)
*الهی من دور اون خندیدنت برممممم..چقدر تو اکوری پکوریییی😭🎀*
ادامه دارد...
پارت؟8
(اسپانیا=ساعت 9:48 AM)
*از پله ها پایین رفتم،هیچ کس نبود،حتی بجای سنا اجوما توی اشپزخونه بود،بدون سروصدا از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق سنا شدم*
ا/ت:سنا..سنا(اروم)
سنا:هوم؟(خوابالو)
ا/ت:بیدار شو..(اروم)
سنا:یکم دیگه(خوابالو)
ا/ت:سنا من باید فرار کنم..مامانت توی اشپزخونست..نمیتونم فرار کنم(اروم)
سنا:(میشینه روی تخت)تو میخواستی بزنی زیر قولمون؟
ا/ت:چی؟
سنا:میخواستی بدون من فرار کنی..در حالی که قول دادی..
ا/ت:نه..اینطوری نیست..لطفا بد برداشت نکن..
سنا:چرا همین طوریه
*سنا بلند شد،لباس کارش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون،منم از اتاق رفتم بیرون،وارد اتاق خودم شدم،از کمد تیشرت آبی کم رنگ لش و شلوار کارگو اب پرنگ رو پوشیدم،موهای رو بالا سرم به صورت گوجه بستم و دو تا شاخه پایین اوردم(همون سوسکی😂)،از پله ها داشتم پایین میرفتم که خوردم به یکی،داشتم میوفتادم که من رو گرفت*
جیمین:حالت خوبه؟
ا/ت:اقای پارک(ذوق)
جیمین:قیافت خیلی اشناست
ا/ت:سلام به کافه رستوران کارن خوش اومدید،چی میل دارید؟
جیمین:وای..باورم نمیشه خودتی(خنده)
ا/ت:(خنده)
جیمین:من باید ی چیزی از توی اتاق یونگی بردارم..مشکلی که نیست؟
ا/ت:نه حتما..راحت باشید..
*اقای پارک رفت توی اتاق،بعد از چند دقیقه اومد،وقتی اومد پایین من رو دوباره دید*
جیمین:راستی..تو چرا اینجایی؟
ا/ت:ام..اقای مین میگن من از الان به بعد دوست دخترشونم..در حالی که من دوست ندارم..
جیمین:باشه..من باید برم..
ا/ت:حتما..روز خوبی داشته باشید..
*اقای پارک رفت،از پله ها رفتم بالا،رفتم توی بالکن،روی زمین نشستم تا من رو نشناسه،وای..خیلی این مرد خوشتیپه،حتی بی اعصاب هم نیست،اخه جوجووووووو(حقچیحثچثحصک😭🎀)اما ی چیزی خیلی عجیب بود،چرا از دیوار خونه پرید؟تعجب کردم...بعد از اینکه رفت رفتم داخل اتاق و روی تخت دراز کشیدم،اون لحظه خیلی خوب بود*
جیمین:حالت خوبه؟
جیمین:وای..باورم نمیشه خودتی(خنده)
*الهی من دور اون خندیدنت برممممم..چقدر تو اکوری پکوریییی😭🎀*
ادامه دارد...
- ۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط