#ددی_من
#ددی_من
| قسمت دوم: مدیر جدید
همهمه و سروصدا توی راهروهای دبیرستان رو به افزایش بود. همه داشتند دربارهی موضوع جدیدی که توی مدرسه پیچیده بود حرف میزدند: مدیر جدید.
~ لیا! شنیدی چی میگن؟ میگن مدیر جدیدمون خیلی ترسناکه! خیلی سختگیره!
+ (با بیحوصلگی) هیونا، باز شروع کردی؟ هر سال یه مدیر جدید میآد، همیشه هم میگن ترسناکه. اصلاً چرا باید برام مهم باشه؟
~ ولی میگن یه جوری نگاه میکنه که انگار میخواد روح آدم رو بخونه!
در حالی که هیونا داشت با هیجان حرف میزد، لیا فقط با بیخیالی کیفش رو روی شونهاش جابهجا کرد. اما به محض اینکه وارد کلاس شد، حس عجیبی به او دست داد. انگار جو کلاس سنگینتر از همیشه بود.
معلم وارد شد، اما قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، درِ کلاس با صدای شدیدی باز شد. سکوت مرگباری فضای کلاس رو پر کرد.
قدمهای سنگینی به سمت میز معلم اومد. مردی با کت و شلوار مشکی اتوکشیده، با چهرهای سرد و نگاهی که انگار از یخ ساخته شده بود، وارد شد.
_ مین یونگی.
یونگی بدون اینکه حتی نگاهی به دانشآموزها بیندازد، مستقیم به سمت نیمکتهای جلو رفت. چشمهای تیز و تیره او، دقیقاً روی لیا قفل شد. لیا برای چند لحظه نفسش بند اومد. اون نگاه... اصلاً معمولی نبود.
_ قوانین این مدرسه از امروز تغییر میکنه. هر کسی فکر میکنه میتونه از زیر قانون در بره، بهتره از همین الان فکر رفتن رو بکنه.
یونگی مکثی کرد و با لحنی که لرزه به تن آدم میانداخت، رو به لیا گفت:
_ و تو... خانم هوانگ!
لیا با تعجب و کمی ترس، سرش رو بالا آورد.
+ بله؟ من چیکار کردم؟
_ رعایت نکردن فرم لباس، ایستادن بدون اجازه و... نگاه کردن به مدیر به شکلی که انگار داری به یه غریبه نگاه میکنی. اینها تمام اون چیزهایی هستن که از امروز باعث میشن توی لیست سیاه من باشی.
لیا از شدت عصبانیت و خجالت سرخ شد.
+ من فقط داشتم نگاه میکردم! من کاری نکردم!
_ (با لبخندی کنایهآمیز و سرد) جواب پس دادن به مدیر؟ جالب شد.
بقیه دانشآموزها با ترس و لرز به این صحنه نگاه میکردند. یونگی بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از کلاس خارج شد.
*
بعد از پایان کلاس، لیا داشت وسایلش رو جمع میکرد که ناگهان گوشیاش توی کیفش لرزید. یک پیام ناشناس بود.
[پیام ناشناس]: "بعد از مدرسه، به دفتر مدیر بیا. همین حالا."
لیا با ترس و تردید به دور و برش نگاه کرد. هیونا داشت با بقیه حرف میزد و کسی متوجه او نبود. با قلبی که به شدت میتپید، به سمت دفتر یونگی رفت.
وقتی وارد دفتر شد، یونگی پشت میزش نشسته بود و با آرامش داشت به یک پرونده نگاه میکرد.
_ اومدی؟ فکر میکردم شاید جرئت نکنی.
+ (با صدای لرزان) شما من رو اینجا صدا کردید؟ من چیکار کردم که باید بیام اینجا؟
یونگی پرونده رو بست و نگاهش رو به لیا دوخت. این بار نگاهش فقط سرد نبود، بلکه یه جور مرموزی، عمیق و خطرناک بود.
_ پدرت، هوانگ اینیوب... اون آدم سادهای نیست، لیا.
لیا خشکش زد.
+ شما... شما پدر من رو میشناسید؟
_ بیشتر از اونی که فکر کنی. اون رازهایی داره که شاید حتی خودش هم ندونه. و اون رازها، میتونن زندگی تو رو به آتیش بکشن.
یونگی از پشت میزش بلند شد و به سمت پنجره رفت، پشت به لیا.
_ یه نصیحت دوستانه: امروز دیر وقت از مدرسه بیرون نرو. تنهایی توی خیابون پرسه نزن. چون ممکنه کسی منتظر باشه که تو رو پیدا کنه.
لیا بدون اینکه بتونه حرفی بزنه، با ترس و گیجی از اتاق بیرون دوید. وقتی به راهرو رسید، احساس میکرد تمام دیوارها دارن به سمتش میآیند.
او نمیدانست که در گوشهی تاریک دفتر مدیر، روی میز، پوشهای سیاه با نوشتهی طلایی قرار داشت:
"خانواده هوانگ - فایل محرمانه"
پایان قسمت دوم 😜
| قسمت دوم: مدیر جدید
همهمه و سروصدا توی راهروهای دبیرستان رو به افزایش بود. همه داشتند دربارهی موضوع جدیدی که توی مدرسه پیچیده بود حرف میزدند: مدیر جدید.
~ لیا! شنیدی چی میگن؟ میگن مدیر جدیدمون خیلی ترسناکه! خیلی سختگیره!
+ (با بیحوصلگی) هیونا، باز شروع کردی؟ هر سال یه مدیر جدید میآد، همیشه هم میگن ترسناکه. اصلاً چرا باید برام مهم باشه؟
~ ولی میگن یه جوری نگاه میکنه که انگار میخواد روح آدم رو بخونه!
در حالی که هیونا داشت با هیجان حرف میزد، لیا فقط با بیخیالی کیفش رو روی شونهاش جابهجا کرد. اما به محض اینکه وارد کلاس شد، حس عجیبی به او دست داد. انگار جو کلاس سنگینتر از همیشه بود.
معلم وارد شد، اما قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، درِ کلاس با صدای شدیدی باز شد. سکوت مرگباری فضای کلاس رو پر کرد.
قدمهای سنگینی به سمت میز معلم اومد. مردی با کت و شلوار مشکی اتوکشیده، با چهرهای سرد و نگاهی که انگار از یخ ساخته شده بود، وارد شد.
_ مین یونگی.
یونگی بدون اینکه حتی نگاهی به دانشآموزها بیندازد، مستقیم به سمت نیمکتهای جلو رفت. چشمهای تیز و تیره او، دقیقاً روی لیا قفل شد. لیا برای چند لحظه نفسش بند اومد. اون نگاه... اصلاً معمولی نبود.
_ قوانین این مدرسه از امروز تغییر میکنه. هر کسی فکر میکنه میتونه از زیر قانون در بره، بهتره از همین الان فکر رفتن رو بکنه.
یونگی مکثی کرد و با لحنی که لرزه به تن آدم میانداخت، رو به لیا گفت:
_ و تو... خانم هوانگ!
لیا با تعجب و کمی ترس، سرش رو بالا آورد.
+ بله؟ من چیکار کردم؟
_ رعایت نکردن فرم لباس، ایستادن بدون اجازه و... نگاه کردن به مدیر به شکلی که انگار داری به یه غریبه نگاه میکنی. اینها تمام اون چیزهایی هستن که از امروز باعث میشن توی لیست سیاه من باشی.
لیا از شدت عصبانیت و خجالت سرخ شد.
+ من فقط داشتم نگاه میکردم! من کاری نکردم!
_ (با لبخندی کنایهآمیز و سرد) جواب پس دادن به مدیر؟ جالب شد.
بقیه دانشآموزها با ترس و لرز به این صحنه نگاه میکردند. یونگی بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از کلاس خارج شد.
*
بعد از پایان کلاس، لیا داشت وسایلش رو جمع میکرد که ناگهان گوشیاش توی کیفش لرزید. یک پیام ناشناس بود.
[پیام ناشناس]: "بعد از مدرسه، به دفتر مدیر بیا. همین حالا."
لیا با ترس و تردید به دور و برش نگاه کرد. هیونا داشت با بقیه حرف میزد و کسی متوجه او نبود. با قلبی که به شدت میتپید، به سمت دفتر یونگی رفت.
وقتی وارد دفتر شد، یونگی پشت میزش نشسته بود و با آرامش داشت به یک پرونده نگاه میکرد.
_ اومدی؟ فکر میکردم شاید جرئت نکنی.
+ (با صدای لرزان) شما من رو اینجا صدا کردید؟ من چیکار کردم که باید بیام اینجا؟
یونگی پرونده رو بست و نگاهش رو به لیا دوخت. این بار نگاهش فقط سرد نبود، بلکه یه جور مرموزی، عمیق و خطرناک بود.
_ پدرت، هوانگ اینیوب... اون آدم سادهای نیست، لیا.
لیا خشکش زد.
+ شما... شما پدر من رو میشناسید؟
_ بیشتر از اونی که فکر کنی. اون رازهایی داره که شاید حتی خودش هم ندونه. و اون رازها، میتونن زندگی تو رو به آتیش بکشن.
یونگی از پشت میزش بلند شد و به سمت پنجره رفت، پشت به لیا.
_ یه نصیحت دوستانه: امروز دیر وقت از مدرسه بیرون نرو. تنهایی توی خیابون پرسه نزن. چون ممکنه کسی منتظر باشه که تو رو پیدا کنه.
لیا بدون اینکه بتونه حرفی بزنه، با ترس و گیجی از اتاق بیرون دوید. وقتی به راهرو رسید، احساس میکرد تمام دیوارها دارن به سمتش میآیند.
او نمیدانست که در گوشهی تاریک دفتر مدیر، روی میز، پوشهای سیاه با نوشتهی طلایی قرار داشت:
"خانواده هوانگ - فایل محرمانه"
پایان قسمت دوم 😜
- ۱۲۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط