《اسم نداره پیشنهاد بدید》پارت اول ــــــــــــــــــــــــ
《اسم نداره پیشنهاد بدید》پارت اول ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دقیقا همون روزی که بچه ها برای اولین بار رفتن توی خوابگاه...ایزوکو دم در اتاقش بود و می خواست در رو باز کنه که یکی از پشتش رد شد و ایزوکو پشتش رو نگاه کرد و دید باکوگو عه
ایزوکو:کاچان؟اتاق تو اتاق جفتیه منه؟
باکوگو یه نگاه ریز به دکو انداخت و چون سر قضیهی کامینو و یکی برای همه هنوز گیج بود(منظورم اونجاعه که داشت کم کم به این نتیجه می رسید که دکو قدرتش رو از آلمایت گرفته) و اینکه دکو هم برای نجاتش امده بود یه جورایی ممنونش بود و چی بهش گیر نداد و گفت:آره خب که چی دکوی نفله؟!💢
ایزوکو:نه نه منظور خواستی ندارم!*دستاش رو به نشانهی بی گناهی بالا برد*
باکوگو تچ...
باکوگو اونو گفت و رفت توی اتاقش. دکو هم با تعجب به در اتاق باکوگو نگاه کرد و آروم در حدی که خودش هم نشنید:کاچان... جدیدا عجیب شده... بهش حق می دم...
بعد از اون مسابقهی نشون دادن اتاق و... یک هفته گذاشت... توی تمرین کتف دکو در رفت(از خودم عنم میاد😭در رفتگیه کتف خیلی درد داره😭😢)ولی کسی متوجه نشد...بعد از مدرسه دکو رفت توی اتاقش و به محض اینکه وارد شد و در رو بست محکم چشمام رو بست و کتفش رو فشار داد...
ایزوکو:شاید... اگه... یه دوش... بگیرم... بهتر شه...(مامانم هر مشکلی که دارم: یه دوش بگیر درست می شه🗿👍🏻)
ایزوکو خواست لباسش رو دربیاره و دستش رو بالا برد ولی خیلی دردش گرفت و ناخودآگاه یه جیغ کوچیک زد و بعد سریع دهنش رو گرفت
باکوگو که اونم توی اتاقش بود صدای ایزوکو رو شندید و رفت در اتاق ایزوکو و درحالی که نگرانیش رو مخفی می کرد محکم در زد:هوی!!!دکو!چته جیغو داد راه انداختی؟!
ایزوکو دستپاچه شد و در حالی که صداش از درد میلرزید و تلاش می کرد جلوی لرزش رو بگیره گفت:کاچان؟!حالم خوبه ببخشید سرو صدا کرد- آخ...
باکوگو:دکو از موقع تمرین عجیب شدی چته؟بیا این درو باز کن!
ایزوکو توی ذهنش:حالا چه گیری دادی؟!
ایزوکو به زور از جاش بلند شد و در رو باز کرد و کم عرق کرده بود و یه لبخند زورگی زد:کاچان ممنون که نگرانمی ولی واقعا حالم خوبه!...
باکوگو به کتف میدوربا نگاه کرد که داره می لرزه و دستش رو روش گذاشت و هم زمان گفت: واقعا؟
به محض اینکه دست باکوگو به کف دکو خورد دکو چشماش رو بست و آروم گفت:کاچان... آروم تر
باکوگو فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت:چرا مگه درد داری؟
دکو ناخداگاه:آهههه...
سکوت کردن و به هم نگاه کردن
ایزوکو:...
باکوگو:...
یه دفعه میدوریا توتفرنگی شد و در رو بست باکوگو هم لپش کمی گل انداخت و به در خیره شد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظرتون؟🥺 من هیچ استعدادی تو باکودکو نوشتن ندارم🤓
فک کنم زیاد نوشتم😅
تو کامنتا هم نظرتونو بگید هم ایده بدید!!!
楽しんでいただければ幸いです💞💖
دقیقا همون روزی که بچه ها برای اولین بار رفتن توی خوابگاه...ایزوکو دم در اتاقش بود و می خواست در رو باز کنه که یکی از پشتش رد شد و ایزوکو پشتش رو نگاه کرد و دید باکوگو عه
ایزوکو:کاچان؟اتاق تو اتاق جفتیه منه؟
باکوگو یه نگاه ریز به دکو انداخت و چون سر قضیهی کامینو و یکی برای همه هنوز گیج بود(منظورم اونجاعه که داشت کم کم به این نتیجه می رسید که دکو قدرتش رو از آلمایت گرفته) و اینکه دکو هم برای نجاتش امده بود یه جورایی ممنونش بود و چی بهش گیر نداد و گفت:آره خب که چی دکوی نفله؟!💢
ایزوکو:نه نه منظور خواستی ندارم!*دستاش رو به نشانهی بی گناهی بالا برد*
باکوگو تچ...
باکوگو اونو گفت و رفت توی اتاقش. دکو هم با تعجب به در اتاق باکوگو نگاه کرد و آروم در حدی که خودش هم نشنید:کاچان... جدیدا عجیب شده... بهش حق می دم...
بعد از اون مسابقهی نشون دادن اتاق و... یک هفته گذاشت... توی تمرین کتف دکو در رفت(از خودم عنم میاد😭در رفتگیه کتف خیلی درد داره😭😢)ولی کسی متوجه نشد...بعد از مدرسه دکو رفت توی اتاقش و به محض اینکه وارد شد و در رو بست محکم چشمام رو بست و کتفش رو فشار داد...
ایزوکو:شاید... اگه... یه دوش... بگیرم... بهتر شه...(مامانم هر مشکلی که دارم: یه دوش بگیر درست می شه🗿👍🏻)
ایزوکو خواست لباسش رو دربیاره و دستش رو بالا برد ولی خیلی دردش گرفت و ناخودآگاه یه جیغ کوچیک زد و بعد سریع دهنش رو گرفت
باکوگو که اونم توی اتاقش بود صدای ایزوکو رو شندید و رفت در اتاق ایزوکو و درحالی که نگرانیش رو مخفی می کرد محکم در زد:هوی!!!دکو!چته جیغو داد راه انداختی؟!
ایزوکو دستپاچه شد و در حالی که صداش از درد میلرزید و تلاش می کرد جلوی لرزش رو بگیره گفت:کاچان؟!حالم خوبه ببخشید سرو صدا کرد- آخ...
باکوگو:دکو از موقع تمرین عجیب شدی چته؟بیا این درو باز کن!
ایزوکو توی ذهنش:حالا چه گیری دادی؟!
ایزوکو به زور از جاش بلند شد و در رو باز کرد و کم عرق کرده بود و یه لبخند زورگی زد:کاچان ممنون که نگرانمی ولی واقعا حالم خوبه!...
باکوگو به کتف میدوربا نگاه کرد که داره می لرزه و دستش رو روش گذاشت و هم زمان گفت: واقعا؟
به محض اینکه دست باکوگو به کف دکو خورد دکو چشماش رو بست و آروم گفت:کاچان... آروم تر
باکوگو فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت:چرا مگه درد داری؟
دکو ناخداگاه:آهههه...
سکوت کردن و به هم نگاه کردن
ایزوکو:...
باکوگو:...
یه دفعه میدوریا توتفرنگی شد و در رو بست باکوگو هم لپش کمی گل انداخت و به در خیره شد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظرتون؟🥺 من هیچ استعدادی تو باکودکو نوشتن ندارم🤓
فک کنم زیاد نوشتم😅
تو کامنتا هم نظرتونو بگید هم ایده بدید!!!
楽しんでいただければ幸いです💞💖
- ۳۴۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط