دیشب حوالی تب وهذیان دلم گرفت

دیشب حوالی تب وهذیان دلم گرفت
یعنی از این قلمرو ویران دلم گرفت
چون برده ای خطا زده ای در
کوچه های مصر
از سرزمین شوم خدایان دلم گرفت
تندیس شاعری که به دوشم کشیده ام
بشکسته برزمین و بدینسان دلم گرفت
ای کاش سنگ و دست رفاقت نداشتند
از این چنین رفاقت انسان دلم گرفت
این جا میان این همه شیطان غریبه ام
از سفره های خالی ایمان دلم گرفت
تقویم برگ های خزان را ورق زدم
آمد نگاه سرد زمستان دلم گرفت
فانوس های رابطه تاریک تر شدند
از این همه غروب پریشان دلم گرفت

"حسن اربابی"
دیدگاه ها (۲)

هرگز کسی شبیه تو نامهربان نبودهر چهار فصل زندگی ام جز خزان ن...

رفیق خوب جنسش مهمهنه جنسیتش🕊🌹🌹🕊آمدی بغض مرا قسمت باران بکنیب...

خاطراتت را درون سینه مهمان میکنمدرد بی درمان خودرا باتو درما...

💞💞💞💞💞💞ای عشق مدد کن که غزلخوان تو باشمتا آخر عمرم سر پیمان ت...

محمد کریم جوهری شاعر کرمانشاهی

ایا بشر در دوران باستان از نوعی تکنولوژی استفاده میکرده ؟ چگ...

رضا بردبار، شاعر فسایی

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

حمدالله لطفی شاعر ایوانغربی

سید مجتبی شجاعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط