عمر مان رفت

عمر مان رفت
دلمان به بی دلی رسید
جانمان به دوا محتاج شد
روحمان به بی کسی عادت کرد
جان و دل و روح و عمرمان تباه شد
زندگی بازی داد همه را ...
بازی زندگی برای همه هیجان ِ بی جانی داشت
سال آمد،عمر زیاد و کم شد میان این همه تباهی
گر عمر زیاد شد لیکن کم شد نفس های عمرمان
سن ِمان زیاد شد
عمرمان کم شد
نفس هایمان به شماره افتاد
نگاهمان زهر شد
کلامِ مان سکوت شد
همه خرج ِ بزرگ شدنمان شدند ...
بزرگ شدیم میان ِ کودکی های بی لبخندمان
گر خنده و گریه مان سهم بزرگ شدنمان بود 
روز اخر چشمانمان را با لبخندی پر معنا میبندیم
و زندگی برنده ی همیشگیه بازی است ...


_بیست‌ُشش سالگی


#میم_بهادری
دیدگاه ها (۵)

چشمانت گریان میشود در روزی که ..نه بادی بوده نه بارانی و نه ...

#میم_بهادری

شب را بسان‌ پرده ایی کنار زدم غم را زِجان بی‌جانِ‌خود پس زده...

امروز من را در آیینه دیدم ...چقدر دلم به حال ِ من سوخت آن من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط