پارت 6

پارت 6
تو فکرانتقام بودم که هانی زد به شونم و گفت:
-کجایی؟
-ها؟ یعنی چی کجایی؟
-حواست اصلا نیستا!
-حواسم هست کارت رو بگو؟!
-غذا ماکارانی درست کنم ؟
-بابا خفن! اره درست کن.
هانی یه لباس توخونه ای بهم داد. لباس هام رو عوض کردم یه شال مشکی هم رو سرم انداختم و از اتاق بیرون امدم که وحشی امازونی رو دیدم.
ایش اخه شما پسرا چرا اینقدر رو مخ هستین؟
رو مبل لم داده بود و تلویزیون تماشا می‌کرد!
کورشی انشالله. داخل اشپزخونه رفتم، که دیدم هانی جون داره ماکارانی درست میکنه.
من که اصلااشپزی بلد نیستم. خب چیه؟ یه مامان خانوم دارم که نمی‌زاده دست به سیاه سفید بزنم! قربونش برم من.
کلی با هانیه درباره امروز حرف زدیم درباره اینکه رو مخ بری زنبوری رفتم.
اینقدر فک زدیم که غذا امده شد.
خب الان وقتشه!
رو به هانی کردم وگفتم:
-قربون اون دست و پنجت برم، برو برام گوشیم رو بیار.
-مگه خودت چلاقی؟
-چلاق خودتی بیشعورنمی‌بینی سالمم ؟ چشم حسود کورشه ؟
هانی خنده ای کرد و گفت :
-گوشیت کجاست ؟
-سرجاش یکم اونورتر. خب اسکلم تو کیفمه دیگه !
هانی رفت و من به دنبال وایتکس !
(مرسی از کسایی که میخونن فدای تک تک تون بشم!)=)
دیدگاه ها (۴)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p9یکم حرف زدیم و ...

فیک تهیونگ

پارت ۱۹

پارت۵

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

دختر تنها{3}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط