با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج 

ای موی پریشان ِ تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج 

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج 

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج
دیدگاه ها (۳)

متنی زیبا از پرفسور سمیعی:برای کسی کهمیفهمد هیچ توضیحی لازم ...

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــاریدزیـــــر کفنـ...

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر استدر قفس با دوست مردن از ر...

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده ستزندگی در دوستی با مرگ عال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط