امروز که بیاد رخ زیبای تو بودم

امروز که بیاد رخ زیبای تو بودم
در وصف رخت یک غزل ناب سرودم
آماده شدم بهر نمازم که به ناگاه
یاد تو رسید و تو شدی بود و نبودم
هنگام اقامه لبت آمد به خیالم
یک بوسه از آن کنج لب لعل ربودم
هم رفت نماز از کف و هم مست نگشتم
از هر دو طرف بوسه ضرر بود نه سودم
بین دو نمازم غزلی فاصله افتاد
با چشم و لبت بود همه گفت و شنودم
در رکعت دوّم مثلاً سخت گرفتم
از چشم تو گفتم عوض ذکر سجودم
خون کرده دلم را غم چشمان سیاهت
بنگر که ببینی چه سیاه و چه کبودم
یک تیر ز مژگان بلند تو رها شد
صاف آمد و بنشست در اعماق وجودم
میترسم از آن روز که با غیر نشینی
تقصیر خودم نیست که اینگونه حسودم...
دیدگاه ها (۱۵)

امشب بیا زکوچه ی شعرم عبور کنبا من غزل بنوش و دلم را مرور کن...

من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنمیا که با خودخواهیم از زندگی...

امشب بیا بار گناهت را عوض کنیا فکرهای اشتباهت را عوض کن در ب...

باز امشب سیل غم ها سینه ام ویرانه کردیاد تو حال مرا چون حال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط