پارت هجدهم

پارت هجدهم
در آغوش زندان
دره باکسو باز کرده و با نامه ای که ته با تموم احساسش واسه کوک نوشته بود مواجه شد و یه گردنبند که اسم ته روش نوشته بود نامه رو باز کرد و بعد از خوندنش قلبش به درد اومد که چرا با ته اون کارو کرده بود ولی خیلی دیر شده بود
ویو نویسنده
ته داشت تو ماشین گریه میکرد که از شدت غم و ناراحتی قلبش درد گرفت و بیهوش شد
جیمین:ته ته بیدار شو ته(نگران)
یونگی:چی شده؟
جیمین:ته غش کرده زود باش بریم بیمارستان
یونگی سریع میره بیمارستان و ته رو میبرن بیمارستان و پرستار بهش میگه ته رو ببره روی یه تخت بزاره تا دکتر بیاد بالا سرش
دکتر:خوب شد به موقع اوردینش مگر نه فراموشی میگرفت و یه جورایی دیوونه میشد
جیمین:یعنی انقدر فشار روش بود؟
دکتر:بعله چه اتفاقی واسش افتاده؟
یونگی:اون عشق کثافتش ازدواج کرده
دکتر:چه بد شد ولی در هر صورت خیلی مراقبش باشیو ممکنه بخاطر این اتفاق افسرگیه خیلی خیلی خفیف بگیره سعی کنید خوشحالش کنید و خیلی خیلی مراقبش باشید
جیمین:چشم
یونگی:کی مرخص میشه؟
دکتر:وقتی به هوش اومد و سرمش تموم شد میتونید ببرینش و فقط حواستون به حرفام باشه
جیمین:چشم حتما مراقبشیم
و دکتر میره
ته:ای من اینجا چیکار میکنم؟
جیمین :ته ته جونم به هوش اومدی؟
ته:اره میشه زودتر بریم خونه(خیلی اروم میگه چون دیگه چون نداره حرف بزنه)
جیمین دستشو میزاره رو سره ته و سرشو نوازش میکنه و میگه:اره خوشگلم الان سرمت تموم میشه میریم خونه باهم فیلمه مورده علاقتو نگاه میکنیم باشه؟ (سعی میکنه با حرفاش ته رو اروم کنه)
ته:نه جیمین نه دیگه جون ندارم نمیشه نمیشه بدونه اون زندگی کنم نه(با بغض)
یونگی:اسمه اون عوضی رو دیگه نیار اون لیاقته تورو نداشت
جیمین:یونگی راست میگه ته فراموشش کن
ته:نمیتونم نمیشه(با گریه)
جیمین:باشه کوچولو نمیخاد گریه کنی هیش
ته:م هق ن هق کو هق ک هق رو هق میخام
جیمین :ولش کن عزیم نمیخاد گریه کنیم الان میریم شیر توت فرنگی میخوریم فیلم میبینیم اونم زندگیه فلاکت بارشو سپری کنه
ویو کوک
هرچی به یونگی زنگ میزدم جواب نمیداد میخاستم حاله ته رو بپرسم که یهو یه دست رو شونم حس کرد
لیا:کوک مهمونا دارن میرن بریم بدرقشون کنیم؟
کوک:تو برو من الان میام(سرد)
لیا:باشه
و وقتی لیا رفت یک بار دیگه با یونگی زنگ زدم ولی بازم جواب نداد رفتم مهمونارو بدرقه کنم
ویو نویسنده
لیا و کوک مهمونارو بدرقه کردن و لیا رفت لباسشو عروسشو عوض کرد و رفت سواره ماشین کوک شد که باهم برن عمارت
لیا:کوک جونم امشب یه سوال اون پسره ی عوضی که اومدخ بود کی بود؟
کوک:به تو چه(سرد)
لیا:خب واسه چی با من سرد حرف میزنی(با ناراحتی و عشوه)
کوک:دوست دارم پس فعلا خفشو تا از ماشین پرتت نکردم بیرون(یکم بلند)
لیا:باشه(ناراحتی)
کوک و لیا رسیدن عمارت کوک که رفت لباسشو پوشید و از خستگی رو تخت ولو شد لیا هم رفت اکسسوری هاشو دراورد ارایششو پاک کرد یه لباس خواب بازی پوشید که بره پیشه کوک و کوک رو تحریک کنه (که همون اهم اهم کنن 😈)
لیا:کوکی به نظرت الان وقته خوابه(عشوه‌)
کوک که چشماش بسته بود و رو تخت داراز کشیده بود گفت:پس وقت چیه؟
لیا:ددی میای یکم حال کنیم؟(ای ایش حالم از لیا بهم میخوره گوزو)
کوک:اگه یک بار دیگه منو اونجوری صدا کنی مثله سگ میزنمت الانم دیگه زر زر مفت نکن میخام بخوابم (اخیش دلم خنک شد)
لیا:....
سلام نانایی ها 👶🏻
بفرما دستم درد گرفت ایم از سه پارت امروز
شرایط👇🏻
لایک:16تا
کامنت:28تا
(و وعده ی اخره شب بفرما دونات شکلاتی بخور سرحال شی🍩 🍩)
دیدگاه ها (۳۱)

پارت نوزدهمدر آغوش زندان لیا:واسه چی کوک با من اینجوری رفتار...

سلام نانایی ها 👶🏻نانایی ها 👶🏻 🐥اگه پیجو به 100 نفر برسونید ه...

پارت هفدهم در آغوش زندان ته :باشه جیمینی بریم (با خوشحالی)وی...

پارت شانزدهم در آغوش زندان ویو تهداشتیم میرفتیم پیشه کوک که ...

در چنگ عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط