«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۵
جواب داد: بله..
تهیونگ سلام اره اینجاست...گوشی
و گوشی رو با رخوت سمتم گرفت
تند رفتم گوشی رو از دستش گرفتم و جواب دادم: الو بابا نگران گفت: واااي خداا.. تایکا معلوم هست تو کجايي؟ من که همینجام پدر من... اینجا اوضاع یه کم بهم ریخته.. برق
رفته، خطوط تلفن قطع شده..
بابا گوشیت چرا از صبح خاموشه؟
شارژش تموم شده بود دیگه سر کلاس ..نزدم گفتم میام خونه میزنم
شارژ که اومدم دیدم برق قطعه...
مامان گوشي رو از دستش گرفت و گفت: مردیم از نگرانی دختر.. لبخند زدم و گفتم مامان جووني من بچه نیستم که..
مامان تو براي ما همیشه بچه اي.. نگاهی به تهیونگ انداختم و خندیدم و گفتم:والا نمیدونم چرا همگي
اصرار دارین منو بچه جلوه بدين.. ولي خيالتون راحت .. من حالم كاملا
خوبه.. نگران نباشین..
مامان-باز خداروشکر این دوست بابات هست..وگرنه چیکار باید
میکردیم؟
چمچاره خوب بالاخره برق میومد دیگه...
مامان - تایکا....خوب بالاخره برق میومد دیگه..
مامان-تایکا..
جانم.
مامان مطمین باشم خوبي و همه چیز خوبه؟
لبخند زدم
همیشه خیلی نگرانم بودن..
تمام این ۱۱سال اینطور عاشقانه و نگران پیگیرم بودن
لبخند زدم و گفتم:مطمین باش مامان عزیز دلم..دوستتون دارم.. نرم خندید و گفت منم دوستت دارم عزیزم... خيلي مراقب خودت
باش.. چشم..
صداي بابا از اونو اومد که گفت:منم دوستت دارم.. خندیدم و گفتم منم همین طور بابا..خداحافظ...
مامان خداحافظ عزیزم
قطع کردم.
گوشی رو سمتش گرفتم
با اخم باريك مشغول به کارش گوشی رو از دستم گرفت. سمت در خروج رفتم که گفت من خيلي وقته رايان رو میشناسم.. حدوداً میشه گفت ١٣ یا ١٤ ساله.. وایستادم و بی اختیار داشتم تو ذهنم محاسبه میکردم که دقیقاً چند سالشه که این همه ساله بابا رو میشناسه؟ بابا تقريبي سنش رو
بود و..
گفته
اگه این همه ساله بابا رو میشناسه واقعاً چرا ما هیچ وقت ندیدیمش و یا اسمش رو از زبون بابا نشنیدیم؟
جدي و خیره به صفحه لب تابش ادامه داد: اون .اولا یادم نمیاد رایان
گفته باشه دختر داره..
اب سردي يه دفعه رو سرم خالي شد.
شك كرده بود دختر رایان باشم.
سعی کردم محکم باشم و سعی کردم دلشوره ام رو پشت تیکه ام قایم کنم و گفتم ببین چه قابل اعتماد بودي که دخترش رو ازت قایم
کرده
با غیض نگاهش رو کشید روم و گفت: اوه..اره...راست ميگي..اصلا آدم قابل اعتمادی نبودم و نیستم..واسه همین اون موقع ها دختر۹ یا ۱۰ ساله شو ازم قایم کرده بود و میگفت بچه دار نمیشیم بعد دخترش بزرگ شه بفرستش تو خونه من..انقدر بهم بي
لعنت
گذاشت
اعتماده..دخترش بزرگ شه بفرستش تو خونه من..انقدر بهم بي
لعنتي..
خيلي بد شك كرده بود..
اعتماده..
تند گفتم اینکه چرا بهتون نگفتن مشکل من نیست..بعدشم اونا بعد من بچه دار نمیشدن منو داشتن و براي داشتن افشين خيلي تلاش
کردن و مامان با مراقبتهاي شديد باز باردار شد.
يه جوري که انگار قانع نشده بود نگاهم کرد و گفت که این طور
اما لحنش گوياي باور نکردنش بود.
توان جدال بیشتر سر این مسئله رو نداشتم..
این موضوع خط قرمزم بود.
زل زدم تو چشماش که یه دفعه یه زن و بچه دیدم.. آره.. یه زن بود که سرش رو پایین انداخته بود و نوزادی تو بغلش
بود.
گریه میکرد
صداي هق هق غمگینش همه ذهنم رو گرفته بود..
خداي من..
لرزون به زور :گفتم شب خوش دوست بابا
و سریع از خونه اش زدم بیرون.
رفتم خونه
احساس بدي داشتم و بغض داشت تو گلوم نقش میبست.. همه به خاطر اون زن و بچه و هم مسئله خانواده ام.. حق نداشت چنین مسئله اي رو بیرون بکشه و به روم بیاره.. یادآوری این قضیه واقعا اذیتم میکرد..
part ۱۰۵
جواب داد: بله..
تهیونگ سلام اره اینجاست...گوشی
و گوشی رو با رخوت سمتم گرفت
تند رفتم گوشی رو از دستش گرفتم و جواب دادم: الو بابا نگران گفت: واااي خداا.. تایکا معلوم هست تو کجايي؟ من که همینجام پدر من... اینجا اوضاع یه کم بهم ریخته.. برق
رفته، خطوط تلفن قطع شده..
بابا گوشیت چرا از صبح خاموشه؟
شارژش تموم شده بود دیگه سر کلاس ..نزدم گفتم میام خونه میزنم
شارژ که اومدم دیدم برق قطعه...
مامان گوشي رو از دستش گرفت و گفت: مردیم از نگرانی دختر.. لبخند زدم و گفتم مامان جووني من بچه نیستم که..
مامان تو براي ما همیشه بچه اي.. نگاهی به تهیونگ انداختم و خندیدم و گفتم:والا نمیدونم چرا همگي
اصرار دارین منو بچه جلوه بدين.. ولي خيالتون راحت .. من حالم كاملا
خوبه.. نگران نباشین..
مامان-باز خداروشکر این دوست بابات هست..وگرنه چیکار باید
میکردیم؟
چمچاره خوب بالاخره برق میومد دیگه...
مامان - تایکا....خوب بالاخره برق میومد دیگه..
مامان-تایکا..
جانم.
مامان مطمین باشم خوبي و همه چیز خوبه؟
لبخند زدم
همیشه خیلی نگرانم بودن..
تمام این ۱۱سال اینطور عاشقانه و نگران پیگیرم بودن
لبخند زدم و گفتم:مطمین باش مامان عزیز دلم..دوستتون دارم.. نرم خندید و گفت منم دوستت دارم عزیزم... خيلي مراقب خودت
باش.. چشم..
صداي بابا از اونو اومد که گفت:منم دوستت دارم.. خندیدم و گفتم منم همین طور بابا..خداحافظ...
مامان خداحافظ عزیزم
قطع کردم.
گوشی رو سمتش گرفتم
با اخم باريك مشغول به کارش گوشی رو از دستم گرفت. سمت در خروج رفتم که گفت من خيلي وقته رايان رو میشناسم.. حدوداً میشه گفت ١٣ یا ١٤ ساله.. وایستادم و بی اختیار داشتم تو ذهنم محاسبه میکردم که دقیقاً چند سالشه که این همه ساله بابا رو میشناسه؟ بابا تقريبي سنش رو
بود و..
گفته
اگه این همه ساله بابا رو میشناسه واقعاً چرا ما هیچ وقت ندیدیمش و یا اسمش رو از زبون بابا نشنیدیم؟
جدي و خیره به صفحه لب تابش ادامه داد: اون .اولا یادم نمیاد رایان
گفته باشه دختر داره..
اب سردي يه دفعه رو سرم خالي شد.
شك كرده بود دختر رایان باشم.
سعی کردم محکم باشم و سعی کردم دلشوره ام رو پشت تیکه ام قایم کنم و گفتم ببین چه قابل اعتماد بودي که دخترش رو ازت قایم
کرده
با غیض نگاهش رو کشید روم و گفت: اوه..اره...راست ميگي..اصلا آدم قابل اعتمادی نبودم و نیستم..واسه همین اون موقع ها دختر۹ یا ۱۰ ساله شو ازم قایم کرده بود و میگفت بچه دار نمیشیم بعد دخترش بزرگ شه بفرستش تو خونه من..انقدر بهم بي
لعنت
گذاشت
اعتماده..دخترش بزرگ شه بفرستش تو خونه من..انقدر بهم بي
لعنتي..
خيلي بد شك كرده بود..
اعتماده..
تند گفتم اینکه چرا بهتون نگفتن مشکل من نیست..بعدشم اونا بعد من بچه دار نمیشدن منو داشتن و براي داشتن افشين خيلي تلاش
کردن و مامان با مراقبتهاي شديد باز باردار شد.
يه جوري که انگار قانع نشده بود نگاهم کرد و گفت که این طور
اما لحنش گوياي باور نکردنش بود.
توان جدال بیشتر سر این مسئله رو نداشتم..
این موضوع خط قرمزم بود.
زل زدم تو چشماش که یه دفعه یه زن و بچه دیدم.. آره.. یه زن بود که سرش رو پایین انداخته بود و نوزادی تو بغلش
بود.
گریه میکرد
صداي هق هق غمگینش همه ذهنم رو گرفته بود..
خداي من..
لرزون به زور :گفتم شب خوش دوست بابا
و سریع از خونه اش زدم بیرون.
رفتم خونه
احساس بدي داشتم و بغض داشت تو گلوم نقش میبست.. همه به خاطر اون زن و بچه و هم مسئله خانواده ام.. حق نداشت چنین مسئله اي رو بیرون بکشه و به روم بیاره.. یادآوری این قضیه واقعا اذیتم میکرد..
- ۲۷۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط