ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 129 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

توی تاریکی مطلق اتاق به گوشه ای نامعلوم خیره بود نگاهش اینجا اما افکارش جایی دور پرسه میزدن... همون شب نحس شبی که تمام زندگی باورهاش نابود شد یعنی اگه اون شب بجای سکوت فریاد میزد و بجای فرار ایستادگی می‌کرد همه چی جوری دیگری رقم می‌خورد
به صداقت چشمای عشقش اعتماد داشت نمی‌دونست چطور اون همه خشم نفرت فروکش کرد...اما بعد از شنیدن فایل صوتی که صدای هیوری با زن دیگری رو شنید که همون نقشه ای که جونگکوک ازش حرف میزد رو میکشیدن دیگه جایی برای هیچ شک تردیدی نبود
با تمام وجود باورش داشت ... پاهاش رو محکم تر بغل کرد و کلافه چشماش رو بست نفس رو با بغض لرزون بیرون داد
ناگهان با صدای بلند فریاد های برادرش تند چشماش رو باز کرد با عجله از روی تخت پایین پرید کفش هاش رو پوشید
با هر قدمی که نزدیک سالن میشد صدای داد بیداد های هیونو بیشتر میشد و به شدت دختر رو مضطرب و شکه میکرد برادرش تاحالا صدایش رو بلند نکرده بود اما حالا خشمگین فریاد میزد پله ها رو یکی دوتا پایین اومد اما با دیدن برادرش شوکه روی پله آخر ایستاد
جونگکوک با حالت آشفته ای روی زمین افتاده بود و هیونو پاهاش رو دو طرفه بدنش قرار داده و با تمام خشم مشتش رو بالا آورد محکم به صورت جونگکوک کوبید صدا جیغ سومین که با شنیدن سر صدا از آشپز خانه بیرون اومده بود توی فضای پیچید و لحظه ای دختر رو از شوکه بیرون کشید ...و هر دو با عجله نگران به سمتشون دویدن... ویوا با نگرانی خشم بازوی برادرش رو گرفت و محکم هلش داد با فریاد بلند گفت : چیکار میکنی اوپا
سومین تند مقابلش ایستاده دستاش روی سینه شوهرش محکم نگهداشت
اما فریاد ها هیونو لحظه ای قطع گویی که هیچی یک از حرفای خواهرش رو نشنیده : بهت گفتم اگه بازم ناراحتش کنی اینبار دیگه نمی‌بخشمت نگفته بودم از اولش هم اشتباه کردم اجازه دادم بهش نزدیک بشی مرتیکه عوضی..
با خشم بیان کرد و دوباره به سمت‌ جونگکوک حجوم برد اما دختر تند مقابلش ایستاده با خشم غیض گفت : حتا یه قدم دیگه جلو نیا هیونو
جونگکوک با درد دست به چونه اش کشید و بلند شد پشت سر دختر ایستاده و با لحن جدی تحکم آمیزی گفت : ویوا دخالت نکن برو کنار
ویوا برگشت و با دیدن گونه کبود لب خونی جونگکوک لحظه ای چشماش رو خجالت زده بست و بدون توجه به حرف جونگکوک برگشت سمته برادرش و گفت : تمومش کن اوپاا جونگکوک هیچ کاری نکرده ...
و بدون توجه به نگاه های خشمگین و متعجب بردارش دست جونگکوک رو گرفت و دنبال خودش می‌کشید ... با محکم بلند وارد اتاق خودش شد
دست به موهاش کشید و برگشت سمته جونگکوک متعجبی که وسط اتاق بی‌هدف ایستاده و با لحن جدی خشکی گفت : بشین الان برمیگردم
دیدگاه ها (۴)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 130 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩بر...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 131 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 128 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

ادامه پارت 127زیر پاهاش خالی شده و دنیای دوره سرش چرخید تند ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 101 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شک...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 121 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط