وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های

وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های گربه‌ای و دمش را داشت؛ لباس قرمز و مشکی‌اش هم خاکی و کمی پاره شده بود.

همین که از دروازه بیرون پرید، مستقیم افتاد روی زمین.

میتسوری با نگرانی دوید سمتش:

«یوکی‌چااان! حالت خوبه؟!»

یوکی خیلی آرام سرش را بلند کرد:

«میو… خوبم.»

اما همان لحظه، سانمی که کمی دورتر ایستاده بود، خنده‌اش گرفت.

«پس این همون جنگجوی بزرگیه که اتاق موزان رو نابود کرده؟ یه گربه‌ی کوچولو؟»

یوکی گوش‌هایش را خواباند، چشم‌هایش باریک شد و دمش پف کرد.

گیو که متوجه شد گفت:

«سانمی، بس کن.»

سانمی با پوزخند جواب داد:

«چی؟ حقیقت رو گفتم.»

یوکی ناگهان با سرعتی عجیب پرید و درست روی شانه‌ی سانمی نشست.

سانمی خشکش زد:

«…از روی من بیا پایین.»

یوکی خیلی جدی صورتش را نزدیک گوش سانمی برد و گفت:

«میووووو!»

صدای میوی بلندش آن‌قدر نزدیک بود که سانمی یک قدم عقب پرید.

میتسوری نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و شینوبو هم با لبخند آرامی گفت:

«به‌نظر می‌آید یوکی جواب مناسبی برای تمسخرش پیدا کرده.»

سانمی با حرص گفت:

«این مناسب نیست! این حمله‌ی روانیه!»

یوکی با رضایت، دمش را تکان داد و از روی شانه‌اش پایین پرید.
دیدگاه ها (۰)

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش ایس...

یوکی با آن نگاه شیطنت‌آمیزش چند ثانیه به سانمی خیره ماند.سان...

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

تانجیرو نفس عمیقی کشید:«یوکی… می‌تونی راه رو نشون بدی؟»یوکی ...

کمی بهتر شد. بعد به پایین نگاه کرد.همه منتظر بودند ببینند چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط