به خوابم گام میداری...

به خوابم گام میداری...
و در عمق نگاهت....
خوشه ای از عشق می لرزد
سکوتت می زند بر التهاب لحظه ها دامن
کجا رفته است فرهادی...
که عشقش می تراشد....کوه چون آهن
نگاهت می پرد از خواب رویایم
تو گویی که فراموشت شده
قانون دلتنگی....
و یاحتی نمی خواهی بشویی
از رخ آینه ها ....رنگی
به خواب کودکی سوگند
که از یادم نخواهی رفت....
همیشه در افق های طلایی رنگ احساسم
بسان چوبی قابی که بر دیوار می خشکد...
عزیز و جاودان هستی
دیدگاه ها (۲)

عصرها تنگ غروب....غرق در عمق خیال..........و نگاهی که به اند...

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکستعهد و پیمانی که روزی با دل...

گل یا پوچ؟دستت را باز نکنحسم را تباه مکنبگذار فقط تصور کنمکه...

نیاز "من" ....هوست را کرده ام هوس طواف تنت را ...همه جا هستی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط