همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 10.

"ویو جئون جونگ کوک"

دوین ساکت شده بود..

و منم ساکت بودم..

نگاهم روی دیوار روبه روم مونده بود..

روی همون دیواری که سال ها پیش رنگش زرد کم رنگ بود..

الان عوض شده بود..

همه چی عوض شده بود..

اما بعضی خاطره ها..

هیچوقت عوض نمیشن..

سال 1997...

_«من دیگه نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم.»

صدای مادرم هنوزم توی گوشم بود..

بلند..

لرزون..

خسته..

اون شب پشت پله ها نشسته بودم..

و به دعوای پدر و مادرم گوش میدادم..

مثل خیلی از شب های دیگه..

_«تو فقط به کارت اهمیت میدی.»

_«و تو فقط شکایت میکنی.»

_«چون خسته شدم.»

_«پس برو.»

سکوت..

یه سکوت سنگین..

بعد صدای گریه مادرم..

اون شب نفهمیدم چرا..

ولی دلم خیلی ترسیده بود..

خیلی بیشتر از قبل..

صبحش..

وقتی از اتاقم بیرون اومدم..

چمدون کنار در بود..

مادرم داشت گریه میکرد..

و پدرم کنار پنجره ایستاده بود..

هیچی نگفتم..

فقط نگاه کردم..

مادرم منو بغل کرد..

محکم..

خیلی محکم..

طوری که هنوزم فشار دستاش یادمه..

_«مواظب خودت باش کوکی...»

کوکی..

سال ها بود کسی این اسم رو صدام نکرده بود..

_«مامان کجا میری؟»

گریه کرد..

فقط گریه کرد..

و جوابی نداد..

اون روز رفت..

و دیگه برنگشت..

چند ماه بعد..

پدرم تصمیمشو گرفت..

بدون اینکه نظر منو بخواد..

بدون اینکه حتی بپرسه چی میخوام..

منو فرستاد ترکیه..

مدرسه شبانه روزی..

یادمه روز آخر..

داخل فرودگاه فقط کنارم ایستاده بود..

نه بغلی..

نه خداحافظی خاصی..

هیچی..

فقط یه جمله گفت..

_«قوی باش.»

و بعد رفت..

من موندم..

و یه کشور غریبه..

یه زبان غریبه..

و یه زندگی غریبه..

سال ها گذشت..

خیلی سال..

درس خوندم..

کار کردم..

بزرگ شدم..

اما هیچوقت نتونستم این خونه رو فراموش کنم..

خونه ای که آخرین خاطره مادرم توش مونده بود..

خونه ای که فکر میکردم یه روز دوباره مال خودم میشه..

و حالا...

بعد از این همه سال برگشته بودم..

اما نه تنها نبودم..

بلکه یه دختر لجباز هم وسطش زندگی میکرد..

که صبح با جارو زده بود توی سرم..

ناخودآگاه لبخند کمرنگی روی لبم نشست..

بعد سریع محو شد..

چون یادم افتاد هنوز مشکل خونه حل نشده..

نگاهم به پله ها افتاد..

صدای قدم های دوین از طبقه بالا میومد..

احتمالا رفته بود چیزی بیاره..

یا دوباره غر بزنه..

با شناختی که ازش پیدا کرده بودم..

دومی محتمل تر بود..

چند ثانیه بعد صدای خودش اومد..

+«آقای اخمو؟»

پلک زدم..

_«...»

+«آقای رئیس؟»

_«...»

+«آقای جئون جونگ کوک؟»

هوفی کشیدم..

_«چیه؟»

صدای پاش از بالای پله ها اومد..

+«کجایی؟»

_«پذیرایی.»

+«اوه.»

چند ثانیه بعد..

دوین از پله ها پایین اومد..

موهاش بسته شده بودن..

و یه پوشه دستش بود..

+«پیداش کردم.»

_«چی رو؟»

+«قرارداد اولیه خرید خونه.»

صاف نشستم..

_«قرارداد اولیه؟»

+«اره.»

+«فکر کردم شاید به درد بخوره.»

پوشه رو روی میز گذاشت..

و کنار مبل نشست..

+«چرا اونجوری نگام میکنی؟»

_«هیچی.»

+«دروغ.»

_«چرا؟»

+«چون هر وقت میگی هیچی یعنی یه چیزی هست.»

برای چند لحظه بهش نگاه کردم..

بعد نگاهم رو ازش گرفتم..

_«فقط داشتم فکر میکردم.»

+«به چی؟»

_«گذشته.»

دوین چند ثانیه ساکت شد..

برخلاف همیشه..

اینبار سوالی نپرسید..

فقط آروم گفت:

+«خاطره خوب؟»

نگاهم به پنجره افتاد..

و بعد از چند ثانیه سکوت جواب دادم..

_«نه.»

اینبار دوین چیزی نگفت..

و عجیب ترین قسمت ماجرا همین بود..

اینکه برای اولین بار...

بدون کل کل..

بدون بحث..

فقط کنارم نشست...
دیدگاه ها (۴۳)

معرفی نقش های فرعی.

https://wisgoon.com/luna_jk_tae97شیرینکم فالوشه؟ 🥹🎀

همخونه اجباری.. پارت 9."ویو پارک دوین"بم همچنان جلوی در حیاط...

همخونه اجباری... پارت 8."ویو پارک دوین"بالاخره ساعت کاری تمو...

همخونه اجباری.. پارت 2."ویو پارک دوین"نفسم بند اومده بود..دس...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 40["ویو تهیونگ"]جلسه تازه تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط