به کوچه ای رسیدم که پیر مردی از آن خارج میشد

به کوچه ای رسیدم که پیر مردی از آن خارج میشد
به من گفت : نرو که بن بسته !
گوش نکردم ، رفتم ، وقتی برگشتم وبه سر کوچه رسیدم ، پیر شده بودم .
دیدگاه ها (۱)

...

...

...

...

شخصی را ابراهیم اشتر پیش مختار آورد بنام هانی بن بعیث،مختار ...

رمان دخت من

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم بیست و ســو...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

جوانه عشق در قلبی سنگی))part:1[ویو ساعت ۷ صبح به وقت کره ]خو...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط