عشقم به تو پارت
عشقم به تو پارت ۱۴
روز جشن
کل دانش آموزان امپرطوری تو یه سالن بودن
آنیا داشت از بادوم زمینی های روی میز می خورد
آلما و نیلانا هم اون ور داشتن حرف میزدن
آهنگ پخش شد
کارینلان:خانم نیلانا افتخار میدید
نیلانا : البته
دمیت هم سریع اومد سمت آلما
دمیت خم شد و دستش رو آورد جلو
دمیت: دوشیزه سلیز افتخار میدید
آلما: البته جناب دزموند
و شروع کردن رقصیدن
آنیا هنوز داشت بادوم زمینی می خورد
بکی: دامیان جونت نیومد بهت در خواست بده
آنیا در حال بادوم زمینی خوردن:نه
یه هو کارلان اومد
کارلان:دوشیزه بکی افتخار میدید
بکی با لبخند : البته
آنیا هنوز داره بادوم زمینی می خوره(چرا دامیان نمیاد)
دامیان با به حالت جنتلمنانه
دوشیزه فورجر افتخار میدید
آنیا:البته
و همه رقصیدن
و این جشن همزمان شد با اون مراسمه که برا دانش آموزان امپراتوری می گرفتن
بعد از جشن همه بچه موندن تو این سالن تا پدر و مادر ها بیان
بعد از اومدن پدر مادر ها
لوید و یور و داناوان و میلندا و نیک هم اومدن
نیک : سلام جناب فورجر
لوید: سلام جناب سلیز
داناوان:سلام جناب سلیز و آقای فورجر
لوید نیک : سلام جناب دزموند
بابا و مامان بکی و نیلانا هم اومدن
میلندا و یور داشتن یه گوشه واسه خودشون حرف می زدن که خانم بلک بل هم اومد
خانم بلک بل :سلام خانم دزموند سلام خانم فورجر
یور و میلندا: سلام خانم بلک بل
و شروع کردن حرف زدن
پیش مرد ها هم همین اتفاق افتاد
دمیت : انگار باهم حسابی گرم گرفتن
آلما: اره
نیلانا : حوصلم سر رفته
آلما: منم
بکی :اممم بیان جرات حقیقت
همه : باشه
نشستن دور میز
دور اول نیلانا آلما
نیلانا : جرات یا حقیقت
آلما: جرات
نیلانا: برو با پدرت لب بگیر و بیا
آلما : حقیقت
نیلانا: دمیتروس رو دوس داری
آلما🍎🍎:امممم من
دمیت به شدت منتظر بود ببینه آلما دوسش داره یا نه
آلما ذهن دمیت رو خوند و بیشتر قرمز شد
آلما🍎🍎🍎🍎🍎🍎:من اممم …..مننننن…آ…ر……ه
دمیت (یسسسسسس)
نیلانا خیلی آروم : یسسسس
بکی : آلما خوبی؟
آلما🍎🍎🍎:اممم اره خوبم
دامیان:به نظر نمیاد
داناوان : دمیتروس و دامیان بیاین بریم
دمیت و دامیان : بله پدر ،خدافظ بچه
همه : خدافظ
نیلانا:آخییی آلما عشقت رفت
آلما🍎:ساکت شووو
آقای بلک بل : نیلانا و بکی جان بیاین بریم
نیلانا و بکی: باشه،خدافظ
آنیا و آلما : خدافظ
لوید(من اینجا باشم یکم خطرناکه) آنیا بیا بریم خدافظ جناب سلیز
نیک: خدافظ جناب فورجر
آلما پرید بقل لوید و گفت: خدافظ بابایی
لوید یکم شکه شدگفت: خدافظ آلما
نیک : آلما بیا ما هم بریم
آلما: باشه
رفتن خونه
عمارت سلیز
تلفن زنگ خورد و نیک جواب داد
نیک : الو
داناوان: الو سلام
و یه سری مکالمات
داناوان : دمیتروس
دمیت: بله پدر
داناوان :لباس بپوش می خوایم بریم یه جایی
دمیت: چشم ولی کجا
داناوان: تو راه بهت میگم
دمیت : چشم
آماده شدن و سوار ماشین شدن
نیک : آلما برو آماده شو بکی می خواد بیاد خونمون
آلما : باشه ولی کی
نیک : آماده شو بهت میگم
داناوان و دمیت توی راه
دمیت: پدر کجا می خوایم بریم
داناوان: دمیتروس وقتشه که نامزد کنی
دمیت: اما من هنوز بچم
داناوان : میدونم فعلا یسری مقدماته برا وقتی ۱۷ساله شدی و با اونی که من میگم نامزد میکنی
دمیت : اما پدر من یکی رو دوست دارم
داناوان: اما نباید اسم دزموند رو خجه دار کنی
دمیت : اما پدر
داناوان: اما بی اما
نیک: آلما میدونم ممکنه شوک بشی ولی امروز یکی میاد که تو باش نامزد کنی
آلما: ها اما من هنوز ۱۵سالمه و من یکی رو دوست دارم
نیک : این نامزدی برا وقتی که ۱۷سالت شد و اگر دوست نداشتی با اون شخص نامزد کنی می تونی بهش بگی نه هیچ دوس داره نامزد میکنهاجباری نیس
آلما: باشه
داناوان و دمیت رسید دم در و رفتن
آلما و دمیت وقتی همو دیدن شکه شدن
دمیت (من قراره با آلما نامزد کنم)
آلما(من می خوام با دمیتروس نامزد کنم)
و بعدش ذهن دمیت رو خوند
سلام و احوال پرسی
نشستن و بحث رو شروع کردن
نیک : آلما مشکلی با این نامزدی نداری
داناوان : چرا باید مشکل داشته باشه به هر حال قراره عروس دزموند ها بشه
نیک: من دخترم رو اجبار نمیکنم
داناوان: یعنی اسم رسم سلیز برات مهم نیست
نیک : اگر پای دخترم وسط باشه نه ، حالا آلما نظرت چیه
آلما: من مشکلی با این نامزدی ندارم
داناوان : خب پس وقتی ۱۷ساله شدین باهم نامزد میکنین
دمیت قند تو دلش آب شد از خوشحالی
آلما هم خوشحال بود با کسی که دوسش داره نامزد میکنه
پایان فصل ۱
روز جشن
کل دانش آموزان امپرطوری تو یه سالن بودن
آنیا داشت از بادوم زمینی های روی میز می خورد
آلما و نیلانا هم اون ور داشتن حرف میزدن
آهنگ پخش شد
کارینلان:خانم نیلانا افتخار میدید
نیلانا : البته
دمیت هم سریع اومد سمت آلما
دمیت خم شد و دستش رو آورد جلو
دمیت: دوشیزه سلیز افتخار میدید
آلما: البته جناب دزموند
و شروع کردن رقصیدن
آنیا هنوز داشت بادوم زمینی می خورد
بکی: دامیان جونت نیومد بهت در خواست بده
آنیا در حال بادوم زمینی خوردن:نه
یه هو کارلان اومد
کارلان:دوشیزه بکی افتخار میدید
بکی با لبخند : البته
آنیا هنوز داره بادوم زمینی می خوره(چرا دامیان نمیاد)
دامیان با به حالت جنتلمنانه
دوشیزه فورجر افتخار میدید
آنیا:البته
و همه رقصیدن
و این جشن همزمان شد با اون مراسمه که برا دانش آموزان امپراتوری می گرفتن
بعد از جشن همه بچه موندن تو این سالن تا پدر و مادر ها بیان
بعد از اومدن پدر مادر ها
لوید و یور و داناوان و میلندا و نیک هم اومدن
نیک : سلام جناب فورجر
لوید: سلام جناب سلیز
داناوان:سلام جناب سلیز و آقای فورجر
لوید نیک : سلام جناب دزموند
بابا و مامان بکی و نیلانا هم اومدن
میلندا و یور داشتن یه گوشه واسه خودشون حرف می زدن که خانم بلک بل هم اومد
خانم بلک بل :سلام خانم دزموند سلام خانم فورجر
یور و میلندا: سلام خانم بلک بل
و شروع کردن حرف زدن
پیش مرد ها هم همین اتفاق افتاد
دمیت : انگار باهم حسابی گرم گرفتن
آلما: اره
نیلانا : حوصلم سر رفته
آلما: منم
بکی :اممم بیان جرات حقیقت
همه : باشه
نشستن دور میز
دور اول نیلانا آلما
نیلانا : جرات یا حقیقت
آلما: جرات
نیلانا: برو با پدرت لب بگیر و بیا
آلما : حقیقت
نیلانا: دمیتروس رو دوس داری
آلما🍎🍎:امممم من
دمیت به شدت منتظر بود ببینه آلما دوسش داره یا نه
آلما ذهن دمیت رو خوند و بیشتر قرمز شد
آلما🍎🍎🍎🍎🍎🍎:من اممم …..مننننن…آ…ر……ه
دمیت (یسسسسسس)
نیلانا خیلی آروم : یسسسس
بکی : آلما خوبی؟
آلما🍎🍎🍎:اممم اره خوبم
دامیان:به نظر نمیاد
داناوان : دمیتروس و دامیان بیاین بریم
دمیت و دامیان : بله پدر ،خدافظ بچه
همه : خدافظ
نیلانا:آخییی آلما عشقت رفت
آلما🍎:ساکت شووو
آقای بلک بل : نیلانا و بکی جان بیاین بریم
نیلانا و بکی: باشه،خدافظ
آنیا و آلما : خدافظ
لوید(من اینجا باشم یکم خطرناکه) آنیا بیا بریم خدافظ جناب سلیز
نیک: خدافظ جناب فورجر
آلما پرید بقل لوید و گفت: خدافظ بابایی
لوید یکم شکه شدگفت: خدافظ آلما
نیک : آلما بیا ما هم بریم
آلما: باشه
رفتن خونه
عمارت سلیز
تلفن زنگ خورد و نیک جواب داد
نیک : الو
داناوان: الو سلام
و یه سری مکالمات
داناوان : دمیتروس
دمیت: بله پدر
داناوان :لباس بپوش می خوایم بریم یه جایی
دمیت: چشم ولی کجا
داناوان: تو راه بهت میگم
دمیت : چشم
آماده شدن و سوار ماشین شدن
نیک : آلما برو آماده شو بکی می خواد بیاد خونمون
آلما : باشه ولی کی
نیک : آماده شو بهت میگم
داناوان و دمیت توی راه
دمیت: پدر کجا می خوایم بریم
داناوان: دمیتروس وقتشه که نامزد کنی
دمیت: اما من هنوز بچم
داناوان : میدونم فعلا یسری مقدماته برا وقتی ۱۷ساله شدی و با اونی که من میگم نامزد میکنی
دمیت : اما پدر من یکی رو دوست دارم
داناوان: اما نباید اسم دزموند رو خجه دار کنی
دمیت : اما پدر
داناوان: اما بی اما
نیک: آلما میدونم ممکنه شوک بشی ولی امروز یکی میاد که تو باش نامزد کنی
آلما: ها اما من هنوز ۱۵سالمه و من یکی رو دوست دارم
نیک : این نامزدی برا وقتی که ۱۷سالت شد و اگر دوست نداشتی با اون شخص نامزد کنی می تونی بهش بگی نه هیچ دوس داره نامزد میکنهاجباری نیس
آلما: باشه
داناوان و دمیت رسید دم در و رفتن
آلما و دمیت وقتی همو دیدن شکه شدن
دمیت (من قراره با آلما نامزد کنم)
آلما(من می خوام با دمیتروس نامزد کنم)
و بعدش ذهن دمیت رو خوند
سلام و احوال پرسی
نشستن و بحث رو شروع کردن
نیک : آلما مشکلی با این نامزدی نداری
داناوان : چرا باید مشکل داشته باشه به هر حال قراره عروس دزموند ها بشه
نیک: من دخترم رو اجبار نمیکنم
داناوان: یعنی اسم رسم سلیز برات مهم نیست
نیک : اگر پای دخترم وسط باشه نه ، حالا آلما نظرت چیه
آلما: من مشکلی با این نامزدی ندارم
داناوان : خب پس وقتی ۱۷ساله شدین باهم نامزد میکنین
دمیت قند تو دلش آب شد از خوشحالی
آلما هم خوشحال بود با کسی که دوسش داره نامزد میکنه
پایان فصل ۱
- ۷۲۲
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط