آدمـیــزاد.... 

آدمـیــزاد.... 


غـُــرورَش را خیلـی دوستـــــ دارد، 


اگـر داشتــه بـاشــد، آن را از او نگیـــریــد... 


حتــّی بـه امانتـــ نبــریـــد... 


ضــربــه‌ای هــم نَـزَنـیــدش، 


چــه رسـَـد به شـکسـتـَـن یـا لـِـه کــردن! 


آدمـــی غـُــرورَش را خیلـی زیــاد، 


شـایــد بیـشتـَـر از تــمـام ِداشـتـه‌هـایـَش، دوستـــ مـی‌دارد؛ 


حـالـا ببیــن اگــر خــودَش، غــرورَش را بــه خـاطــر ِ تـ ?ــو، نـادیـده بگیــرد، چـه قــَدر دوستتــــ دارد!
دیدگاه ها (۵)

داستان از آنجا شروع شد که…تو اسم تمام هرزگی هایت را آزادی گذ...

چادرم را می بویمریه هایم سرشار از عطر یاس می شوندبوی عشق می ...

باغ حجاب عجب بوی خوشی داردبوی یاس و نرگس و رز می‌دهدبوی گل ه...

آقـــای شــهــردار!بگویید انقـدرعوض نکـنند رنـــگــــ و روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط