part42

با اکراه وارد عمارت شدم. فضای داخلش هم به‌اندازه‌ی بیرونش مجلل بود. لوسترهای بزرگ، دیوارهای گران‌قیمت، و یه سکوت سنگین که انگار هر لحظه ممکن بود تبدیل به طوفان بشه.

جونگکوک دستم رو گرفت و آروم گفت:

_ نترس، من اینجام.

من نمی‌ترسم.

_ پس دستتو این‌قدر محکم فشار نده.

چشمامو گرد کردم و سریع دستمو شل کردم. صدای پاشنه کفش‌های مادر جونگکوک روی زمین پیچید.

_ بیا بشین سر میز، شام تقریباً آماده‌ست.

باهاشون سر میز نشستم. هنوز غذا سرو نشده بود که صدای قدم‌های یکی دیگه بلند شد.

_ اوه، ببین کی اینجاست!

سرمو بلند کردم و... لیا بود. لعنتی، اینجا چی‌کار می‌کرد؟ اون با یه لبخند پیروزمندانه بهم نگاه کرد و گفت:

_ خوش اومدی عزیزم، امیدوارم از دیدن دوباره‌م خوشحال شده باشی.

نه، راستش توقع داشتم زودتر از اینا ببینمت.

لبخندش کمرنگ شد. مادر جونگکوک با یه لبخند مصنوعی بهش اشاره کرد که کنارمون بشینه.

_ خب، حالا که همه اینجاییم، وقتشه درباره آینده حرف بزنیم.

آینده؟

مادر جونگکوک یه نگاه سریع به من انداخت و بعد رو به جونگکوک گفت:

_ تو می‌دونی که ازدواجت با این دختر یه اشتباهه، درسته؟

جونگکوک ابروهاشو بالا داد.

_ نه، نمی‌دونستم.

_ عزیزم، لیا برای تو مناسب‌تره. اون از خانواده ماست، و حالا که...

لیا خودشو جلو کشید و با صدای مظلومی گفت:

_ حالا که من حامله‌م، فکر می‌کنم باید درباره همه‌چیز تجدیدنظر کنیم.

نفسم بند اومد. نگاه سریع و ناباورانه‌ای به جونگکوک انداختم. اون اما هیچ حسی تو چهره‌ش نبود.

جونگکوک؟
_کی میخوای بازی رو تموم کنید
مادر جونگکوک لبخند محوی زد و گفت:

_ بازی؟ پسرم، این یه واقعیته. لیا بچه‌ی تو رو حمل می‌کنه، نمی‌تونی ازش فرار کنی.

لیا مظلومانه سرشو پایین انداخت، انگار که داره از یه درد بزرگ رنج می‌بره. ولی من می‌دونستم که همه‌ش نمایشه.

جونگکوک به صندلیش تکیه داد و پوزخندی زد:

_ جالبه، پس چرا وقتی دکتر آزمایشش کرد، مشخص شد که حداقل دو ماه قبل از اون شب باردار شده؟

لیا رنگش پرید. سریع سرشو بلند کرد و با اضطراب گفت:

_ چ... چی؟ تو منو فرستادی دکتر؟

_ معلومه که فرستادم. فکر کردی همین‌طوری حرفتو باور می‌کنم؟

لیا به مادر جونگکوک نگاه کرد، انگار که منتظر کمک بود. اما مادر جونگکوک کاملاً خونسرد بود، انگار که اصلاً از این خبر جا نخورده.

_ پس تو حاضر نیستی مسئولیت کاراتو قبول کنی؟

جونگکوک با تمسخر خندید.

_ من؟ مسئولیت کاری که نکردم؟ شماها تا کجا می‌خواین پیش برین؟

لیا دیگه نمی‌تونست خودشو کنترل کنه. از جا بلند شد و با صدای لرزون گفت:

_ ولی من دوستت دارم، جونگکوک! نمی‌فهمی؟ اون دختر هیچ‌وقت به اندازه‌ی من تو رو نمی‌فهمه.
دیدگاه ها (۰)

part43

part45

part41

part40

بیب من برمیگردمپارت : 114اما جونگکوک به هیچکدومشون محل نمیزا...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط