ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 18 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

دختر دوباره مردمک چشمانش رو پایین انداخت و تنها به تکان داد سرش اکتفا کرد اما اون ناراضی از جوابش چاپستیک توی دستش با صدای بلند روی میز کوبید و با تاکید بیشتری گفت
جونگکوک : از کلمات استفاده کن ویوا فهمیدی
تمام کلمات روی قلبش سنگینی می‌کرد میخواست دهن باز کنه و تمام‌ سنگینی روی قلبش رو به زبون بیاره میخواست بگه منم آدمم منم قلب دارم و از این رفتارت رنجیده میشم اما تمام خستگی و سنگینی قلب اش رو با آه عمیقی تاب آورد و تنها با یک کلمه جوابش رو داد
ویوا : فهمیدم
جونگکوک : خوبه...الانم غذا تو بخور
جونگکوک به شدت از تنهایی عذا خوردن متنفر بود و اون دختر هم به خوبی اینو میدونست و کاملآ براش واضح بود که چرا انقدر منتظرش مانده بود تا برای شام به طبقه پایین بیاد...توی سکوت مطلقی شام شون رو خوردن اما این تنها برای جونگکوک صدق میکرد چون تنها کاری که اون دختر میکرد بازی با محتویات توی بشقابش بود ... تا اینکه جونگکوک چاپستیک کنار پشقاب اش گذاشت و با دستمالی که مرتب کنار بشقاب اش تا شده بود رو برداشت و درحالی که گوشه های لبش رو پاک کرد خطاب به همسرش گفت
جونگکوک : لازم نیست به چیزی دست بزنی خانم هان خودش انجام میده
ویوا : چرا ؟
دستمال توی دستش رو روی میز گذاشت و منتظر به همسرش چشم دوخت تا ادامه حرف اش رو بشنوه ... ویوا مردمک چشمانت رو بالا آورد و توی چشمای جونگکوک خیلی شده همان چشم‌های که برای حکم دریا سیاهی رو داشته که قرار بود تا آخر عمر توش دست پا بزنه
همون چشمای که برای اولین بار زمانی در چشماش گره خورده که مانع پدرش شد تا دوباره دست روش بلند نکنه و با گفتن
« حق نداری روی زن من دست بلند کنی » اونو رو‌ همراه خودش از اون خونه بیرون برد ... صداش رو صاف کرده تا بغضی توی گلویش معلوم نباشه اما زیاد موفق نبود
ویوا : چرا نمی‌خواهی توی کار های خونه دخالت کنم
سوالی که همیشه ذهنش رو درگیر میکرد رو پرسید بار ها با خودش فکر کرده که چرا جونگکوک با کوچکترین دخالت اون توی کار های خونه واکنش نشون میداد‌ .... جونگکوک دست به سینه نشست و به صندلی اش تکیه داد و با همون لحنی جدی ادامه داد
جونگکوک : چون خوشم نمیاد زن من خودشو در حد یه خدمتکار ببینه
ویوا : کار کردن توی خونه خودم خدمتکاری محسوب نمی شه من توی خونه پدر.....
جونگکوک : برام مهم نیست توی خونه پدرت چیکار میکردی بار ها بهت گفتم بازم میگم نمی‌خوام توی کار های خونه دخالت کنی
نمیدونست تعداد دفعاتی که به سختی بغض اش رو قورت داده چقدره اما این بار نه با نه با ناراحتی بلکه برای اولین بار با حرص از بین دندون هاش غرید ....
دیدگاه ها (۳)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 19 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ وی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 20 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ویو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 17 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩لحظ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 16 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩برگ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 142 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

چندپارتی☆درخواستی>>>[لطفا تو کار ادمین دخالت نشه]p.4یک روز ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط