پیچیده خیال تو در این حول و حواشی

پیچیده خیال تو در این حول و حواشی
هرگز نشده رد بشوی عطر نپاشی

شبهای زیادی ست به این پنجره وصلم
ای کاش شبی رهگذر کوچه تو باشی

وقتی که در آغوش توام حس من این است
اسلام پناهنده در آغوش نجاشی

هر کس که مرا دید ز رفتار تو پرسید
رسوا شده ام ساده به عشقت، من ناشی

از درد خبر داری و درگیر غروری
می میری اگر اینهمه دلسنگ نباشی..
دیدگاه ها (۲)

خستگی را زندگی کرده ام…میخواهم کمی هم زندگی را خسته کنم…گاهی...

بانوروزمردنزدیک استبانو حواست باشد ...مرد تو سنگ بنای وجودش ...

تن تو ظهر تابستونو بیادم میارهرنگ چشمای تو بارونو بیادم میار...

دوست دارم شعر گویم حال دل بهتر شودبا تو از احساس خوانم ، خطی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط