پارت ۲۸

پارت ۲۸

برای چند ثانیه کامل خشکم زد.

اسلحه.

واقعاً اسلحه.

نه توی فیلم.
نه توی خیال.

توی دست جونگکوک.

قلبم اونقدر محکم میزد که درد گرفته بود.

جونگکوک هنوز گوشی دستش بود و نگاهش قفل شده بود روی ماشین مشکی ته خیابون.

اون نگاه…

خدای من.

کاملاً فرق کرده بود.

سرد.
بی‌احساس.
خطرناک.

انگار اون مردی که چند دقیقه پیش میگفت دلش نمیاد بره…

اصلاً وجود نداشت.

+:
— جونگکوک…

صدای خودمم لرزید.

جونگکوک بدون اینکه نگام کنه خیلی آروم گفت:

-:
— از پنجره فاصله بگیر.

+:
— اونان کی‌ان؟!

جواب نداد.

و همین بیشتر ترسوندم.

یکی از مردای داخل ماشین پیاده شد.

کت تیره پوشیده بود و آروم اطرافو نگاه میکرد.

جونگکوک فوراً یه قدم رفت جلوتر.

طوری که کامل بین ساختمون و اون مرد قرار گرفت.

و همون لحظه فهمیدم…

داره از من محافظت میکنه.

نفسم برید.

مرد غریبه چند ثانیه به جونگکوک خیره شد.

بعد پوزخند زد.

— رئیس.

جونگکوک حتی پلک هم نزد.

-:
— گمشو.

اون مرد خیلی آروم دستاشو بالا آورد.

— آروم باش. فقط اومدیم حرف بزنیم.

جونگکوک اسلحه رو پایین نیاورد.

-:
— اشتباه بزرگی کردی که دنبالم اومدی اینجا.

صدای جونگکوک آروم بود.

ولی اون آروم بودنش از داد زدن ترسناک‌تر بود.

مرد غریبه نگاه کوتاهی به پنجره من انداخت.

و همون لحظه جونگکوک کامل عوض شد.

فکش قفل شد.

رگ گردنش بیرون زد.

و برای اولین بار…

واقعاً شبیه آدمایی شد که مردم ازشون میترسن.

-:
— به اون سمت نگاه نکن.

اون مرد خیلی کم خندید.

— پس شایعه‌ها راست بوده.

جونگکوک یه قدم جلوتر رفت.

اسلحه هنوز توی دستش بود.

-:
— سه ثانیه وقت داری گم شی.

قلبم داشت از توی سینه‌م میزد بیرون.

چون صدای جونگکوک…

صدای آدمی بود که واقعاً ممکنه شلیک کنه.

مرد غریبه چند ثانیه ساکت موند.

بعد خیلی آروم عقب رفت سمت ماشین.

— رئیس…
وقتی یه نفر برات مهم میشه، دشمنات زودتر از خودت میفهمن.

و بعد سوار ماشین شد.

ماشین آروم دور شد و از خیابون رفت.

ولی جونگکوک هنوز همونجا ایستاده بود.

بدنش کاملاً سفت شده بود.

اسلحه هنوز توی دستش بود.

و من…

برای اولین بار هم ترسیده بودم ازش، هم دلم براش میسوخت.

چند ثانیه بعد بالاخره اسلحه رو پایین آورد.

بعد خیلی آروم سرشو بلند کرد سمت پنجره.

و وقتی فهمید هنوز دارم نگاهش میکنم…

اون سردی توی چشم‌هاش شکست.

فقط برای یه لحظه کوتاه.

گوشیو دوباره آورد کنار گوشش.

-:
— خوبی؟

نمیدونستم چرا…

ولی همون سوال ساده باعث شد بغض کنم.

+:
— تو…
تو واقعاً میخواستی بهش شلیک کنی؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آهسته گفت:

-:
— اگه لازم میشد… آره.

قلبم فشرده شد.

و قبل اینکه چیزی بگم، جونگکوک خیلی آروم ادامه داد:

-:
— ولی هیچوقت نمیذارم کسی به تو نزدیک شه.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹بعد از قطع تماس…تا چند دقیقه فقط کنار پنجره نشسته بود...

پارت ۳۰بعد از اون حرفش…دیگه نتونستم شوخی کنم.نتونستم مثل همی...

پارت ۲۷همین که در خونه رو بستم، گوشیمو درآوردم.و قبل اینکه ح...

پارت ۲۶بعد از اینکه رفت…اون تپه یهویی زیادی ساکت شد.انگار جو...

پارت ۱۵کل فضای کافه یهویی سنگین شد.اون مرد غریبه هنوز همونجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط