دختر یک پاکبان میگفت :

دختر یک پاکبان میگفت :
هروقت که نذری میدن بابای من تا
صبح از خستگی و کمردرد خوابش نمی بره، کاش هیچوقت نذری ندن !

با فرهنگ باشیم !
دیدگاه ها (۱)

سناریو مایکی{ جنگل چشمات }پارت چهارمبشقاب به زور به هپن رسون...

تک پارتی (چه عرض کنم چندپارتی)غمگین:وقتی تصادف میکنید و تو.....

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

پارت چهارم کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۸ سانیار . چند دقیقه پیش .وقتی م...

قسمت ۹(بخش اول)

حقیقت پنهان پارت ۷ بورام : مامان بابا بورام سمت پدر و مادرش ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

داستان زندگی منپارت:22_لونارو آروم سمت خودم کشیدم و شروع کرد...

سناریو دازای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط