روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریست
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
دیدگاه ها (۲۰)

داری آغوشتو از من میگیری مثل دیوونه ها تشویش دارم خودت میدون...

می‌خواستم بهت بگم چقد پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمی‌تونم ت...

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوزدیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگی...

خداوندا! عزیزم را تو یاری کن, پناهش باش و در حقش تو کاری کن,...

‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌اند و من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط