𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟎
هوفففففففففف..
بهتره برم یه جایی بشینم..
رفتم روی نیمکت هایی که توی حیاط قرار گرفته بودن نشستم..
تنها..
چند ساعت اونجوری بدون اینکه با کسی حرف بزنم روی نیمکت نشستم..
چرا..
چرا اون جمله از سرم بیرون نمیره..؟!
چرا حس میکنم این جمله رو شنیدم..؟!
چرا حس میکنم این جمله از دهن مامانم شنیدم..؟!
یعنی مامانم قبلا روح خاص داشته..؟! امکان نداره..وگرنه اونوقت دنیا برده گرگینه ها بود
پس این آشنایی چیه ؟
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..
دیگه خسته شدم از این همه آشنایی..
دیگه نمیکشم..
تقریبا کل حیاط خالی بود..
فقط توی حیاط چراغ دکه روشن بود که اونم خاموش شد..
پیرمرد از دکه بیرون اومد و در دکه رو قفل کرد..
از حیاط یه طرف اتاقش رفت که چشمش افتاد به من..
چند ثانیه با تعجب نگام کرد..
ـ دختر خوشگله...چرا نمیخوابی ؟!
دیر وقته هااا...
یه لبخند زدم و گفتم:
ورا: فعلا خوابم نمیاد..شما برین بخوابین حتما خیلی خسته این..
سرشو تکون داد و به طرف اون راهروی امنیتی رفت..
تمام کارکنان اینجا توی راهرو میخوابن..
چون جایی برای خوابیدن ندارن..
الان که گفتم راهرو..
یاد اون اتفاق افتادم..
هوفففففففففففف..
همه جا برام راز، آشنایی، دعوا، پسرای هو*ل..
دیگه چی عرض کنم..
تموم نمیشه..
با اینکه برای اولین بار توی عمرم به این مدرسه اومدم ولی انگار همه منو توی مدرسه میشناسن..
حیاط..
تاریک بود..
خیلی تاریک..
هیچ چراغی روشن نبود..
حتی ماه هم انگار گورشو کنده..
این تاریکی منو میترسوند..
من بهتره به اتاقم برم..
از رو نیمکت بلند شدم..
آخ کمرم..
کی میتونه ۴ ساعت روی یه جایی بشینه بدون اینکه تکونی بخوره؟من..!
یه کش و قوسی به کمرم دادم که انگار کمی دردش کمتر شد..
خوبه خوبه..
من دیگه به اتاقم برم..
به طرف خوابگاه سال اولیا رفتم..
ولی همون لحظه صدایی شنیدم..
صدای یه داد پسرونه..
اون دادی کوچیک زد ولی در سکوت حیاط تونستم بشنوم..
به طرف صدا رفتم..
این صدا نزدیکای خوابگاه سال ششمیا میومد..
قدم هامو آروم و با اطمینان کامل میزاشتم
یه لحظه وایستادم..
چون..
یه چیز عجیبی دیدم..
نه عجیب نه..
ترسناک!
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟎
هوفففففففففف..
بهتره برم یه جایی بشینم..
رفتم روی نیمکت هایی که توی حیاط قرار گرفته بودن نشستم..
تنها..
چند ساعت اونجوری بدون اینکه با کسی حرف بزنم روی نیمکت نشستم..
چرا..
چرا اون جمله از سرم بیرون نمیره..؟!
چرا حس میکنم این جمله رو شنیدم..؟!
چرا حس میکنم این جمله از دهن مامانم شنیدم..؟!
یعنی مامانم قبلا روح خاص داشته..؟! امکان نداره..وگرنه اونوقت دنیا برده گرگینه ها بود
پس این آشنایی چیه ؟
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..
دیگه خسته شدم از این همه آشنایی..
دیگه نمیکشم..
تقریبا کل حیاط خالی بود..
فقط توی حیاط چراغ دکه روشن بود که اونم خاموش شد..
پیرمرد از دکه بیرون اومد و در دکه رو قفل کرد..
از حیاط یه طرف اتاقش رفت که چشمش افتاد به من..
چند ثانیه با تعجب نگام کرد..
ـ دختر خوشگله...چرا نمیخوابی ؟!
دیر وقته هااا...
یه لبخند زدم و گفتم:
ورا: فعلا خوابم نمیاد..شما برین بخوابین حتما خیلی خسته این..
سرشو تکون داد و به طرف اون راهروی امنیتی رفت..
تمام کارکنان اینجا توی راهرو میخوابن..
چون جایی برای خوابیدن ندارن..
الان که گفتم راهرو..
یاد اون اتفاق افتادم..
هوفففففففففففف..
همه جا برام راز، آشنایی، دعوا، پسرای هو*ل..
دیگه چی عرض کنم..
تموم نمیشه..
با اینکه برای اولین بار توی عمرم به این مدرسه اومدم ولی انگار همه منو توی مدرسه میشناسن..
حیاط..
تاریک بود..
خیلی تاریک..
هیچ چراغی روشن نبود..
حتی ماه هم انگار گورشو کنده..
این تاریکی منو میترسوند..
من بهتره به اتاقم برم..
از رو نیمکت بلند شدم..
آخ کمرم..
کی میتونه ۴ ساعت روی یه جایی بشینه بدون اینکه تکونی بخوره؟من..!
یه کش و قوسی به کمرم دادم که انگار کمی دردش کمتر شد..
خوبه خوبه..
من دیگه به اتاقم برم..
به طرف خوابگاه سال اولیا رفتم..
ولی همون لحظه صدایی شنیدم..
صدای یه داد پسرونه..
اون دادی کوچیک زد ولی در سکوت حیاط تونستم بشنوم..
به طرف صدا رفتم..
این صدا نزدیکای خوابگاه سال ششمیا میومد..
قدم هامو آروم و با اطمینان کامل میزاشتم
یه لحظه وایستادم..
چون..
یه چیز عجیبی دیدم..
نه عجیب نه..
ترسناک!
ادامه دارد...
- ۲.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط