پارت ۲

پارت ۲

ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گرفتم و اومدم بیرون.
هنوز فکرم پیش اون پسره بود.
اخه یه ادم چطوری می تونه انقدر خوشگل باشهه.
..
تصمیم گرفتم دوباره برم به اون کافه.
یه کت شلوار مشکی پوشیدم و سوار لامبورگینی مشکیم شدم و به سمت کافه حرکت کردم.
....

ویو تهیونگ:صبح با الارم گوشیم بیدار شدم و لباسام رو پوشیدم و به سمت کافه حرکت کردم.
‌....
به کافه رسیدم و رفتم سفارش هارو گرفتم که یهو دیدم همون پسره که دیشب اومد اینجا وارد کافه شد.
دوباره محو دیدنش شدم.
خیلیییی جذاب بودددد.
که یهو به خودم اومدم و رفتم سفارششو گرفتم.
وقتی رفتم پیشش قلبم تند تند می زد.
تهیونگ:سلام خوش اومدید.چی میل دارید؟
جونگ کوک:.....
جونگ کوک محو تهیونگ شده بود و حواسش نبود .
که تهیونگ دستش رو جلوش تکون داد که جونگ کوک به خودش اومد.
جونگ کوک:آمم یه لیوان شکلات داغ لطفا.
تهیونگ:الان براتون میارم(با لبخند)
رفتم و سفارش هارو اماده کردم و بردم سر میز ها.
و سفارش اون پسره رو هم بردم.
بعد از چند دقیقه پسره بلند شد و رفت.
....

ویو جونگ کوک:اینطوری نمیشه.باید اون پسره رو به دست بیارم.ولی من حتی اسمشم نمی دونممم.
اگرم بهش بگم و ردم کنه چییی.هوففف...
باید بیشتر باهاش اشنا شم و بیشتر بهش نزدیک شم.
بعدشم بهش اعتراف کنم.این عالیهههه.
به سمت باند حرکت کردم و رفتم داخل اتاقم که دیدم بابام اونجا نشسته.
جونگ کوک:سلام بابا.
پ.ج:سلام پسرم.
جونگ کوک: چیزی شده که اومدید اینجا؟
پ.ج:درباره بحث دیروزه پسرم.
من می خوام تو ازدواج کنی و واسم نوه بیاری.
جونگ کوک::اههه بابا بهتون گفتم که من از دخترا متنفرم و نمی خوام ازدواج کنم.(یکم عصبانی)
پ.ج: می دونم پسرم،ولی تو بالاخره باید واسه باند وارث بیاری.
جونگ کوک:بابا من نه بچه می خوام نه زن.
پس لطفا دیگه این بحث رو ادامه ندید.
پ.ج:باشه پسرم.هرطور راحتی(ناامید)
خداحافظ.
جونگ کوک:خداحافظ.
....
رفتم پشت میزم نشستم و داشتم به حرفای بابام فکر می کردم.
هم بابام راست می گفت،هم من از دخترا بدم میومد،هم داشتم عاشق اون پسره میشدم.
هوففف نمی دونم باید چیکا کنم.
....

ویو تهیونگ:شب شده بود.کارام و کردم و از کافه زدم بیرون.
هوا خیلییی خوب بوددد.
داشت بارون میومد.
بوی درختا و خاک های نم خورده.
خیلی حس خوبی بود.
داشتم زیر بارون قدم میزدم می زدم و به سمت خونه می رفتم.
که یهو دیدم از یه کوچه صدای هاپ هاپ اروم سگ میومد.
رفتم تو کوچه و دیدم یه سگ خوشگل و پشمالو تو خودش جمع شده.رفتم سمتش و از رو زمین بلندش کردم.
تهیونگ:وای خدااا. تو چقدر گوگولیییی
میبرمت خونم.
تو بغلم گرفتمش و به سمت خونه حرکت کردم.
رسیدم خونه و لباسام رو عوض کردم و سگه رو بردم حموم.
بعد از حموم...
تهیونگ:تو خیلی گوگولییی.
اسمتو می زارمممم......اممم ..اها یونتان.(🫠🙃🥲)
یونتان:هاپ🥲
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

پارت ۲۶

شب تولدم فصل 3پارت 4پسره: باشه حالا چرا ناراحتی ات: چون تو ر...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت7ویو اتصبح ب...

پسر بد (61)

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط