𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁰
ویو: جونگکوک
چند ثانیه بعد از حرف ویکتور، سکوت بینمون سنگین شد.
هنوز گوشی کنار گوشم بود.
_ منظورت چیه؟
صدای ویکتور خستهتر از همیشه بود.
* یعنی دیگه نمیتونم امنیتش رو تضمین کنم.
چشمهام رو کمی ریز کردم.
_ چی شده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
* امروز دوباره به یکی از انبارهای ما حمله شد.
_ میدونم.
* نه... این فقط یه حمله نبود.
ساکت موندم.
* اونا اطلاعات داخلی ما رو دارن.
* مسیرها، انبارها... حتی رفتوآمد افرادم.
نگاهم سرد شد.
_ یعنی یکی از افراد خودت اطلاعات میده.
* احتمال زیاد.
چند لحظه سکوت کردم.
_ و ات؟
صدای نفس عمیقش از اون طرف خط شنیده شد.
* اونا فهمیدن من یه دختر دارم.
دستم روی دستهی صندلی محکم شد.
_ تهدیدش کردن؟
* آره.
_ دقیقاً چی گفتن؟
صدای ویکتور پایینتر اومد.
* گفتن اگه تا سه روز آینده تسلیم نشم...
مکث کرد.
* سراغ ات میرن.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
نگاهم به پنجره افتاد.
همون دختری که تا همین چند روز پیش فقط یه اسم توی پروندهم بود...
حالا تبدیل شده بود به هدف آدمهایی که حتی نمیشناختمشون.
_ پس به همین دلیل بهم زنگ زدی.
* آره.
_ چون میدونی من میتونم ازش محافظت کنم.
* دقیقاً.
پوزخند خیلی کمرنگی زدم.
_ جالبه...
* چی؟
_ چند ساعت پیش حتی حاضر نبودی اسم دخترت رو کنار اسم من بشنوی.
صدای ویکتور برای چند لحظه قطع شد.
* اون موقع شرایط فرق داشت.
_ الان چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
* الان من فقط یه پدرم که میخواد دخترش زنده و سالم بمونه.
این بار چیزی نگفتم.
صدای ویکتور دوباره بلند شد.
* جونگکوک...
* من هنوز بهت اعتماد کامل ندارم.
* ولی بین تمام آدمهایی که میشناسم...
* فکر میکنم جای ات پیش تو امنتره.
چشمهام رو بستم.
این دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم.
اما چرا حالا که بهش رسیده بودم...
احساس پیروزی نمیکردم؟
_ ات خبر داره؟
* نه.
چشمهام رو باز کردم.
_ پس فعلاً چیزی بهش نگو.
* چرا؟
_ چون اگه بفهمه قراره بیاد پیش من، احتمالاً قبول نمیکنه.
صدای ویکتور برای اولین بار کمی خندهدار شد.
* احتمالاً؟
اگه نگم چطور بیارمش؟
_ دخترت خیلی پرروئه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ویکتور آهی کشید.
* خودم میدونم.
_ امشب بیارش.
* امشب؟
_ آره.
* خیلی زوده.
_ برای تو زوده.
مکث کردم.
_ برای کسایی که دنبال ات هستن، شاید همین الان هم دیر شده باشه.
ویکتور چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
* باشه.
تماس رو قطع کردم.
چند لحظه گوشی هنوز توی دستم بود.
بعد آروم گذاشتمش روی میز.
سهاون که تمام مدت بیرون اتاق منتظر بود، در زد.
_ بیا تو.
در باز شد.
سهاون: ارباب؟
_ آماده باشید.
سهاون: برای چی؟
نگاهم رو بهش دوختم.
_ امشب یه مهمون داریم.
سهاون چند لحظه نگام کرد.
سهاون: چه کسی؟
_ پارک ات.
سهاون با تعجب نگام کرد.
سهاون: یعنی ویکتور قبول کرد؟
_ بالاخره.
از جام بلند شدم.
سهاون: ارباب...
_ هوم؟
سهاون: فکر میکنید دخترش قبول میکنه؟
چند لحظه مکث کردم.
تصویر ات توی ذهنم اومد.
همون دختر پرروی مهمونی...
همون دختری که حتی یک لحظه هم از نگاه کردن توی چشمام نترسیده بود.
_ نه.
سهاون: پس...
_ ولی مهم نیست.
_ چون این بار...
_ انتخاب با ات نیست.
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁰
ویو: جونگکوک
چند ثانیه بعد از حرف ویکتور، سکوت بینمون سنگین شد.
هنوز گوشی کنار گوشم بود.
_ منظورت چیه؟
صدای ویکتور خستهتر از همیشه بود.
* یعنی دیگه نمیتونم امنیتش رو تضمین کنم.
چشمهام رو کمی ریز کردم.
_ چی شده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
* امروز دوباره به یکی از انبارهای ما حمله شد.
_ میدونم.
* نه... این فقط یه حمله نبود.
ساکت موندم.
* اونا اطلاعات داخلی ما رو دارن.
* مسیرها، انبارها... حتی رفتوآمد افرادم.
نگاهم سرد شد.
_ یعنی یکی از افراد خودت اطلاعات میده.
* احتمال زیاد.
چند لحظه سکوت کردم.
_ و ات؟
صدای نفس عمیقش از اون طرف خط شنیده شد.
* اونا فهمیدن من یه دختر دارم.
دستم روی دستهی صندلی محکم شد.
_ تهدیدش کردن؟
* آره.
_ دقیقاً چی گفتن؟
صدای ویکتور پایینتر اومد.
* گفتن اگه تا سه روز آینده تسلیم نشم...
مکث کرد.
* سراغ ات میرن.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
نگاهم به پنجره افتاد.
همون دختری که تا همین چند روز پیش فقط یه اسم توی پروندهم بود...
حالا تبدیل شده بود به هدف آدمهایی که حتی نمیشناختمشون.
_ پس به همین دلیل بهم زنگ زدی.
* آره.
_ چون میدونی من میتونم ازش محافظت کنم.
* دقیقاً.
پوزخند خیلی کمرنگی زدم.
_ جالبه...
* چی؟
_ چند ساعت پیش حتی حاضر نبودی اسم دخترت رو کنار اسم من بشنوی.
صدای ویکتور برای چند لحظه قطع شد.
* اون موقع شرایط فرق داشت.
_ الان چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
* الان من فقط یه پدرم که میخواد دخترش زنده و سالم بمونه.
این بار چیزی نگفتم.
صدای ویکتور دوباره بلند شد.
* جونگکوک...
* من هنوز بهت اعتماد کامل ندارم.
* ولی بین تمام آدمهایی که میشناسم...
* فکر میکنم جای ات پیش تو امنتره.
چشمهام رو بستم.
این دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم.
اما چرا حالا که بهش رسیده بودم...
احساس پیروزی نمیکردم؟
_ ات خبر داره؟
* نه.
چشمهام رو باز کردم.
_ پس فعلاً چیزی بهش نگو.
* چرا؟
_ چون اگه بفهمه قراره بیاد پیش من، احتمالاً قبول نمیکنه.
صدای ویکتور برای اولین بار کمی خندهدار شد.
* احتمالاً؟
اگه نگم چطور بیارمش؟
_ دخترت خیلی پرروئه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ویکتور آهی کشید.
* خودم میدونم.
_ امشب بیارش.
* امشب؟
_ آره.
* خیلی زوده.
_ برای تو زوده.
مکث کردم.
_ برای کسایی که دنبال ات هستن، شاید همین الان هم دیر شده باشه.
ویکتور چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
* باشه.
تماس رو قطع کردم.
چند لحظه گوشی هنوز توی دستم بود.
بعد آروم گذاشتمش روی میز.
سهاون که تمام مدت بیرون اتاق منتظر بود، در زد.
_ بیا تو.
در باز شد.
سهاون: ارباب؟
_ آماده باشید.
سهاون: برای چی؟
نگاهم رو بهش دوختم.
_ امشب یه مهمون داریم.
سهاون چند لحظه نگام کرد.
سهاون: چه کسی؟
_ پارک ات.
سهاون با تعجب نگام کرد.
سهاون: یعنی ویکتور قبول کرد؟
_ بالاخره.
از جام بلند شدم.
سهاون: ارباب...
_ هوم؟
سهاون: فکر میکنید دخترش قبول میکنه؟
چند لحظه مکث کردم.
تصویر ات توی ذهنم اومد.
همون دختر پرروی مهمونی...
همون دختری که حتی یک لحظه هم از نگاه کردن توی چشمام نترسیده بود.
_ نه.
سهاون: پس...
_ ولی مهم نیست.
_ چون این بار...
_ انتخاب با ات نیست.
- ۲۱۶
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط