n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟑
═════════════════
آخرین طناب را کشید و زیرکانه آن را پشت کمد ، مخفی کرد.
دخترک یکچیز را بیشتر از رقصیدن دوست داشت ، آن هم ساختن تله بود.
از بچگی ، تلههای کوچکی میساخت تا شیاطین را از اتاقش دور کند ، یا کاری کند مزاحم رقصیدناش نشوند ، حال هم همچین برنامهای داشت.
میخواست آن مردکحرومزادهی فلانفلان شده را از خود دور نگه دارد.
شاید در این پروسه او را عقیم میکرد ، ولی خب...
تقصیر خودش بود که او را بوسیده بود.
مریس از یاد آن بوسه باز صورتش گلگون شد
_«امیدوارم بری به جهنم...»
_«پیشنهاد نمیکنم آرزوتو ، باز میتونم برگردم...»
دختر به جایی که حال ، حرومی جذاب-...حرومی شغال ایستاده بود نگاه کرد.
او در ناحیهی سوم تلههایش ایستاده بود.
صورت سرگرمشدهای به خود گرفته بود و نیمه نیشخندی روی صورتش بود..
_«مشکلی نیست ، منم هربار ، دوباره میفرستمت...»
دختر سومین طنابِ پشت کمد را کشید ، در مکانیزم سادهی دختر ، یک گلدون که از سقف آویزون بود ، رها میشد و اگر خوششانس بود ، روی سر مرد فرود میامد.
خب...مرد بدون حرکت دادن یک انگشت لعنتی ، اون گلدون رو از حرکت متوقف کرد..
و البته دختر برام محکم کاری ، بالشتی به سمت او پرتاب کرد...مردک بیشعور ، باز جاخالی داد...
_«لعنتی ، بذار یکبار بزنمت...»
_«هربار که میام داخل اتاقت یک سوپرایز جدید برام اماده کردی...»
_«میتونی داخل اتاقم نشی...»
مرد قدمی به سمت مریس برداشت و در جواب ، مریس سادهلوحانه ، کف دو دستش رو ، روی لبهاش گذاشت و با صدایی که به دلیل دستانش ، مبهم میشد گفت :
_«باز چیه ؟! اگر بهم دست بزنی ، عقیمت میکنم»
_«بیصبرانه منتظر تلاشهات هستم»
نیمه پوزخندش تبدیل به یک پوزخند بزرگ روی صورتش تبدیل شده بود.
_«اومدم بگم میتونی از اتاق خارج بشی و این اطراف بچرخی، جبران بوسهای که ازت گرفتم»
دختر ، یک لبوی سرخ شده بود...
یک لبوی خیلی خیلی سرخ
_«سعی کن زیاد جلوی دیدم نباشی...»
دختر ، باز با ناباوری به مرد خیره شد، این مرد میتوانست پررو ترین مرد در تمام جهان باشد...
مرد در اتاق دختر را باز کرد و از در خارج شد.
دختر خودش را روی تخت انداخت ، جیغی در بالشت کشید...
او از این مرد متنفر بود، حیف قیافهی نسبتا زیبایاش که برای همچین اخلاق مزخرفی به هدر رفته بود.
═════════════════
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟑
═════════════════
آخرین طناب را کشید و زیرکانه آن را پشت کمد ، مخفی کرد.
دخترک یکچیز را بیشتر از رقصیدن دوست داشت ، آن هم ساختن تله بود.
از بچگی ، تلههای کوچکی میساخت تا شیاطین را از اتاقش دور کند ، یا کاری کند مزاحم رقصیدناش نشوند ، حال هم همچین برنامهای داشت.
میخواست آن مردکحرومزادهی فلانفلان شده را از خود دور نگه دارد.
شاید در این پروسه او را عقیم میکرد ، ولی خب...
تقصیر خودش بود که او را بوسیده بود.
مریس از یاد آن بوسه باز صورتش گلگون شد
_«امیدوارم بری به جهنم...»
_«پیشنهاد نمیکنم آرزوتو ، باز میتونم برگردم...»
دختر به جایی که حال ، حرومی جذاب-...حرومی شغال ایستاده بود نگاه کرد.
او در ناحیهی سوم تلههایش ایستاده بود.
صورت سرگرمشدهای به خود گرفته بود و نیمه نیشخندی روی صورتش بود..
_«مشکلی نیست ، منم هربار ، دوباره میفرستمت...»
دختر سومین طنابِ پشت کمد را کشید ، در مکانیزم سادهی دختر ، یک گلدون که از سقف آویزون بود ، رها میشد و اگر خوششانس بود ، روی سر مرد فرود میامد.
خب...مرد بدون حرکت دادن یک انگشت لعنتی ، اون گلدون رو از حرکت متوقف کرد..
و البته دختر برام محکم کاری ، بالشتی به سمت او پرتاب کرد...مردک بیشعور ، باز جاخالی داد...
_«لعنتی ، بذار یکبار بزنمت...»
_«هربار که میام داخل اتاقت یک سوپرایز جدید برام اماده کردی...»
_«میتونی داخل اتاقم نشی...»
مرد قدمی به سمت مریس برداشت و در جواب ، مریس سادهلوحانه ، کف دو دستش رو ، روی لبهاش گذاشت و با صدایی که به دلیل دستانش ، مبهم میشد گفت :
_«باز چیه ؟! اگر بهم دست بزنی ، عقیمت میکنم»
_«بیصبرانه منتظر تلاشهات هستم»
نیمه پوزخندش تبدیل به یک پوزخند بزرگ روی صورتش تبدیل شده بود.
_«اومدم بگم میتونی از اتاق خارج بشی و این اطراف بچرخی، جبران بوسهای که ازت گرفتم»
دختر ، یک لبوی سرخ شده بود...
یک لبوی خیلی خیلی سرخ
_«سعی کن زیاد جلوی دیدم نباشی...»
دختر ، باز با ناباوری به مرد خیره شد، این مرد میتوانست پررو ترین مرد در تمام جهان باشد...
مرد در اتاق دختر را باز کرد و از در خارج شد.
دختر خودش را روی تخت انداخت ، جیغی در بالشت کشید...
او از این مرد متنفر بود، حیف قیافهی نسبتا زیبایاش که برای همچین اخلاق مزخرفی به هدر رفته بود.
═════════════════
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۷.۲k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط