چندپارتی:وقتی وسط دعوا حالت بد میشه و...pt⁴(end)
چندپارتی:وقتی وسط دعوا حالت بد میشه و...pt⁴(end)
رزا:
وقتی داشتم باهاش بحث میکردم خیلی سعی کردم لرزش دست و پامو کنترل کنم ولی به سختی میشد کنترلش کرد..و کم کم حالم بدتر و بدتر شد!
سرم گیج میرفت و نفس نفس میزدم...قلبم محکم تو سینم میکوبید..حال تهوع شدید داشتم ولی نشون نمیدادم..
وقتی داشت میرفت طرف میزش نتونستم خودمو کنترل کنم و انگار زمین زیر پام خالی شد..
یونگی:
سریع به طرفش رفتم و روی زمین نشستم توی بغلم گرفتمش:"هی..هی رزا؟..رزا خوبی؟"
میلرزید و نفس نفس میزد..بدنش یخ کرده بود!
معلوم بود نمیتونه راه بره..کمکش کردم بلند شه..به سختی راه میرفت..نشوندمش رو تخت..به سختی نفس میکشید :"هی دختر چت شده تو؟"
نفس کشیدنش هر لحظه بدتر میشد...
پارچ کنار تخت رو برداشتم یکم آب ریختم توی لیوان..دادم دستش:"بخور بخور"
یه چند قلوپ آب خورد..دستشو گرفتم و فشردم..پشتشو مالیدم:"هیششش آروم باش...چیزی نیست خب؟"
تو بغلم گرفتمش..رسما حمله عصبی بهش دست داده بود!
بعد از ده دقیقه آروم تر شد..نفساش منظم شده بود..بدنش هنوز یکم سرد بود ولی انگار یکم بهتر شده بود..:"حالت...خوبه؟"
بی حال بود..سرشو چسبوندم به سینم..صدای کشیدن دماغشو شنیدم..لرزش شونش و صدای هق هقش بهم ثابت کرد که داره گریه میکنه!
برش گردوندم سمت خودم..سرش پایین بود و اشک میریخت
گفتم:"چیشده؟ الان دوباره حالت بد میشه هااا...حالت خوبه؟"
اشکاشو پاک کرد:"من..م..من..من بهت..من بهت خیانت نکردم..من..من نمیخواستم اینجوری بشه م..من میدونم..اش..اشتباه کردم میدونم و..ولی من.."
پریدم وسط حرفش:"خیلی خب..باشه باشه..الان حالت خوب نیست! نمیخواد از این حرفا بزنی"
عینکمو در آوردم گذاشتم روی میز کنار تخت:"میدونی..فکر کنم زیاده روی کردم..نه؟..من خودمم خوب میدونم تو خیانت نکردی..ولی عصبی از دستت..بهم حق بده!
من...میدونم تو خیانت نکردی ولی حس بدی داشتم وقتی فهمیدم اونجایی..وقتی فهمیدم منو گول زدی و رفتی تولد اون مردک..عصبی شده بودم از دستت اونقدر که...اونقدر که..دلم نمیخواست باهات حرف بزنم تا مدت ها..دلم نمیخواست بهت اهمیت بدم ولی...من تحمل حال بدتو ندارم..دلم نمیخواست اینجوری ببینمت..یه جورایی..تقصیر هردومون بود.."
سرشو عمیق ب*و*س*ی*د*م:"اشکالی نداره..بیا..فراموشش کنیم..باشه؟"
لبخند زد سرشو به معنای تایید تکون داد:"باشه..فراموشش کنیم!...و منم قول میدم که..دیگه هیچوقت اینجوری..عصبیت نکنم.."
لبخند زدم:"منم قول میدم هیچوقت نزارم حالت بد شه!"
گونشو نوازش کردم..اومدم بغلم..محکم بغلش کردم و پتو رو رو هردومون کشیدم..موهاشو نوازش می کردم..در عرض چند دقیقه خوابش برد..سرشو بوسیدم:"دوست دارم عزیزکم...خیلی فراتر از اون چیزی که فکر میکنی!"
The end
تمام🤓
چطور بود دوستش داشتید؟
یعنی این بار هزارمیه که دارم میزارمش خدا کنه بیاددد
دوستون دارم و امیدوارم که از این فیک لذت برده باشید
در پناه خدا
راستی ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
رزا:
وقتی داشتم باهاش بحث میکردم خیلی سعی کردم لرزش دست و پامو کنترل کنم ولی به سختی میشد کنترلش کرد..و کم کم حالم بدتر و بدتر شد!
سرم گیج میرفت و نفس نفس میزدم...قلبم محکم تو سینم میکوبید..حال تهوع شدید داشتم ولی نشون نمیدادم..
وقتی داشت میرفت طرف میزش نتونستم خودمو کنترل کنم و انگار زمین زیر پام خالی شد..
یونگی:
سریع به طرفش رفتم و روی زمین نشستم توی بغلم گرفتمش:"هی..هی رزا؟..رزا خوبی؟"
میلرزید و نفس نفس میزد..بدنش یخ کرده بود!
معلوم بود نمیتونه راه بره..کمکش کردم بلند شه..به سختی راه میرفت..نشوندمش رو تخت..به سختی نفس میکشید :"هی دختر چت شده تو؟"
نفس کشیدنش هر لحظه بدتر میشد...
پارچ کنار تخت رو برداشتم یکم آب ریختم توی لیوان..دادم دستش:"بخور بخور"
یه چند قلوپ آب خورد..دستشو گرفتم و فشردم..پشتشو مالیدم:"هیششش آروم باش...چیزی نیست خب؟"
تو بغلم گرفتمش..رسما حمله عصبی بهش دست داده بود!
بعد از ده دقیقه آروم تر شد..نفساش منظم شده بود..بدنش هنوز یکم سرد بود ولی انگار یکم بهتر شده بود..:"حالت...خوبه؟"
بی حال بود..سرشو چسبوندم به سینم..صدای کشیدن دماغشو شنیدم..لرزش شونش و صدای هق هقش بهم ثابت کرد که داره گریه میکنه!
برش گردوندم سمت خودم..سرش پایین بود و اشک میریخت
گفتم:"چیشده؟ الان دوباره حالت بد میشه هااا...حالت خوبه؟"
اشکاشو پاک کرد:"من..م..من..من بهت..من بهت خیانت نکردم..من..من نمیخواستم اینجوری بشه م..من میدونم..اش..اشتباه کردم میدونم و..ولی من.."
پریدم وسط حرفش:"خیلی خب..باشه باشه..الان حالت خوب نیست! نمیخواد از این حرفا بزنی"
عینکمو در آوردم گذاشتم روی میز کنار تخت:"میدونی..فکر کنم زیاده روی کردم..نه؟..من خودمم خوب میدونم تو خیانت نکردی..ولی عصبی از دستت..بهم حق بده!
من...میدونم تو خیانت نکردی ولی حس بدی داشتم وقتی فهمیدم اونجایی..وقتی فهمیدم منو گول زدی و رفتی تولد اون مردک..عصبی شده بودم از دستت اونقدر که...اونقدر که..دلم نمیخواست باهات حرف بزنم تا مدت ها..دلم نمیخواست بهت اهمیت بدم ولی...من تحمل حال بدتو ندارم..دلم نمیخواست اینجوری ببینمت..یه جورایی..تقصیر هردومون بود.."
سرشو عمیق ب*و*س*ی*د*م:"اشکالی نداره..بیا..فراموشش کنیم..باشه؟"
لبخند زد سرشو به معنای تایید تکون داد:"باشه..فراموشش کنیم!...و منم قول میدم که..دیگه هیچوقت اینجوری..عصبیت نکنم.."
لبخند زدم:"منم قول میدم هیچوقت نزارم حالت بد شه!"
گونشو نوازش کردم..اومدم بغلم..محکم بغلش کردم و پتو رو رو هردومون کشیدم..موهاشو نوازش می کردم..در عرض چند دقیقه خوابش برد..سرشو بوسیدم:"دوست دارم عزیزکم...خیلی فراتر از اون چیزی که فکر میکنی!"
The end
تمام🤓
چطور بود دوستش داشتید؟
یعنی این بار هزارمیه که دارم میزارمش خدا کنه بیاددد
دوستون دارم و امیدوارم که از این فیک لذت برده باشید
در پناه خدا
راستی ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱۱۴.۶k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط