بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹⁹
۱۰ am
بالاخره زنگ تفریح به صدا در اومد. یکی پس از دیگری از داخل کلاس رفتن حیاط. دستم زیر چونه ام بود و با مداد همینطوری روی دفترم خطای سیاه و بی دلیلی میکشیدم. نسبتا امروز بی حوصله تر از روزای قبل بودم و از شانس گوه منم بچه ها زیاد سر به سرم میزاشتن. فعلا که جونگ وو و مینهو رفتن از بوفهٔ مدرسه خوراکی بگیرن بیان. جینا روی میز و یوری کنارم نشسته بود. با کشیده شدن برگهٔ خط خطیم به خودم اومدم و به جفتشون نگاه کردم.
ی«زنده ای؟ چند بار صدات کردما
+هوم چیه؟
ج«جسیکا ناموسا بگو چیشده.. امروز خیلی یه جوری ای.. همش لال و گوشه گیری خب چته
+باز شروع شد.. هیچی نیست گفتم که امروز یکم کلافه ام همین.. حالا شماها ام هی کرم بریزید رو من
ی«جمع نبند زنیکه.. جینا و جونگ وو وقتی قفلی زدن روت چرا تو چشمای من اینو میگی
+نه که تو اصلا کاری نمیکنی.. یا یونیفرممو میکشی یا موهامو یا کتابمو یا دستمو
ی«وقتی یهو عین کسخلا به یه جا خیره میشی صدات میکنیم نمیشنوی دیگه چیکار کنم؟
ج«آقا اصن از این ببد با مشت میزنیم تو صورتت.. خوبه؟
+اوکیه فقط حواستو جمع کن همون مشت برنگرده یهو صورت به قول خودت نازتو داغون کنه

جینا ابروهاش درهم رفت و مشخص بود حسابی بهش برخورده. با جسیکا شروع به بحث کردن کرد، یوری سعی داشت نزاره این بحث بیشتر ادامه پیدا کنه. زیاد طول نکشید و جینا از کلاس با حرص رفت بیرون. یوری به شیشهٔ کنار در کلاس خیره شد.

ی«ای بابا کجا رفت
+ولش کن بابا.. انگار از دماغ فیل افتاده..

چشم غره ای رفت و دست به سینه به صندلی تکیه داد.
ی«جسیکا...
+میدونم میخوای الان بگی برو دنبالش فلان.. منو بکشی ام دنبالش نمیرم
ی«دو دقیقه خفه شو به شیشه نگاه کن

سرشو اورد بالا و به شیشه نگاهی کرد، با دیدن شخصی که از اونور شیشه بهش خیره بود چشماش گشاد شد. خیلی تعجب کرده بود و تند تند پلک زد. زیر لب زمزمه ای اروم کرد.
+ا..این اینجا چیکار میکنه؟!
ی«فک کنم با تو کار داره.. همش داره نگاهت میکنه
برگشت طرفش.
ی«میشناسیش؟

دخترک از سرجاش بلند شد و به سمت در رفت.
+یوری تو بمون من الان میام
درو پشت سرش بست و نزدیک اون شخص شد.
+هیچی نگو و دنبالم بیا

او با سر تایید کرد و دنبالش رفت. سمت رختکن ورزشی رفتن، جسیکا وقتی مطمئن شد کسی داخل نیست مچ دستشو گرفت و سریع داخل برد و درو بست و قفل کرد. طرفش برگشت.

+تو اینجا چیکار میکنی؟

ناراحتی اینجام؟

با لبخند عینکشو داد بالا و دستشو کرد تو جیبش.

اومدم همینطور مدرسه ات و تورو ببینم.

+مدرسهٔ منو از کجا پیدا کردی؟

هوف بازم مثل همون دفعهٔ اول سوال پیچم میکنی.

خندید و به دیوار تکیه داد.

به راحتی..

+جیمین! جدی پرسیدم

ج«مگه من شوخی دارم باهات؟ از بابام آدرس مدرسه اتو گرفتم و اومدم که ببینمت ..
و الان سوال بعدیت حتما اینه که بابای من از کجا آدرس اینجا رو بلده... نه؟

+نخیر اینو دیگه میدونم.. حتما بابام بهش گفته

ج«افرین! خوبه که اینو میدونی.. خب

به اطراف نگاهی کرد.

ج«مدرسهٔ بزرگ و قشنگیه.. با پارتی بازی اومدی یا واقعا خرخونی؟ .. چون اینجا یکی از بهترین مدارس غیر دولتیه کره هست.

+نکنه منو دست کم گرفتی؟ ادمای بی هدف پارتی بازی میکنن ... اما من هدف دارم و به اندازهٔ همون تلاش میکنم

ج«باریکلا به این طرز فکرت خوشگل خانوم.. همینو میخواستم ازت بشنوم

دخترک لبخند کجی زد.

+خب.. به هرحال ممنون که اومدی و لطفا جلوی دوستام نیا چون اونا یکم مغز ندارن و فکرای عجیب غریبی راجب من میکنن

نیشخندی زد.

ج«مثلا چه فکری؟

+خب.. مثلا فک میکنن که دوست پسرمی و از اینجور چیزا..

ج«اگه همچین فکری داشته باشن ناراحت میشی؟

+برام مهم نیست ولی خب ویز ویزاشون پشت گوشم قابل تحمل نیست

جیمین از دیوار فاصله گرفت و کمی نزدیک او شد. جسیکا بی اختیار عقب عقب رفت و به دیوار چسبید و متعجب به او نگاه میکرد.

ج«چرا عقب میری؟

+تو چرا جلو میای؟

او ناگهان کنارش به دیوار تکیه داد و شونه ای بالا زد. دخترک نفسشو داد بیرون.

ج«میخواستم زیباییتو از زاویهٔ نزدیک تری تماشا کنم زیبا..

با لبخند دستشو اورد بالا و نوک موهای بلندشو لمس کرد.

ج«موهات خیلی قشنگه..

+ممنون..

ج«زنگ کلاس فک کنم خیلی وقته خورده.. باید دیگه بری

+اهوم.. امیدوارم دوباره بتونم ببینمت..

ج«دوست داری بازم دیدار داشته باشیم؟

نگاهش کرد و با تردید سرشو به نشونهٔ آره تکون داد. پسرک پوزخندی زد و سرشو اروم خم کرد سمت صورتش و به چشماش زل زد، تن صداشو اورد پایین تر.

ج«منم همینطور!

ادامهٔ همین پارت در کامنتا
دیدگاه ها (۳)

پارت سه کوک: نهمیسو: به هر حال که تو مدرسه میری بیا دیگه( کو...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

هنوز چند دقیقه از شروع کلاس‌ها نگذشته بود که صدای بحث از راه...

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

پارت۹که اون سوهیه پیکمی اومد پیششسوهی: ببین دختره ی هرزه دفع...

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت۳که یهو صدای در مانع...

پارت ۳۶ 🖤چند روز بعد، من و جونگ‌کوک توی کافه نشسته بودیم. جی...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆     ۳ پارتچند لحظه‌ای بود که ...

Ayane

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_30نیشخندی زدم با ی حرکت خودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط