تو را دختـر نامــیدند و یک روز در سیصد و‌ شصـت و پنـج روز

تو را دختـر نامــیدند و یک روز در سیصد و‌ شصـت و پنـج روز سال به نام تو مزیّن شده است ،
بانو این را باور داشـته باش که دختـر بودن افتخاریست ناگفتـنی ؛
چند لحظه چشمانت را ببند و با خودت بیندیش که مگر زیباتر این هم هست که حوا باشی برای اویی که آدم است ،
مادر باشی برای فرزندی از وجود خودت ،
مگر بهتر از این هم میشـود که سنگ صبور پدر باشی و غمـخوار مــادر ،
بگذار یک دنیا با تو بد باشند،
بگذار گرگان شهر هر چقدر میخواهند زوزه بکشند،
بگـذار در خـیـال خاموش کردنـت جان دهند،
تو به این بـبـال که خداوند آسـمان ها و زمین سوره ای بـه نامـت آورده است و به پاکی نامـت قسـم میخورد
مبـادا خودت را کوچـک بشـماری و بگذاری راه رسـیدن به آرزوهایت را سد کنند ،
مبـادا از یاد ببری کـه تو به دنیا آمدی تا به دنیـا رنـگ تازه ای ببخـشی .
Karin❤ 👱 ✌
دیدگاه ها (۲)

#دکلمه #دلنوشت #حرف_دل#دختر#اسم#اسم_دختر #معصومه #زیبا #خا...

راز خون پارت هفتم

professor Riddle,p45

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:4دقیقا زمانی که ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 23بچه ها من متوجه شد...

تو را دختـر نامــیدند و یک روز در سیصد و‌ شصـت و پنـج روز سا...

تو را دختـر نامــیدند و یک روز در سیصد و‌ شصـت و پنـج روز سا...

ناراحت مباش بانو، دوره آخر الزمان است...به خودت افتخار کن، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط