بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری
بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری
خشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری ....
برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"
در خیابان ، زرد و تنها مانده ام... تا بگذری
در غیاب روزهای رفتنت حک کرده ام
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری...
در مدار چشمهای روشن خورشیدی ات
همچنان می چرخد و می خواهدت این مشتری
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟!
اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری....
صبح ها ،دنبال تو خورشید هم سر می زند...
از قوانین طبیعت ...یک سر و گردن سری !
خشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری ....
برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"
در خیابان ، زرد و تنها مانده ام... تا بگذری
در غیاب روزهای رفتنت حک کرده ام
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری...
در مدار چشمهای روشن خورشیدی ات
همچنان می چرخد و می خواهدت این مشتری
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟!
اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری....
صبح ها ،دنبال تو خورشید هم سر می زند...
از قوانین طبیعت ...یک سر و گردن سری !
- ۳۲۵
- ۲۰ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط