روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد!
همانطور که دور میشدیم به دوستم گفتم:"چه مرد عبوس و ترشرویی بود"
دوستم گفت او همیشه این طور است!
پرسیدم پس چرا تو به او احترام می گذاری؟!
دوستم با تعجب گفت:
"چر اباید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!"

مأموریت انسان در زندگی، تغییر دادن جهان نیست.
انسان مأمور تغییر خویشتن است..


narii
دیدگاه ها (۱۴)

ﺑﻪ بزرگی ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﻓﻼﻧﯽ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺍﺯﮐﻨﺪ...

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد.مار میگفت: انسانها از ترسِ ...

روی ویترین یک کتابفروشی در شهر رم نوشته شده: «همه عشقی چون ر...

به جان خودت بیفت!خودت خودت را بساز!وگرنه «دیگران» به تو «شکل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط