تهران طوفان آمد ...

تهران طوفان آمد ...
در را باز کرد .
تمام خانه را گشت .
دنبال تو می گشت به گَمانم..
چون من که بودم ... دیوار هم که بود ..
فقط تو نبودی !
عکس تو را از روی طاقچه برداشت که ببرد ... نگذاشتم ..!
خشمگین تر شد ...در را هم نبست !
از پنجره رفت ....
این روز ها هنوز هم اینجاست...
طفلک ..! حالش را خوب میفهمم !
حال و هوای تهران خوش نیست...نمی آیی ؟؟
دیدگاه ها (۴)

دارم فدایت می‌شوم...دکترهانمی‌گذارند ...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخوانده ستجز طعم ِصدایت به صدایش...

چندیست چشمانت مرا مهمان غم کردهراحت بگویم : چشمهایت عاشقم کر...

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کنزان پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط