بستن زلف رها سنگدلی می خواهد

بستن زلف رها سنگدلی می خواهد
دلْ شکستن همه جا سنگدلی می خواهد
چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد
تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد
کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد
کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد
دیدگاه ها (۹)

تو نیستیاما من برایت چای می‌ریزمدیروز همنبودی که برایت چای ر...

‌ به چشمان تو می بخشم همه دار و ندارم رابه لبخند تو می بازم ...

‌ خواهم به فدای دلت ای یار بمیرم صد جام شراب خورده خمار بمیر...

شیرینِ جانم گشته ای،فرهادِ دوران می شومدر پیچک اندیشه ات،هر ...

می‌دانستم روزی ترک خواهم شد. از همان ابتدا می‌دانستم که او م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط