part
part2🦋
me«پسرک آشفته بود اما به روی خودش نمی آورد حالش اصلا خوب نبود خواهرش مریض شده بود این دقیقا همون اتفاقی بود که جئون همیشه ترسش رو داشت و الان تنها کاری که ازش بر میومد مراقبت از پرنسس کوچولوش بود پس به پایین رفت و از تو آشپزخونه قرص و یه تشت آب سرد و حوله برداشت و به خاطر اینکه خواهرش کل روز رو لب به چیزی نزده بود پیتزای گرمی که از بیرون خریده بود رو هم توی بشقاب گذاشت و براش برد
-{در میزنه} میتونم بیام تو
&بفرمایید
-چطوری جوجه
&یکم بهترم{سرفه}
-تازه بهتری وظیتت اینه؟
&معذرت میخوام
-هوف دیگه نیازی نیست عذر خواهی کنی بیا اول این قرص تب بر رو بخور
&{قرص رو گرفت و خورد}
-از صبح چیزی خوردی؟
&نه
-ساعت نه شبه و تو چیزی نخوردی هارا؟
&خوابیده بودم
-باشه مهم نیست بیا برات پیتزا گرفتم
&مرسی داداشی
-خواهش میکنم فندوق{دستاش رو میگیره و بوسه ی نرمی روشون میزاره}
&اوم عالیه
-اره پیتزا های این رستوران حرف نداره
&داداش من دیگه نمیتونم بخورم
-چی میگی دختر تو که چیزی نخوردی بخور ببینم
&واقعا اشتها ندارم
-باشه از سرما خوردگیته
&اوم
-دراز بکش قشنگم خوب دارم حوله میزارم رو سرت
&آیی{تو خودش جمع میشه}
-سردته؟
&اوم
-یکم دیگه برش میدارم
&داداش
-جونم
&میشه بغلم کنی
-اوو حتما پرنسس{دراز میکشه رو تخت و بغلش میکنه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه}
&{سرشو میزاره رو سینش}
-مراقب باش حوله نیفته پایین
&مراقبم
-هارا
&بله
-میشه از این به بعد بیشتر مراقب باشید من واقعا طاقت مریضی تو ندارم
&چشم
-قول میدی
&قول میدم
-مرسی ماهزاد
&داداش نمیخوای اینو برداری خیلی سرده
-وایسا برش دارم
&آخیش
-{پیشونی خیسش رو با دستمال خشک میکنه و میبوسه}
&{لبخند}
-هارا دیر وقته بخواب دیگه
&اما بدنم درد میکنه نمیتونم واقعا
-اخ الهی بمیرم برات
&خدا نکنه
{آروم به شکم میخوابونتش و شروع میکنه به ماساژ دادن بدنش تا زمانی که هارا کامل خوابش میبره}
-قربونت تو برم که اینقدر نازی {برش میگردونه و سرشو میزاره رو بالشت و پتو رو روش میکشه }
ادامه دارد...
me«پسرک آشفته بود اما به روی خودش نمی آورد حالش اصلا خوب نبود خواهرش مریض شده بود این دقیقا همون اتفاقی بود که جئون همیشه ترسش رو داشت و الان تنها کاری که ازش بر میومد مراقبت از پرنسس کوچولوش بود پس به پایین رفت و از تو آشپزخونه قرص و یه تشت آب سرد و حوله برداشت و به خاطر اینکه خواهرش کل روز رو لب به چیزی نزده بود پیتزای گرمی که از بیرون خریده بود رو هم توی بشقاب گذاشت و براش برد
-{در میزنه} میتونم بیام تو
&بفرمایید
-چطوری جوجه
&یکم بهترم{سرفه}
-تازه بهتری وظیتت اینه؟
&معذرت میخوام
-هوف دیگه نیازی نیست عذر خواهی کنی بیا اول این قرص تب بر رو بخور
&{قرص رو گرفت و خورد}
-از صبح چیزی خوردی؟
&نه
-ساعت نه شبه و تو چیزی نخوردی هارا؟
&خوابیده بودم
-باشه مهم نیست بیا برات پیتزا گرفتم
&مرسی داداشی
-خواهش میکنم فندوق{دستاش رو میگیره و بوسه ی نرمی روشون میزاره}
&اوم عالیه
-اره پیتزا های این رستوران حرف نداره
&داداش من دیگه نمیتونم بخورم
-چی میگی دختر تو که چیزی نخوردی بخور ببینم
&واقعا اشتها ندارم
-باشه از سرما خوردگیته
&اوم
-دراز بکش قشنگم خوب دارم حوله میزارم رو سرت
&آیی{تو خودش جمع میشه}
-سردته؟
&اوم
-یکم دیگه برش میدارم
&داداش
-جونم
&میشه بغلم کنی
-اوو حتما پرنسس{دراز میکشه رو تخت و بغلش میکنه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه}
&{سرشو میزاره رو سینش}
-مراقب باش حوله نیفته پایین
&مراقبم
-هارا
&بله
-میشه از این به بعد بیشتر مراقب باشید من واقعا طاقت مریضی تو ندارم
&چشم
-قول میدی
&قول میدم
-مرسی ماهزاد
&داداش نمیخوای اینو برداری خیلی سرده
-وایسا برش دارم
&آخیش
-{پیشونی خیسش رو با دستمال خشک میکنه و میبوسه}
&{لبخند}
-هارا دیر وقته بخواب دیگه
&اما بدنم درد میکنه نمیتونم واقعا
-اخ الهی بمیرم برات
&خدا نکنه
{آروم به شکم میخوابونتش و شروع میکنه به ماساژ دادن بدنش تا زمانی که هارا کامل خوابش میبره}
-قربونت تو برم که اینقدر نازی {برش میگردونه و سرشو میزاره رو بالشت و پتو رو روش میکشه }
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط