part:ادامه پارت۴
part:ادامه پارت۴
[همان شب | دیدگاه جونگکوک ]
به خدا قسم فکرشم نمیکردم که آرمیتا انقدر نسبت به من بی اعتماد باشه ای کاش لال میشدم و به لارا (خواهر جونگکوک) نمیگفتم که اون شب بیاد خونه و پیش من بمونه ....
سه ماه طاقت فرسایی بود پُر از رنج ، پُر از دلتنگی ،پُر از سختی اما زمانی همه چیز سخت تر شد که آرمیتا من رو ترک کرد....
بدون هیچ حرفی بدون هیچ پیغامی فقط با قضاوت نا عادلانه از من جدا شد...
این حق من نبود هیچوقت نبود با اشتباه خودم باعث و بانی این اتفاقات شدم ای کاش فقط یک بار دیگه بتونم بغلش کنم موهای خرماییشو نوازش کنم سرش رو روی پاهایم بذارم و براش لالایی که دوست داشت رو میخوندم .......
گرچه که میدونستم همه ی این آرزوهام فقط در قلب و روحم باقی میمونه روز و شب فقط و فقط به بودنش به ازدواجمون به خانوادمون فکر میکردم.....
حتی یک لحظه هم به این فکر نکردم که روزی قراره اون من رو ترک کنه بخاطر به این دلیل که فکر کرد بهش خیانت کردم حتی.....حتی فکر کردن به این موضوع هم قلبم رو به درد می آورد.......
نامجون قصه تعریف میکرد...
جیهوپ دلقک بازی در می آورد ...
شوگا گیتار میزد ...
جین از خاطرات قدیمش میگفت...
جیمین کنارم میخوابید...
همشون فقط بخاطر اینکه حال غمناکم رو خوب کنن تمام این کارهارو برام انجام دادن...
درسته حالم خوب نشد اما مطمئن بودم که گوشه ای از دلم به دلگرمی هاشون نیاز داشتم....
اما تهیونگ...اون مرد مرموزی بود اولا فکر میکردم میشناسمش ولی بعدا متوجه شدم تنها کسی که از همون اوایل مثل غریبه ها باهام رفتار کرد خود اون بود.....
یام یام مدرسه نرفتم😎💅 ببینید یک بار شرط میذارم ببینم کیا حمایت میکنن🥺🧡منم دارم زحمت میکشم🙂🙂🙂🙂🙂🙂
شرایط
لایک؟۶۰
کامنت؟۳۵ (بذارید دیگه 🥺بیشور نباشید🥺💔🦆
ریپست:۱۵
نرسه نمیذارم🦆🗿🗿😝😝
تا دیدار بعدی چبدونم پارت بعدی خودافظ 🤠🤓
ادامه دارد....
[همان شب | دیدگاه جونگکوک ]
به خدا قسم فکرشم نمیکردم که آرمیتا انقدر نسبت به من بی اعتماد باشه ای کاش لال میشدم و به لارا (خواهر جونگکوک) نمیگفتم که اون شب بیاد خونه و پیش من بمونه ....
سه ماه طاقت فرسایی بود پُر از رنج ، پُر از دلتنگی ،پُر از سختی اما زمانی همه چیز سخت تر شد که آرمیتا من رو ترک کرد....
بدون هیچ حرفی بدون هیچ پیغامی فقط با قضاوت نا عادلانه از من جدا شد...
این حق من نبود هیچوقت نبود با اشتباه خودم باعث و بانی این اتفاقات شدم ای کاش فقط یک بار دیگه بتونم بغلش کنم موهای خرماییشو نوازش کنم سرش رو روی پاهایم بذارم و براش لالایی که دوست داشت رو میخوندم .......
گرچه که میدونستم همه ی این آرزوهام فقط در قلب و روحم باقی میمونه روز و شب فقط و فقط به بودنش به ازدواجمون به خانوادمون فکر میکردم.....
حتی یک لحظه هم به این فکر نکردم که روزی قراره اون من رو ترک کنه بخاطر به این دلیل که فکر کرد بهش خیانت کردم حتی.....حتی فکر کردن به این موضوع هم قلبم رو به درد می آورد.......
نامجون قصه تعریف میکرد...
جیهوپ دلقک بازی در می آورد ...
شوگا گیتار میزد ...
جین از خاطرات قدیمش میگفت...
جیمین کنارم میخوابید...
همشون فقط بخاطر اینکه حال غمناکم رو خوب کنن تمام این کارهارو برام انجام دادن...
درسته حالم خوب نشد اما مطمئن بودم که گوشه ای از دلم به دلگرمی هاشون نیاز داشتم....
اما تهیونگ...اون مرد مرموزی بود اولا فکر میکردم میشناسمش ولی بعدا متوجه شدم تنها کسی که از همون اوایل مثل غریبه ها باهام رفتار کرد خود اون بود.....
یام یام مدرسه نرفتم😎💅 ببینید یک بار شرط میذارم ببینم کیا حمایت میکنن🥺🧡منم دارم زحمت میکشم🙂🙂🙂🙂🙂🙂
شرایط
لایک؟۶۰
کامنت؟۳۵ (بذارید دیگه 🥺بیشور نباشید🥺💔🦆
ریپست:۱۵
نرسه نمیذارم🦆🗿🗿😝😝
تا دیدار بعدی چبدونم پارت بعدی خودافظ 🤠🤓
ادامه دارد....
- ۲.۹k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط