روزی پشیمان می شوی آن روز خیلی دیر نیست

روزی پشیمان می شوی ، آن روز خیلی دیر نیست
روزی که دیگر قلب من ، با عشق تو درگیر نیست
آن روز می بوسی مرا ، در قاب عکس ساکتی
زل میزنی چشم مرا ، سهم ات بجز تصویر نیست
با گریه می گویی بیا ، با بغض می خوانی مرا
دیرست دیگر ، حس من ، بر پای تو ، زنجیر نیست
پُک می زنی یاد مرا ، با طعم سیگار وُ جنون
میسوزی از آهی که خود ، گفتی که دامن گیر نیست
روزی میان اشک وُ خون ، هم پای شعرم ، می دَوی
با درد می گویی به خود ، دیگر مرا پیگیر ، نیست
آن روز تنها می شود ، هم تخت و هم پیراهنت
می خواهی ام ، می خواهی ام ، لیکن دگر تقدیر نیست
با او به خلوت می روی ، با او بَغل می کشیُ
پایانِ آن مستانگی ، جز ناله ی شبگیر ، نیست
آن روز می کوبی به در ، آشفته و آشفته تر
حسرت عذابت میدهد ، قلب تو بی تقصیر ، نیست
روزی نشانی ِمرا ، از کوچه ها می پرسی ُ
راهت نمی افتد به من ، خودکرده را ، تدبیر نیست...
دیدگاه ها (۱۰)

جمعه ها شعرِ من انگار تو را می خواند قلم و کاغذ و خودکار تو ...

به نگاهی که مرا عاشق خود کرده، قسم .بایدامشب به غزلهای نگاهت...

پر از تلاطمآیینه هایم نمایش نمی دهنداین یک بت استدر دستان من...

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻴﻢ...ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺍﻣﺸﺐ ....ﺗـــــﻮﭼـﻪ ﻋـﻤـﯿـﻖ ﺧـﻮﺍﺑـ...

السلام علیک یا حجت الله فی ارضه ع

پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کردهرکسی بار در د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط