پارت ۲۲ | «اولین بار نیست»
پارت ۲۲ | «اولین بار نیست»
همه خشکشون زده بود.
صدای ناشناس دوباره از تاریکی پیچید:
— اولین بار نیست...
جونکوک سریع چراغ قوهی گوشیاش را روشن کرد و به انتهای راهرو گرفت.
هیچکس آنجا نبود.
آرین با صدای آهسته گفت:
— پس صدا از کجا اومد؟
سامان جواب نداد.
چشمهایش روی دیوار ثابت مانده بود.
یک لحظه بعد، نوشتهی روی دیوار تغییر کرد.
حروف قبلی آرامآرام محو شدند و جملهی جدیدی ظاهر شد:
«شما قبلاً اینجا بودید.»
جونکوک جلو رفت.
— این امکان نداره.
رئیس با صدای جدی گفت:
— چرا... امکان داره.
هر سه نفر با تعجب به او نگاه کردند.
آرین پرسید:
— تو چیزی میدونی؟
رئیس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— سالها پیش، قبل از اینکه این عمارت تعطیل بشه، سه نفر ناپدید شدن.
سامان پرسید:
— سه نفر؟
رئیس سرش را تکان داد.
— سه نفر... درست مثل شما.
جونکوک اخم کرد.
— اسمشون چی بود؟
رئیس جواب نداد.
فقط به آرامی به سمت یک در قدیمی اشاره کرد.
روی در، سه اسم با خراشهای عمیق حک شده بود.
آرین جلو رفت و اسمها را خواند.
ناگهان رنگ صورتش پرید.
— رئیس...
رئیس نگاهش کرد.
آرین با صدای لرزان گفت:
— اسم سوم...
دستش را روی نوشته گذاشت.
— اسم جونکوکه.
سکوت مطلق شد.
جونکوک چند قدم عقب رفت.
— چی...؟
سامان سریع به در نزدیک شد.
— صبر کن... این اسمها قدیمین. خیلی قدیمیتر از زمانی که جونکوک حتی اینجا بوده.
جونکوک به نوشته خیره مانده بود.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، از پشت در صدای آرامی آمد:
تق... تق... تق...
همه ساکت شدند.
سه ضربه.
دقیقاً سه ضربه.
رئیس با صدای پایین گفت:
— هیچکس در رو باز نکنه.
اما دستگیرهی در خودش شروع به چرخیدن کرد.
یک بار...
دو بار...
و بعد در، فقط به اندازهی چند سانتیمتر باز شد.
از داخل تاریکی، صدایی زمزمه کرد:
— جونکوک... بالاخره برگشتی.
همه خشکشون زده بود.
صدای ناشناس دوباره از تاریکی پیچید:
— اولین بار نیست...
جونکوک سریع چراغ قوهی گوشیاش را روشن کرد و به انتهای راهرو گرفت.
هیچکس آنجا نبود.
آرین با صدای آهسته گفت:
— پس صدا از کجا اومد؟
سامان جواب نداد.
چشمهایش روی دیوار ثابت مانده بود.
یک لحظه بعد، نوشتهی روی دیوار تغییر کرد.
حروف قبلی آرامآرام محو شدند و جملهی جدیدی ظاهر شد:
«شما قبلاً اینجا بودید.»
جونکوک جلو رفت.
— این امکان نداره.
رئیس با صدای جدی گفت:
— چرا... امکان داره.
هر سه نفر با تعجب به او نگاه کردند.
آرین پرسید:
— تو چیزی میدونی؟
رئیس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— سالها پیش، قبل از اینکه این عمارت تعطیل بشه، سه نفر ناپدید شدن.
سامان پرسید:
— سه نفر؟
رئیس سرش را تکان داد.
— سه نفر... درست مثل شما.
جونکوک اخم کرد.
— اسمشون چی بود؟
رئیس جواب نداد.
فقط به آرامی به سمت یک در قدیمی اشاره کرد.
روی در، سه اسم با خراشهای عمیق حک شده بود.
آرین جلو رفت و اسمها را خواند.
ناگهان رنگ صورتش پرید.
— رئیس...
رئیس نگاهش کرد.
آرین با صدای لرزان گفت:
— اسم سوم...
دستش را روی نوشته گذاشت.
— اسم جونکوکه.
سکوت مطلق شد.
جونکوک چند قدم عقب رفت.
— چی...؟
سامان سریع به در نزدیک شد.
— صبر کن... این اسمها قدیمین. خیلی قدیمیتر از زمانی که جونکوک حتی اینجا بوده.
جونکوک به نوشته خیره مانده بود.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، از پشت در صدای آرامی آمد:
تق... تق... تق...
همه ساکت شدند.
سه ضربه.
دقیقاً سه ضربه.
رئیس با صدای پایین گفت:
— هیچکس در رو باز نکنه.
اما دستگیرهی در خودش شروع به چرخیدن کرد.
یک بار...
دو بار...
و بعد در، فقط به اندازهی چند سانتیمتر باز شد.
از داخل تاریکی، صدایی زمزمه کرد:
— جونکوک... بالاخره برگشتی.
- ۱۰۰
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط